چند برادر و خواهر هستید، آقا رسول بزرگتر بودند یا شما؟
ما در خانواده به احتساب آقا رسول چهار برادر و یک خواهر هستیم. شهید متولد سال ۶۱ بود و من متولد سال ۶۷ فاصله سنیمان خیلی نبود و از طرفی، چون از کودکی به مسجدی میرفتم که برادرم آنجا بسیجی بود، خیلی با هم ارتباط نزدیکی داشتیم.
گویا اخوی از بسیجیهای پیشکسوت مشهد بودند؟
محلهای که ما در آنجا زندگی میکردیم یک مسجدی داشت به نام توفیقی که من خودم از شش سالگی آنجا مکبری میکردم. آقا رسول هم آنجا بسیجی بود. آن موقع ایشان ۱۲ سال داشت. از نوجوانی عضو بسیج بود و وقتی که خدمتش را تمام کرد، کارت فعال بسیج را گرفت و بعد عضو گردان عاشورای بسیج در محله کوه سنگی مشهد شد. بیشتر هم کار فرهنگی میکرد و به فراخور زمان وارد کارهای عملیاتی و اجرایی هم میشد. همین طور در بسیج بود تا اینکه به دفاع از حرم اعزام شد.
این موضوع مدافع حرم شدن شهید یک بحث جالبی است. اما قبل از آنکه به این موضوع ورود کنیم، شما اصالتاً مشهدی هستید؟ شهید چه شغلی داشت و غیر از فعالیت در بسیج چه کارهایی انجام میداد؟
هم مرحوم پدرم و هم مادرم اصالتاً شاهرودی هستند. بعدها پدرم به تهران میرود و آنجا در یک شرکت لوازم خانگی کار میکند. بعد سال ۵۶ به مشهد میآید و اینجا نمایندگی برای خدمات چند کالای خانگی دایر میکند. تا سالها شغل خانوادگی ما مرتبط با همین کار نمایندگی بود. بعد از پدرم، برادرهای بزرگمان این شغل را ادامه دادند. شهید هم یک مدتی پیش بابا کار میکرد و چند سال مغازه پدری دستش بود. اما چون دوست داشت در بسیج فعالیت داشته باشد، حضورش کمرنگ شد و نهایتاً یک مدتی به صورت نیمه وقت پیش یکی از برادرهایمان کار میکرد، مقطعی هم بازرس اتحادیه لوازم خانگی بود. آقا رسول این اواخر شغل خاصی نداشت. فعالیت در بسیج همه وقتش را گرفته بود. نه اینکه فکر کنید حقوقی برایش میگرفت فیسبیلالله بود. حتی در حفاظت آستان قدسرضوی هم که فعالیت میکرد، این کار را دلی و بسیجیوار انجام میداد.
مرحوم پدر چطور آدمی بودند، ایشان هم تفکرات انقلابی داشتند؟
پدرمان سال ۸۲ مرحوم شدند و آن طور که مادرم تعریف میکرد از زمان طاغوت با حضرت امام ارتباط داشتند. حتی گویا به منزل پدری امام رفت و آمد میکردند. ایشان یک انقلابی پیشکسوت بود و به همراه مادرم فضای تربیتی خانواده را طوری مهیا کرده بودند که باعث شد همگی ما از کودکی اهل مسجد شویم. در این رهگذر اخوی بسیجی شد و نهایتاً هم که عاقبتی مثل شهادت پیدا کرد.
چطور شد که آقا رسول به جبهه دفاع از حرم رفت؟ منظورم ریشه تصمیمی است که در این خصوص گرفته بود. از کجا احساس نیاز کرد به این جبهه ورود کند؟
اخوی از لحاظ فکری آدم به روزی بود. هم در خصوص مسائل داخل کشور و هم مسائل منطقهای و بینالمللی اطلاعات خوبی داشت. مثلاً این اواخر با همفکری هم یک مجموعه فرهنگی به نام «تلنگر» در بحث حجاب و عفاف راه انداخته بود. البته این مجموعه تازه شکل گرفته بود و هنوز تبدیل به مؤسسه نشده بود. در مسائل خارجی هم در مورد اوضاع عراق و سوریه و داعش و اینطور مسائل مطالعه زیادی کرده بود. برادرم با بعضی از بچههای حزبالله لبنان که برای زیارت میآیند مشهد، ارتباط گرفته بود. هر وقت این بچهها اینجا میآمدند، به برادرم سر میزدند و با هم مراوده داشتند. با چنین پیش زمینهای، آقا رسول تصمیم گرفت به دفاع از حرم برود و از طریق فاطمیون در سال ۹۷ به سوریه اعزام شد.
چند بار اعزام شدند؟ جراحت هم پیدا کردند؟
سه بار به جبهه دفاع از حرم اعزام شد و در هیچ کدام از این اعزامها مجروحیت پیدا نکرد. دو بار در سال ۹۷ به سوریه رفت و یکبار هم سال ۹۸ به عراق اعزام شد.
یک جایی خواندم که ایشان یک پسر ۱۴ ساله و یک دختر شش ساله دارد، سال ۹۷ دخترشان فقط دو سال داشت، چطور توانست از یک دختر خردسال بگذرد و به جایی برود که امکان بازگشتش نبود؟
ما که از نزدیک آقا رسول را میشناختیم، میدانستیم که ایشان زندگیاش را اولویتبندی کرده است. بحث اعتقادات که پیش میآمد، اولویت اصلی با آن بود. در همین موضوع کارش فعالیت داوطلبانه در بسیج آن قدر برایش اهمیت داشت که شغلش را از دست داده بود. در مورد دفاع از حرم هم اولویت اصلیاش قدم گذاشتن در مسیر ارزشها و اعتقاداتش بود. حفظ حریم اهلبیت (ع) و دفاع از حرم مسئلهای نبود که آدمی مثل رسول آن را نادیده بگیرد. خانواده و علایقی که ایشان به عنوان یک پدر یا همسر یا فرزند داشت، در مقابل اعتقاداتش اولویت اصلی نبودند. نه اینکه آدم بیاحساسی باشد، بلکه تکلیفگرا بود. شاید اگر شما هم ایشان را از نزدیک میشناختید، این حرف را بهتر درک میکردید و برایتان تعجبآور نبود که چطور یک پدر مهربان مثل آقا رسول از خانوادهاش بگذرد و برای دفاع از حرم به سوریه و عراق برود. به همین نسبت مادرمان و همسر آقا رسول هم او را شناخته بودند و با رفتنش مخالفت نمیکردند. البته برادرم هر وقت که میخواست اعزام شود طوری وانمود میکرد که انگار دارد به یک مسافرت عادی میرود. یادم است میگفت آنجا خبری نیست و صرفاً میرویم سری بزنیم و برگردیم. آنقدر راحت با این مسئله برخورد میکرد و مدیریت خوبی داشت که خانواده هم نگران نمیشدند.
در خانه چطور برادری برای شما یا پدری برای فرزندانش بودند؟
آقا رسول خیلی آدم شوخ طبع و آرامی بود. یادم نمیآید که عصبانیتش را دیده باشم. وقتی بچهها در خانه شلوغ میکردند، شاید مادرشان معترض میشد، اما اخوی همیشه میخندید و میگفت بگذارید بچهها بازیشان را بکنند. البته اخلاقهای خاص خودش را هم داشت. مثلاً هیچ وقت جلوی دوربین نمیآمد تا عکس بیندازد. تصاویری هم که از ایشان موجود است آنی گرفته شده، خودش برای عکس گرفتن نمیایستاد و ژست نمیگرفت. هیچ وقت هم در مورد کارهایش حرف نمیزد. باید دنبالش میرفتی و عملش را میدیدی تا متوجه میشدی دارد چه کار میکند. خصوصاً در فعالیتهای بسیج اینطور بود.
در بسیج مسئولیتی هم داشت؟
نه هیچ مسئولیت خاصی نداشت. اصلاً دنبال حق امضاء و مسئولیت و اینطور چیزها نبود. کار فرهنگی میکرد و اگر موضوعی مثل دفاع از حرم یا اغتشاشها و اینها پیش میآمد، عملیاتی میشد و به جبهه یا کف خیابان میرفت. راستش را بخواهید ما اصلاً فکر شهادت آقا رسول در داخل ایران را نمیکردیم. خودش میگفت من که دارم به سوریه میروم به این دلیل است که داعش را شناختهام و میدانم که دارم به جنگ چه آدمهایی میروم. اما در مورد مردم ایران اعتقاد داشت که همه ما یک خانواده بزرگ هستیم و در این خانواده برادرها و خواهرها اخلاقهای مختلفی دارند. این خانواده یک پدر و بزرگتر به نام حضرت آقا دارد و همه ما با عقاید مختلف در نهایت برادر و خواهر هستیم. با چنین طرز فکری ما اصلاً فکرش را نمیکردیم که کسی بخواهد او را در داخل ایران شهید کند. چون خودش همه مردم ایران را دوست داشت.
در صحبتهایتان اشارهای به مؤسسهای کردید که اخوی میخواست در خصوص حجاب و عفاف راهاندازی کند، این مجموعه چه بود؟
یک کار مشترکی که من با اخوی انجام دادم همین مجموعه فرهنگی به نام «تلنگر» بود. البته همفکریاش را با هم انجام دادیم و کارهای اجراییاش را خود شهید انجام میداد. بحث اصلی در این مجموعه حجاب و عفاف بود. اخوی دغدغههای فرهنگی داشت. مجوزی هم در این خصوص گرفته بود و در صحبتهایی که با شهرداری داشت، میخواست یک اماکنی را در نظر بگیرد و آنجا کارشناسان در خصوص حجاب و عفاف پاسخگوی سؤالات و مسائل جامعه باشند. برای جذب جوانها به این مجموعه هم به فکرش رسیده بود تا با دادن هدایا و مسائلی از این قبیل، آنها را تشویق کند تا بیایند و با کارشناسان وارد بحث و سؤال و جواب شوند. کار کاملاً فرهنگی و دلی بود. بدون اینکه اجبار یا ایجابی در کار باشد. این مجموعه در ابتدای راه بود و با شهادت اخوی مسکوت ماند. البته من و تعدادی از افرادی که از قبل با مجموعه آشنایی یا همکاری داشتند و دوستانی که بعد از شهادت آقا رسول تشویق شدند که با مجموعه همکاری کنند تصمیم داریم راهش را ادامه بدهیم. این مجموعه یادگار شهیدی است که خونش در این اغتشاشات ریخته و ما باید راه و مسیرش را ادامه بدهیم.
نحوه شهادت آقا رسول چطور رقم خورد؟ آن روز چه اتفاقی افتاد؟ آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
من روز قبلش ایشان را دیدم. روز شهادتش که ۳۰ شهریور ماه بود از صبح به همراه یکی از برادرهای دیگرم پیگیر احوال ایشان بودیم. یک مشکلی برای آقارسول در مورد محل زندگیاش پیش آمده بود که میخواستیم او را ببینیم و مسئله را جمع و جور کنیم. آقا رسول، چون شغل خاصی نداشت، این اواخر خانه هم نداشت. یک مدتی پیش مادرم زندگی میکرد و همسرش هم که دخترداییمان است، پیش دایی به شاهرود رفته بود. خلاصه آن روز ما هر جا رفتیم دنبال آقا رسول، دوستانش میگفتند الان اینجا بود و رفت فلان جا و... نتوانستیم او را پیدا کنیم. اگر یادتان باشد آن زمان (قبل از سالروز شهادت آقا امامرضا (ع)، بحث کاروان زائران پیاده امام هشتم در جریان بود. بسیجیها و مردم مشهد هم یک تعداد موکبهایی برای پذیرایی از زائران آقا دایر کرده بودند. محله آب کوه که برادرم آنجا به شهادت رسید اصلاً در حیطه فعالیت برادرم به عنوان یک بسیجی نبود. ایشان آن روز برای محافظت از موکبی رفته بود که کنار مسجد امام رضا (ع) دایر کرده بودند. روز حادثه وقتی ما نتوانستیم اخوی را پیدا کنیم، من شب آمدم خانه و خوابیدم. نیمههای شب برادر دیگرم زنگ زد و گفت بیا بیمارستان قائم. من ته ماجرا را خواندم. گفتم اگر برای رسول اتفاقی افتاده بگو چه شده، چون آمادگیاش را دارم. ایشان هم گفت که آقارسول به شهادت رسیده است. گویا یک عده از آشوبگران که قصد آسیب رساندن به موکب را داشتند، توسط برادرم و دوستانش منع میشوند. من یکسری فیلم هم از دوربینهایی که در محل حادثه بود دیدم. آن شب برادرم روی سکوی مسجد امام رضا (ع) نشسته بود که یکی از آشوبگرها به سمت موکب میرود. دوست برادرم او را میگیرد، اما آن شخص با چاقو به دست دوست اخوی آسیب میرساند. آقا رسول جلو میرود تا مانع شود که آن شخص چاقویش را به قلب برادرم میزند و ایشان را به شهادت میرساند.
خانواده چطور با موضوع شهادت آقا رسول برخورد کردند؟
مادرمان قلبش مشکل دارد. آن شب ایشان در خانه داییمان در شاهرود بود. برادرم دنبال مادرم رفت تا او را به مشهد بیاورد که اگر خبر را شنید و خدای نکرده برای قلبش مشکلی پیش آمد، حداقل کنار بیمارستان باشیم. ایشان میرود و در راه کمکم مادرم را متوجه شهادت آقارسول میکند. همسر برادرم و دو فرزندش هم در این بین آسیب روحی زیادی دیدند. الان فرزند کوچک آقا رسول هنوز متوجه نیست چه اتفاقی افتاده است. چند روز پیش که هدیهای برای ریحانه دختر شش سالهاش خریدیم، گفتیم که بابا برایت خریده است. طفل معصوم باور کرد و هنوز نمیداند که پدرش برای همیشه رفته است. امیرعلی پسر شهید ۱۴ سال دارد و، چون همه چیز را متوجه میشود، از لحاظ روحی خیلی تحت فشار است. طبیعتاً باید مدتی بگذرد تا بتوانند این حادثه را هضم کنند. آنها بچه هستند. سنی ندارند و نیاز به مراقبت بیشتری دارند.
قاتل برادرتان دستگیر شد؟
اعتقاد خود من این است که موضوع مهم دستگیری این قاتل نیست. بلکه دنبال کردن راه و هدف شهید است. آقا رسول عمرش را و نهایتاً خونش را در مسیری داد که ما باید آن را دنبال کنیم. این از هر چیزی مهمتر است. من اصلاً پیگیر هم نشدم که ببینم قاتلش دستگیر شده است یا نه.
شهید دوست محمدی به کدام یک از شهدا علاقه زیادی داشت؟
به شهید کاوه فرمانده لشکر ویژه شهدا در دفاع مقدس و سردار شهید نورعلی شوشتری خیلی علاقه داشت. بعد از شهادت سردار شوشتری، آقا رسول با پسر ایشان ارتباط گرفته بود و با هم رفت وآمد داشتند. کلاً اخوی خیلی به شهدا ارادت داشت. من نه از طرف خودم و از طرف دوستانش و مسئولانی که مرتبط با شهدای مدافع حرم هستند یک نکتهای را عرض کنم. در این پنج سال اخیر محال است یک شهید مدافع حرم در مشهد داده باشیم و آقا رسول همه کارهای مراسم این شهید را انجام نداده باشد. همه این کارها را هم داوطلبانه انجام میداد. آنقدر با شهدا حشر و نشر داشت که خودش هم شهید شد.