جانباز سلیمان یداللهزاده از رزمندگان نوجوان دفاعمقدس است که در سن ۱۴ سالگی به جبهه میرود و پس از سالها حضور در مناطق عملیاتی، تجربه ۱۳ عملیات بزرگ جنگ را به پرونده مجاهدتهای خود میافزاید. جانباز سلیمان یداللهزاده از رزمندگان نوجوان دفاعمقدس است که در سن ۱۴ سالگی به جبهه میرود و پس از سالها حضور در مناطق عملیاتی، تجربه ۱۳ عملیات بزرگ جنگ را به پرونده مجاهدتهای خود میافزاید. گفتگو با رزمندگانی، چون جانباز یداللهزاده، بخشی از تاریخ شفاهی جنگی را دربرمیگیرد که در دو سده اخیر کشورمان بینظیر است و طی آن، ایران حتی یک وجب از خاکش را از دست نمیدهد.
چه سالی به جبهه رفتید، آن زمان چند سال داشتید؟
من متولد سال ۴۵ هستم. وقتی ۱۵ – ۱۴ ساله بودم به عنوان بسیجی داوطلب به جبهه رفتم. دو برادر دیگرم قبل از من در جبهه بودند.
چه انگیزههایی باعث میشد که نوجوانهای کم سن و سال در دوران دفاعمقدس اینطور داوطلبانه به جبهه بروند؟
مردم ایران بنا به اعتقاداتی انقلاب کردند و همین اعتقادات باعث شد که بعد از شروع دفاع مقدس، هر کسی با هر توانی نقشی در دفاع از کشور داشته باشد. آن زمان نوجوانان کم سن و سال همانند من را نمیگذاشتند به جبهه برویم، ولی به زور میرفتیم که غالب رزمندهها زیر ۲۳ سال داشتند، چون دفاع از کشور را تکلیف خودمان میدانستیم.
در مدت حضورتان در جبهههای دفاعمقدس در چه عملیاتی شرکت داشتید؟
بنده در کل سابقه حضور ۶۴ ماهه در دفاعمقدس را دارم. در این مدت توفیق حضور در ۱۳ عملیات متوسط و بزرگ دفاعمقدس نصیبم شد. هم در کردستان و هم در جنوب کشور حضور داشتم. تا آنجا که ذهنم یاری میکند در عملیات والفجر ۴، ۶، ۱۰ و کربلای ۴، ۵ و عملیات بدر حضور داشتم. در عملیات والفجر ۴ جانباز شدم.
نحوه مجروحیتتان چطور بود؟
در این عملیات هم ترکش به گردنم خورد و هم دچار گازهای شیمیایی شدم و بخشی از تنم سوخت. سالها پس از اتمام دفاع مقدس ۳۰ درصد جانبازی به من دادند. مجروحیت شیمیایی طوری است که با گذشت زمان بدتر میشود. الان یکی از پاهایم مشکل دارد و نمیتوانم به راحتی راه بروم. از ناحیه دست، گردن و پا احساس ناراحتی میکنم. البته این را هم اضافه کنم که من در عملیات والفجر ۱۰ هم مجدداً شیمیایی شدم. یادم است که بوی خاصی مثل بوی سبزی به مشام میرسید. چون ماسک نداشتم باید سریع به یک ارتفاع میرفتم. وقتی بالای یک تپه قرار گرفتم، از آن بالا دیدم که چطور دشمن منطقه را شیمیایی زده و بچهها با همان وضعیت با آنها میجنگیدند.
در تمام مدت حضورتان در جبهه بسیجی بودید؟
تقریباً ۳۵ ماه از حضورم در جبهه میگذشت که فرمانده لشکرمان سردار مرتضی قربانی به من پیشنهاد داد پاسدار شوم. من هم پذیرفتم و از آن به بعد در کسوت یک پاسدار حضورم را در جبهه ادامه دادم.
چه خاطرهای از زمان دفاعمقدس در ذهنتان ماندگار شده است؟
در یکی از عملیاتهای دفاعمقدس همراه همرزمم آقای باغی به سمت سنگرهای دشمن میرفتیم که ناگهان یک مین زیر پای ایشان منفجر شد. هر دو پایش به شدت مجروح شد. من ایشان را کمک کردم تا چند قدم باقیمانده به طرف سنگر عراقیها را طی کنیم. وقتی آنجا رسیدیم، یکی از نیروهای دشمن خودش را تسلیم کرد. آن زمان من نوجوان بودم و قد کوتاهی داشتم. سرباز اسیر عراقی با تعجب به من نگاه میکرد. باورش نمیشد که من با این قد و قواره او را که هیکل درشتی داشت، اسیر کرده باشم. خاطرات از دوران جنگ بسیار است. در عملیات بدر تانکهای عراق زمین را مانند زلزله میلرزاندند. در یک لحظه میدیدی ۳۰۰ تانک به سمت ما میآمد. دشمن از حیث نیروی زرهی واقعاً قوی بود. هر عملیات ویژگیهای خودش را داشت. در عملیات والفجر ۶ در دهلران تعداد زیادی از بچهها شهید شدند. ما با کلاشنیکف و آرپیجی میجنگیدیم و عراقیها با تانک حمله میکردند. صدای شنی انبوه تانکهای عراقی زمین را میلرزاند، اما بچهها شجاعانه مقاومت میکردند.