«واقعیت» و «توهم» دو دنیای کاملاً متفاوتاند و به اندازهای که ما بتوانیم با «واقعیت زندگی» آن گونه که هست، نه آن گونه که گمان میکنیم، در ارتباط باشیم کیفیت زندگی ما بالا خواهد رفت و از یک حیات توهمی و غیر اصیل وارد زندگی حقیقی خواهیم شد.
اما پیششرط زندگی اصیل کجاست؟ از دیدگاه مولانا پیششرط زندگی حقیقی، عبور از ظاهرگرایی است. اما عبور از ظاهرگرایی به تعبیر خود او، به واسطه چشم آخِربین است: چشم آخِربین تواند دید راست/ چشم آخُربین غرورست و خطاست.
در مثنوی معنوی حکایت فوقالعادهای در این باره آمده است. تصور کنید قلمی روی کاغذ، کلماتی را ثبت میکند و چند مورچه از روی کاغذ، شاهد این صحنهاند: «مُورَکی بر کاغذی دید او قلم/ گفت با موری دگر این راز هم.» مورچهای رو به مورچه دیگر میکند و میگوید: «که عجایب نقشها آن کلک کرد/ همچو ریحان و چو سوسن زار و وَرد»
مورچه اول که از همه مورچهها ظاهرگراتر است و بینایی ضعیفترو بینش سستتر دارد و نمیتواند مثل دلیران بیباک، صف ظاهر زندگی را بشکند و به پشت صحنه و نهان زندگی راه یابد، نوشتن کلمات را به «قلم» نسبت میدهد. اما مورچه دیگر که یک پرده از این ظاهرگرایی فراتر رفته، ظهور کلمات را به «اصبع/ انگشت» نسبت میدهد و قلم را فرع میداند: «گفت آن مور اِصبَعَست آن پیشهور/ وین قلم در فعل، فرعست و اثر»
مورچه سوم که پرده دیگری از این ظاهرگرایی را شکافته از انگشت فراتر میرود و «بازو» را دخیل میداند: «گفت آن مورِ سوم کز بازُوَست/ که اِصبَعِ لاغر زِ زورَش نقش بست»
تا اینکه عاقلترین مورچه دیدگاهش را درباره منشأ و خاستگاه ظهور کلمات روی کاغذ این گونه بیان میکند: "گفت کز صورت مبینید این هنر/ که به خواب و مرگ گردد بیخبر/ صورت آمد، چون لباس و، چون عصا/ جز به عقل و جان نجنبد نقشها»
داناترین مورچه، ظهور کلمات را نه به قلم، نه به انگشت و نه به بازو، علل و اسباب مرئی، ظاهری و سختافزاری، که به خرد و جان، عامل تعیینکننده نامرئی و غیر ظاهری، مربوط میداند و میگوید: پیدایش این نقشها روی کاغذ به واسطه عقل و جان است و در غیاب خرد و آگاهی، از آن انگشت و قلم و بازو هیچ کاری ساخته نیست.
اما در ادامه میبینیم حتی او نیز با وجود اینکه از همه مورچهها عاقلتر است ولی به یک معنا هنوز در ظاهر دست و پا میزند، چون آن جان و آگاهی را پدیدهای مستقل میداند و آن را در پیوند با جانان نمیبیند: «بیخبر بود او که آن عقل و فؤاد/ بیز تقلیبِ خدا باشد جَماد/ یک زمان از وی عنایت برکند/ عقلِ زیرک ابلهیها میکند.»
این حکایت نقطه ژرف و معنادار بینهایت بودن راه طولانی سلوک و عبور از ظاهرگرایی، اوهام، قضاوت و گمان، به سمت شهود و رؤیت حقیقت را به ما گوشزد میکند. ما مثل آن مورچههای روی کاغذ هستیم و وسعت بینش ما به اندازه همت و عزم ما در عبور از ظاهرگرایی به سمت نهان و غیب است.
در واقع سالک یا مهاجر الیالله کسی است که هرگز نقطه پایان بر بینش و دریافت خود نمیگذارد، بلکه مثل یک مسافر مدام و مرتب از منازل میگذرد، چون میداند در هر منزلی متوقف شود دقیقاً مثل مورچهای خواهد بود که ظهور کلمات را به خودکار نسبت میدهد یا به انگشتها یا به بازو یا حتی به آگاهی منفصل از آگاهیبخش.
از این زاویه اگر امروز در دنیای ما آگاهی هنوز به آن منزل حقیقی خود نرسیده، با وجود اینهمه شیرینکاریها و ابداعات فناوری و علم، به خاطر نادیده گرفتن تذکر فوقالعاده مهم مولانا است، آنجا که خرد و بینشِ هشیارترین مورچه را هم ناقص میداند، چون با وجود آنکه آن مورچه به آگاهی وسیعی رسیده، اما هنوز به منزل مقصود نرسیده، چون جان خود را در ارتباط با جانان نمیبیند.