کد خبر: 1101814
تاریخ انتشار: ۳۰ مرداد ۱۴۰۱ - ۲۱:۱۹
گفت‌وگوی «جوان» با پدر آزاده شهید عبدالله آبیاری که در دوران اسارت به شهادت ر سید
مبینا شانلو

عبدالله آبیاری ۱۸ ساله بود که ازدواج کرد و راهی جبهه شد. کسی نمی‌دانست او در آخرین روز‌های خدمتش به اسارت بعثی‌ها در خواهد آمد و در اردوگاه‌های دشمن به شهادت خواهد رسید. کسی نمی‌دانست پیکر او سال‌ها میهمان خاک‌های سامرا خواهد بود و بعد از ۱۲ سال، تفحص و به آغوش خانواده بازخواهد گشت. کسی نمی‌دانست خدا آرزوی محمد تنها یادگار شهید را برآورده خواهد کرد و او بعد از ۱۲ سال دوری و دلتنگی به دیدار چهره پدر نائل خواهد شد. آری شهید عبدالله آبیاری سال‌ها بعد از شهادتش از سامرا به ایران آمد و بازگشت پیکرش همه را حیران کرد. پیکری که سالم به خانه آمد تا پاسخ صبری باشد که خانواده در فراق او تحمل کرد. احمد آبیاری پدر شهید از روز‌های سختی برایمان گفت که به چشم انتظاری ختم می‌شد.
متولد سقز
عبدالله پنجم مرداد ۱۳۴۴ در شهر سقز به دنیا آمد. خانواده به لحاظ مالی شرایط سختی را در آن دوران سپری می‌کرد. دست تنگی خانواده باعث شد تا عبدالله از دوران نوجوانی برای کمک به مخارج زندگی و تأمین نیاز خواهر و برادرهایش دست به کار شود.
پدرش احمد آبیار می‌گوید: «زندگی و سختی‌هایش خیلی زود از عبدالله یک مرد ساخت. عبدالله بسیار مهربان و دلسوز بود. احترام زیادی برای من و مادرش قائل بود و همین محبت‌هایش او را در میان خانواده و بستگان عزیز کرده بود. عبدالله جوان پاکی بود. وقتی تمام قد به نماز می‌ایستاد، دلم می‌خواست ساعت‌ها بنشینم و نگاهش کنم. پیش نمی‌آمد که نمازش عقب جلو شود. زمان نماز همه توجهش به نماز بود. همه کارهایش را خودش می‌کرد. از هیچ کس انتظاری نداشت. مظلومیت او حالا هم دلم را می‌سوزاند.»
دامادی عبدالله
کمی بعد شهید عبدالله آبیاری که خیالش از وضعیت زندگی خانواده، خواهر و برادرهایش راحت شد تصمیم گرفت ازدواج کند. پدرش در این باره می‌گوید: «ما سقزی‌ها رسم داریم هم دختر‌ها را زود شوهر می‌دهیم و هم برای پسر‌ها زود زن می‌گیریم. با یکی از کارگر‌ها صحبت کردم دختر خوب سراغ دارد یا نه که گفت «دارم، اما خرج دارد. شیرینی من باید محفوظ باشد.» گفتم حتماً. رفتیم خواستگاری و بعد هم تحقیق. جز خوبی و پاکدامنی درباره‌شان نشنیدیم. عروسم که بله گفت من به آرزویم رسیدم و دامادی‌اش را دیدم. با هم کار و زندگی می‌کردند. عبدالله ۱۸ سال داشت و عروسم ۱۵ ساله بود.»
اسارت در روز‌های پایانی خدمت
عبدالله بعد از ازدواج خدمت سربازی رفت. جنگ بود و منطقه ناامن. او هر بار که مرخصی می‌آمد از حال و هوای جبهه و بچه‌ها و ایثارگری‌هایشان برای خانواده‌اش صحبت می‌کرد. راوی روز‌های پر خاطره جبهه بود و خیلی شوق حضور در جبهه را داشت.
عبدالله ۲۳ ماه خدمت کرد. آخرین باری که راهی شد، همسرش باردار بود. عبدالله رفت تا وقتی بازمی‌گردد چشمش به دیدار فرزندش روشن شود. دیداری که هیچ گاه محقق نشد. نام «محمد» را پدرش برای تنها یادگار عبدالله انتخاب کرد. محمد متولد شد، اما هرگز پدری نبود که دستان پر مهرش او را نوازش کند. پدر شهید با اشاره به آخرین روز‌های خدمت عبدالله می‌گوید: «آخرین ماه خدمت پسرم بود. همه ما خوشحال بودیم که خیلی زود به خانه می‌آید و می‌تواند سر زندگی‌اش باشد، اما در روز‌های آخر خدمت به اسارت نیرو‌های بعثی درآمد. شنیدن این خبر برای ما خیلی سخت بود. کلی برنامه‌ریزی کرده و منتظر بازگشتش بودیم. پسرش محمد متولد شده بود. نمی‌دانستیم باید چه کنیم، اما باز هم به خدا توکل کردیم و چشم انتظار ماندیم تا شاید روزی آزاد شود و به خانه بازگردد.»
چراغانی برای شهادت
با آزادی اسرا خانواده هر روز چشم انتظار اعلام اسم فرزندشان و ورود او به کشور بودند، اما خبری نشد. گویی چشم انتظاری برای خانواده عبدالله تمامی نداشت. کمی بعد خبر شهادت عبدالله بود که به گوش خانواده رسید. همه شوکه شده بودند. هفدهم فروردین ۶۹ در حالی که عبدالله در اسارت دشمن بود به شهادت رسید. پیکر مطهرش را به سامرا بردند و آنجا به خاک سپردند.
وقتی خبر رسید که او شهید شده است، گویی دنیا برای همسرش تمام شده بود. هیچ امیدی نداشت. مگر چقدر از آشنایی و ازدواجشان می‌گذشت. او عزادار شده بود، اما حتی مزاری برای تسلای دلتنگی‌هایش وجود نداشت. تصورش هم سخت بود. روز‌ها و شب‌ها از پس هم می‌گذشت و دل خانواده مانده بود پیش شهید غریبی که در غربت آرمیده و کسی نبود تا غروب پنج‌شنبه کنار مزارش برود.
دیدار پدر و پسر
کمی بعد با وساطت خانواده‌ها همسر شهید با برادر عبدالله ازدواج کرد تا محمد تحت حمایت عمویش که وابستگی شدیدی به هم داشتند، قد بکشد. ایران و عراق که توافق به مبادله کردند، بنیاد شهید ترتیب انتقال پیکر عبدالله را از سامرا به ایران داد. عبدالله می‌آمد تا به فراق پایان دهد. حالا محمد ۱۲ ساله شده بود. سال‌ها بعد از شهادت عبدالله و شنیدن خبر تفحص پیکرش، محمد به مادرش گفت: «حس عجیبی دارم. نمی‌توانم تصورش را بکنم. امروز برای اولین بار پدرم را می‌بینم. هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم چه به او بگویم؟» مادر نگاه پر از غصه‌اش را به محمد انداخت. چه باید می‌گفت؟ چطور باید او را از این همه هیجان رها می‌کرد. نگاهش کرد و گفت: «بعد از ۱۲ سال...؟ فکر می‌کنی چیزی از پیکر بابا باقی مانده باشد؟»
محمد آرام شد. شاید هم حق با مادرش بود، اما در دلش گفت من می‌دانم خدا من را ناامید نمی‌کند. دیدار با پدر بعد از ۱۲ سال آن هم برای اولین بار... سراسر شوق بود و احساس. با آمدن پیکر شهید، محمد بالای سر پیکر شهیدی نشست که نامش عبدالله آبیاری بود. سال‌ها سهم او از پدر همین اسم بود. حالا خواست خدا بر این شد که چشم انتظاری خاتمه پیدا کند. محمد کنار پیکر نشست. در کمال ناباوری جنازه عبدالله سالم بود. انگار خوابیده بود. محمد محاسن پدر را دست کشید و بوسید. چشم‌هایش پر از اشک شد. مادر حیران نگاهش می‌کرد. صورتش خیس از اشک شده بود. بهانه‌جویی‌های محمد دیگر تمام شد. عبدالله از سفر بازگشت و محمدش با دیدار روی پدرش به آرزویش رسید. حالا مشتاقان زیارت مزار عبدالله می‌توانند او را در گلزار شهدای سقز زیارت کنند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار