باید سالها پیش از این خدیجه دهرویه مادر شهیدان مجید و مسعود شحنه را میدیدید؛ همان زمانی که پسرها را یکی پس از دیگری به جبهه میفرستاد. سعید، حمید، مجید و مسعود از بزرگ تا کوچکشان را برای جهاد راهی کرد. هر کدامشان را با کولهباری از عشق و احساس بدرقه میکرد باید سالها پیش از این خدیجه دهرویه مادر شهیدان مجید و مسعود شحنه را میدیدید؛ همان زمانی که پسرها را یکی پس از دیگری به جبهه میفرستاد. سعید، حمید، مجید و مسعود از بزرگ تا کوچکشان را برای جهاد راهی کرد. هر کدامشان را با کولهباری از عشق و احساس بدرقه میکرد و دعای عاقبت بخیری را در گوشهایشان میخواند. اصلاً بچهها شجاعت را از مادر به ارث برده بودند؛ شجاعتی که مجیدش را محرم ۱۳۶۱ و مسعودش را تیر ۱۳۶۲ به مسلخ عشق کشاند و آسمانیشان کرد و افتخاری شدند بر تارک خانواده شحنهها. برای آشنایی با شهید مجید شحنه با خدیجه دهرویه همکلام شدیم تا از روزهای زندگی تا شهادت فرزندش در عملیات محرم برایمان بگوید.
هنر کاشیکاری
این بار حکایت از شهید مجید شحنه است؛ سومین فرزند هادی شحنه و خدیجه دهرویه که در تهران متولد شد و دوران کودکیاش را در کنار سه برادر و سه خواهرش سپری کرد. هنوز پا به کلاس سوم دبستان نگذاشته بود که خانواده بار و بنه بست و راهی سمنان شدند. مجید تشنه درس و مدرسه بود، اما شرایط و وضعیت اقتصادی خانواده باعث شد تا او دست از تحصیل بردارد و برای کمک به تأمین مایحتاج خانواده برود سراغ کار بنایی. مجید حالا در کنار پدر کاشیکارش، کارگری میکرد. مجید دلبسته و عاشق این هنر شده بود. دستان تاولزدهاش نشان از نان حلالی داشت که به خانه میبرد. شده بود افتخار پدرو مادرش.
هدایای الهی
مادر میگوید: «به سختی بچهها را بزرگ کردیم. پدرشان انسان معتقدی بود، اهل نان حلال. آنقدر تلاش میکرد و به کارش حساسیت نشان میداد تا صاحبکار از او رضایت کامل داشته باشد. آن روزها که مبارزه مردم در مقابل رژیم رنگ و روی جدیدی به خودش گرفته بود، سر سجاده نماز به خدا میگفتم: «خدایا! بچههایم کوچک هستند و نمیتوانند کاری برای انقلاب انجام دهند، کمک کن که اینها در همان راه قدم بردارند. بعد از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ با خودم میگفتم: «خدایا! انقلاب پیروز شد و ما کار زیادی نکردیم. چهار تا پسر دارم هدیه میدهم به درگاه تو.»، اما خدا فقط دوتایشان را قبول کرد؛ اول مجید و بعد هم مسعود.
عاشق امام زمان (عج)
با شروع جنگ و هجوم نیروهای بعثی به خاک کشور، مجید تصمیم گرفت راهی جبهه شود. مجید اصرار داشت برود. او حرف از رفتن میزد و ما نگران بودیم. گاهی وقتها تنها در اتاق مینشست و به یک جا زل میزد و با هیچ کس صحبت نمیکرد. یک مرتبه کنارش نشستم و گفتم: «اگر عاشق شدی یا کسی را میخواهی بگو!» جدی گفت: «بله، عاشق شدم!»
گفتم: «مادرجان! این جور که معلومه عشق بدجوری افتاده به دلت و ولکُنت هم نیست، خب، فکرش هم نکن که دو تا برادر بزرگتر از خودت داری، بگو کی هست تا بروم جلو!»
اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «عاشق امام زمان (عج) شدم. چطوری میخواهی من را به مولا برسانی؟ چه جوری میشود روی ماهش را ببینم؟» بعد از آن فهمیدم چرا نیمههای شب بلند میشد و اشک میریخت.
الهی العفو...
مادر در ادامه میگوید: «یک شب قبل از اینکه رضایت بدهم و مجید به جبهه برود، نیمههای شب از صدای ضجه و گریه بیدار شدم. چشمانم را باز کردم، اما کسی نبود. دوباره صدایی به گوشم رسید. دقت که کردم همان صدا بود. بلند شدم. صدا از داخل اتاق بود. آهسته در را باز کردم. مجید نشسته بود روی سجاده. دستانش را بالا برده بود و میگفت: «الهی، العفو! العفو!»
با گریه سر به سجاده برد و گفت: «خدایا! شهادت را قسمت من کن!»
به اتاق برگشتم و گفتم: «خدایا! حالا که این بچه عاشق تو شده، من راضیام برود جبهه.»
قبل از اعزام مجید به جبهه، پدرش او را نشاند کنارش و گفت: «حاضری دو تا کلمه حرف مردانه باهم بزنیم؟» رنگش عوض شد و گفت: «آقاجان! شما میخواهید بگویید راضی نیستید؟» پدرش گفت: «نه، اشتباه نکن! فقط از تو یک چیز میخواهم.» با شوق پرسید: «چی؟ شما بگو عمل کردنش با من!»
پدرش گفت: «هدفت باید خدا باشد و حفظ آب و خاک و دفاع از ناموس، اگر غیر از آن باشد، حتی اگر کشته شوی، مورد قبول خدا نیست.» مجید به گریه افتاد و گفت: «آقاجان! هدف من هم دفاع از اسلام است، فقط اسلام.» نهایتاً هم از طرف بسیج به کردستان رفت.
عکسی برای حجله
از وقتی که رفته بود، همه کارهایش عوض شده بود. هیکلش مردانهتر به نظر میرسید. یکی از آشناها به مجید گفت: «آب و هوای جبهه به تو ساخته، نانش برکت دارد.» گفت: «من که نمیگذارم این بَر و بازو حرام شود. خیالتان راحت! میخواهم در راه امام حسین (ع) جانم را بدهم.»
مجید در ۱۱ آبان ماه سال ۱۳۶۱ بار دوم به منطقه عینخوش دهلران ایلام رفت. قبل از رفتن با من روبوسی کرد. عکسی را به من داد و به شوخی گفت: «این عکس را تازه گرفتهام، داخل قرآن نگذار!» بعد هم با خنده گفت: «اگر بگذاری داخل قرآن، خدا دوباره من را به تو برمیگرداند، میخواهم این عکس را داخل حجلهام بگذارید!»
شهادت در محرم
چند روزی گذشت. مجید با خانه تماس گرفت و به من گفت: «مادرجان! من یا به عملیات محرم نمیرسم یا شهادت در این عملیات قسمت من میشود.» چند روزی از عملیات گذشت. بعد از خواندن نماز، رادیو را روشن کردم. خبرهایی شنیدم. به پدرش گفتم: «مجید من شهید شد. دلم گواهی شهادتش را میداد.» پدرش گفت: «شما مادرها همین طوری هستید.»
دو سه روز بعد، خبر شادت مجید را برایمان آوردند و پدرش فهمید که گواهی دلم راست بود. تاب و تحمل اسارت بچههایم را نداشتم، در دعاهایم از خدا میخواستم که مرگشان شهادت باشد و به دست دشمن بعثی اسیر نشوند که من طاقت ندارم. مجید با برخورد ترکش به سر در عملیات محرم شهید شد.
اسلحهای برای برادر
مادر از آخرین لحظات دیدار با فرزند شهیدش مجید میگوید: «بالای سر پیکرش رفتم و صورتش را دیدم. انگار مجید خواب بود، آرام و ساکت. او را بوسیدم. بعد هم خیره شدم به چشمان مجید. دلم میخواست او را سیر ببینم. دست به صورتش کشیدم و گفتم: خدایا! این قربانی ناقابل را از من قبول کن! بلند شدم که خداحافظی کنم، محکم و قاطع گفتم: «مادرجان! اسلحهات روی زمین نمیماند، برادرت مسعود و حمید هستند، سفارش کردهام راهت را ادامه بدهند. مسعود کمی بعد از شهادت برادرش مجید در خط پدافندی جنوب پاسگاه زید در پنجم تیرماه سال ۱۳۶۲ به شهادت رسید. من دوست ندارم مادرشهید صدایم بزنند. هر وقت که میگویند مادر شهید خجالت میکشم. از خدا خواستم که لیاقت واقعی این جایگاه را به من بدهد.»
صدای سوزناک مجید
یکی از همرزمان مجید از صوت خوش او و نجواهایش در جبهه اینگونه روایت میکند: «ما وارد حسینیه شدیم. جلوی در نشستیم. مجید زیارت عاشورا میخواند. امام جمعه خرمآباد، همراهمان بود. پرسید: «این جوان کیست که زیارت عاشورا میخواند؟» گفتم: «یکی از بچهها ۱۸ سال بیشتر ندارد. میخواستیم برویم. باید منطقه را تا غروب بازدید میکردیم، اما سوزوگداز صدای مجید نمیگذاشت. آخرهای مجلس بلند شدیم.» امام جمعه گفت: «سلام من را به این جوان برسان! صدای سوزناکش که از ته دل بود، ما را به فیض رساند.» قبل از عملیات محرم مجید در گوشهای از حیاط پادگان، زیر نور ماه ایستاده بود به نماز شب. نور ماه افتاده بود روی صورتش، انگارنهانگار که در این دنیاست، غرق مناجات شده بود. زمزمه قنوتش به گوش میرسید که با تضرع به درگاه خدایش میخواند: اللهم ارزقنا توفیق شهاده فی سبیلک...