کد خبر: 1111738
تاریخ انتشار: ۰۳ آبان ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خواهرشهید محمدعلی ایجی از شهدای دفاع مقدس
«شهادت» نتیجه اخلاص محمدعلی بود برایش کمی سخت بود. سال‌های زیادی از شهادت برادر می‌گذشت، اما هر طور که بود همراهی‌مان کرد. مردان روستای ایج در روز‌های جبهه و جنگ راهی منطقه شدند و زنانشان هم در ستاد‌های پشتیبانی جبهه فعالیت می‌کردند. هر کس هر چه در توان داشت دریغ نمی‌کرد.
مبینا شانلو

برایش کمی سخت بود. سال‌های زیادی از شهادت برادر می‌گذشت، اما هر طور که بود همراهی‌مان کرد. مردان روستای ایج در روز‌های جبهه و جنگ راهی منطقه شدند و زنانشان هم در ستاد‌های پشتیبانی جبهه فعالیت می‌کردند. هر کس هر چه در توان داشت دریغ نمی‌کرد. سهم خانواده ایجی‌ها هم شهادت بود؛ شهادت محمدعلی ایجی در ۲۲ مهر ۱۳۶۶. برای آشنایی با او پای صحبت‌های خواهرش سکینه ایجی نشستیم.
نیروی افتخاری جهاد سازندگی
محمدعلی ۱۸ مهر ۱۳۴۸ در روستای ایج شهرستان سرخه به دنیا آمد. سکینه ایجی خواهر شهید می‌گوید: «برادرم تحصیلاتش را تا پنجم ابتدایی در زادگاهش سپری کرد. آن زمان مدرسه ابتدایی روستا به کمک جهادگران در حال ساخت بود. می‌خواست برای کمک به جهادگران به مدرسه برود. مادرم می‌گفت تو بچه‌ای، کار تو نیست، اما محمدعلی می‌گفت مادرجان! این طوری در سازندگی نقش دارم، چند هفته‌ای کمک آن‌ها رفت. تجربه خیلی خوبی بود. این فعالیت‌ها را دوست داشت.»
کلاف نخ و لباس شهادت
خواهر شهید در ادامه می‌افزاید: «محمدعلی وقتی بزرگ شد برای تأمین امرار معاش خانواده به عنوان کارگر ساده در کارخانه نساجی مشغول کار شد. خستگی‌ناپذیر بود. صبح‌ها سرکار می‌رفت و شب‌ها در پایگاه بسیج مشغول بود تا اینکه زمان خدمت سربازی‌اش فرا رسید. محمدعلی در ۱۸ خرداد ۱۳۶۶ از سپاه به عنوان سرباز وظیفه به جنوب اعزام شد. چهار ماه هم در جبهه حضور داشت. یک روز مادرم نشسته بود و می‌خواست برای محمدعلی ژاکت ببافد. کلاف نخ در دستان محمدعلی و مادر مشغول گلوله کردن آن بود. چند مدت دیگر زمستان می‌آمد. محمدعلی به مادر گفت: «مامان! خودت را به زحمت می‌اندازی، من که نمی‌توانم این را بپوشم!» مادر با تعجب گفت: «چرا مادر؟» محمدعلی که نگرانی مادر را دید، رو به ایشان کرد و گفت: «یک وقت دیدی یکی از آن تیر و ترکش‌ها به من می‌خورد و...»
گلوله نخ از دست مادر افتاد و تا جلوی در رفت. گفتیم: «خدا نکند که تو شهید بشوی.»
مادر با اضطرابی نگران کننده به محمدعلی گفت: «اگر تو شهید شوی، من چه کنم؟» گفت: «هیچ مثل بقیه مادر‌های شهید زندگی کن و محکم و استوار باش.»
جزیره مجنون
خواهرانه‌های ایشان به لحظات شهادت برادر و روایت از آن می‌رسد. لحظاتی که هنوز هم بعد از گذشت سال‌ها برایش سخت و طاقت فرساست. او می‌گوید: «محمدعلی در ۲۲ مهر ۱۳۶۶، بر اثر اصابت ترکش به سر در جزیره مجنون به شهادت رسید. بعد از شهادتش همرزمان و دوستانش به دیدار خانواده آمدند و بین همین رفتن‌ها و آمدن‌هایشان از خصوصیت‌های اخلاقی محمدعلی در جبهه و مجاهدت‌هایش برایمان روایت کردند.»
آرزویی که محقق شد
خواهر شهید از آرزوی شهادت محمدعلی می‌گوید: «بچه‌ها دور هم نشسته و مشغول بازی کردن بودند. بزرگ‌تر‌ها هم گوشه‌ای دیگر صحبت می‌کردند. محمدعلی نزدیک بچه‌ها نشسته بود و گاهی با آن‌ها بازی و گاهی با بزرگ‌تر‌ها صحبت می‌کرد. یک لحظه همه حواسمان رفت سمت بازی بچه‌ها. بازی‌شان گرم شده بود. یکی از آن‌ها گفت بچه‌ها! من آرزو دارم خلبان شوم. دیگری گفت من دوست دارم معلم شوم. آن یکی گفت من می‌خواهم مثل دایی جبهه بروم. همه آن‌ها دوست داشتند نظر دایی‌شان محمدعلی را هم بدانند. همه نگاه‌ها به سمت او رفت. محمدعلی هم متوجه‌شان شد. آهسته گفت: «من آرزو دارم شهید بشوم!» از روز بازی بچه‌ها خیلی نگذشته بود که محمدعلی به آرزویش رسید و شهید شد. شهادتی که نتیجه مهربانی و اخلاص او در کار بود. محمدعلی شهید شد تا الگوی خوبی برای بچه‌های ما شود. او مجاهدت کرد و به خواسته‌اش رسید. برادرم با شهادتش درس‌های زیادی به بچه‌های ما داد. درس ایثار، گذشت، شهامت و در آخر هم شهادت. امیدواریم بتوانیم راه شهدا را ادامه بدهیم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار