عملیات بدر در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۶۳ در تعاقب اهداف عملیات خیبر که درست سال قبل در اسفند ماه اجرا شده بود، آغاز شد و با توجه به هوشیاری دشمن در هفت روز به اتمام رسید. در این عملیات هرچند موفقیت چندانی حاصل نشد، اما به قوای دشمن صدمات زیادی وارد شد. عملیات بدر در ۱۹ اسفند ماه ۱۳۶۳ در تعاقب اهداف عملیات خیبر که درست سال قبل در اسفند ماه اجرا شده بود، آغاز شد و با توجه به هوشیاری دشمن در هفت روز به اتمام رسید. در این عملیات هرچند موفقیت چندانی حاصل نشد، اما به قوای دشمن صدمات زیادی وارد شد. چنانچه واحد ضدزره ذوالفقار لشکر ۲۷ محمدرسولالله (ص) در جزیره مجنون دهها تانک و خودروی زرهی دشمن را منهدم کردند. این واحد (ضدزره) که در میان لشکرهای سپاه مختص لشکر ۲۷ بود، با ابتکار افرادی، چون شهید مصطفی پالیزبان و شهید ناهیدی تشکیل شد و رفتهرفته به قابلیتهای خود افزود تا آنطور که سید محسن خوشدل ساداتحسینی از پیشکسوتان واحد ضدزره لشکر ۲۷ محمدرسولالله (ص) در گفتگو با ما در میان گذاشت؛ در عملیات بدر خوش درخشید و توانست بیش از ۶۰ تانک دشمن را در یک روز و نیم نبرد منهدم کند.
عملیات بدر برای بچههای واحد ضدزره چطور شروع شد؟
صحبت در خصوص عملیات بدر یک مقدمهای دارد که لازم است به آن اشاره کنم. واحد ضدزره یادگاری از افرادی، چون شهید ناهیدی و شهید پالیزبان بود. شهید ناهیدی بعد از عملیات رمضان طرح تشکیل واحد ضدزره در ذیل گردان ادوات ذوالفقار را داد و شهید پالیزبان مسئولیت این واحد را برعهده گرفت. واحد ضدزره رفتهرفته صاحب چند قبضه موشکانداز تاو، میلان (که غنیمتی بودند)، مالیوتکا و دراگون (که از ارتش گرفته بودیم) شد. چون در شرایط تحریم قرار داشتیم و امکان خرید و افزودن موشکاندازهای جدید نبود، میدانستیم که خیلی زود از بابت موشکانداز و برخی وسایل و تجهزاتشان به مضیقه میافتیم؛ بنابراین شهید ناهیدی طرحی را ارائه داد به این مضمون که ما میتوانیم سیستم هدایت موشکانداز مالیوتکا را از روی بیامپیهای از رده خارج باز و آن را داخل جعبههای آرپیجی مونتاژ کنیم. حتی سکوی موشکانداز را هم خودمان طراحی کردیم. این سکوها ابتدا چوبی بودند. بعد یک جعبههای آلومینیومی را درست کردیم تا به عنوان سکوی موشک از آن استفاده شود؛ چون جعبههای آلومینیومی ضربهپذیر بودند، جعبههایی از جنس فایبرگلاس درست کردیم. برای تأمین باتری هم ابتدا به سراغ باتریهای بیسیم رفتیم که جواب نداد. حتی برای تهیه باتری به خیابان پشت شهرداری تهران رفتیم و یکسری باتریهای خارجی را که آنجا میفروختند، خریدیم. نهایتاً از باتری بیسیمهای غنیمتی «ایریت» استفاده کردیم که جواب داد و توانستیم باتری موشکاندازها را تأمین کنیم. قرار بود در عملیات بدر ماحصل طرح مونتاژ موشکاندازهای مالیوتکا را که نام شهید ناهیدی روی آن گذاشته بودیم، مورد استفاده قرار دهیم.
با همین مالیوتکاهای طرح شهید ناهیدی به مصاف تانکهای دشمن در مجنون رفتید؟
طرح شهید ناهیدی پیش از عملیات بدر تهیه شده بود، اما، چون در صحنه نبرد واقعی از آن استفاده نکرده بودیم، دوستان یک قبضه موشکانداز فابریک (اصل) خارجی را به من دادند تا از آن استفاده کنم. صبح زود اولین روز عملیات سوار قایق شدم و به جزیره مجنون رفتم. به خاطر حساسیتی که در مورد پاتک تانکهای دشمن وجود داشت، خود شهید عباس کریمی آن طرف منتظرم بود تا با هم به منطقه درگیری برویم. ایشان منطقه را نشان و توضیحاتی داد. دریایی از تانکهای دشمن روبه رویمان بودند. بعد با شهید کریمی برگشتیم و من رفتم قبضه موشکانداز مالیوتکا را به همراه کمکهایم که شهید ایوب صبوریان یکی از آنها بود، برداشتم و به منطقه مورد نظر رفتیم. این را هم عرض کنم که موشکانداز ما اهدایی حافظ اسد به آقای محسن رضایی بود. از چند سال قبل این موشکانداز مورد استفاده قرار میگرفت و قدیمی بود، اما، چون هنوز به طرح شهید ناهیدی کاملاً مطمئن نبودیم، من با همین موشکانداز وارد منطقه عملیاتی شدم. به هرحال بعد از نصب و آمادهسازی قبضه، با اولین شلیک یکی از تانکهای دشمن را زدم. دومین موشک را که شلیک کردم، دیدم چند متر آن طرفتر فرود آمد و به زمین برخورد کرد! نگاه کردم دیدم باتری به خاطر فرسودگی شارژ خالی کرده است. باتری ذخیره را زدم، اما درجه آن هم آرامآرام پایین آمد و فهمیدم که قرار نیست این موشکانداز در عملیات به کار ما بیاید.
پس به سراغ موشکانداز طرح شهید ناهیدی رفتید؟
بله، وقتی دیدم موشکاندازم کار نمیکند، از شهید صبوریان خواستم برگردد و از دیگر بچههای واحد بخواهد موشکانداز دیگری را به خط بفرستند. ایشان گفت میماند و از من خواست که بروم. خودش هم آرپیجی گرفت و همراه بچههای دیگر شد. من قبضه را برداشتم و کنار ساحل برگشتم. ساعت حول و حوش ۱۱ قبل از ظهر بود. هر لحظه که میگذشت اوضاع وخیمتر میشد. هر قایقی که میآمد، موقع برگشت فقط میتوانست مجروحین را به عقب منتقل کند. حتی جا برای پیکر شهدا نبود. آنجا از آقای نامی که به تازگی فرمانده تیپ ادوات ذوالفقار لشکر ۲۷ شده بود (نامی در بدر یکی از دستهایش قطع شد) خواستم تا با آقای مصداقی تماس بگیرد و بگوید که برایمان قبضه موشکانداز بفرستند. مصداقی هم گفت که سریع میفرستم. همان جا کنار ساحل و داخل یک کانال منتظر آمدن قبضهها ماندم، اما خبری نشد. در همان لحظه دیدم که خیلی از ادوات ما مثل خمپاره اندازهای ۱۲۰ و ۸۱ که باید از مکانهای دورتری مورد استفاده قرار میگرفتند، آمدهاند و کنار ساحل تجمع کردهاند. کاری از آرپیجیزنها هم ساخته نبود. آقای زاهدی یکی از بچههای واحد ضدزره که مدتی میشد به واحد ۱۰۶ و آرپیجی ۱۱ رفته بود، همان جا رفت تا تانکهای دشمن را بزند، اما کاری از پیش نبرد و گلولههایش هم تمام شد. اوضاع هر لحظه وخیمتر میشد. برادر نامی از من خواست دیگر منتظر نمانم و کلاش به دست بگیرم و بروم خط مقدم با دشمن بجنگم، اما در آن شرایط آرپیجی هم کاربرد، نداشت چه برسد به اسلحه کلاش. در همین حین وقتی یکی از قایقها میخواست مجروحین را از جزیره خارج کند، پریدم و داخل قایق نشستم. هر کسی که آنجا بود، فکر کرد خوشدل میخواهد فرار کند. حتی آقای شیبانی مسئول واحد دریایی ما چنان نگاهی به من انداخت که کلی حرف درخودش داشت، اما به روی خودم نیاوردم و حرکت کردیم. وقتی به یک سه راهی رسیدیم، دیدم بچههای واحد ضدزره مثل آقای مهدی کرمی و حسن گودرزی با یک قبضه مالیوتکای طرح شهید ناهیدی و یک قبضه موشکانداز میلان دارند راه را اشتباه میروند. نگو آنها در همین سه راهی مسیر را گم کرده بودند. صدایشان کردم و گفتم کجا میروید؟ متوجه من شدند. کنار ما آمدند و من سوار بر قایق آنها همگی دوباره به مجنون و منطقه درگیری برگشتیم.
در این زمان تقریباً به ظهر اولین روز عملیات رسیده بودید، اوضاع منطقه چطور بود؟
اوضاع تا حد زیادی به هم ریخته بود. محل استقرار ما در کنج جزیره بود. سمت چپ خاک و پشت سرمان آب بود. از سمت راست هم یک خاکریز سراسری کشیده بودند و دیگر واحدها مثل لشکر عاشورا و لشکرهای دیگر در امتداد همین خاکریز مستقر بودند. آنجا دیدم بیشتر بچههای خودی آسیب دیدهاند. چون میلان نسبت به مالیوتکا برد و قدرت کمتری دارد و مناسب زدن هدف در فواصل نزدیکتر است، به آقای گودرزی که مسئول قبضه میلان بود، گفتم سمت چپ خاکریز برود و تانکهای نزدیکتر را بزند. من هم سمت راست قرار گرفتم تا تانکهایی را که در فاصله دورتری بودند، بزنم. در همین حین یکی از عکاسهای لشکر آمد و عکسی از ما انداخت. من متوجه تصویربرداری او نشدم، اما کمی بعد دیدم که زخمی شد و روی زمین افتاد دادم زدم مجروح مجروح... آمدند و او را به عقب منتقل کردند. شهید صبوریان هنوز با بچههای آرپیجی زن بود و پیش ما نیامد، اما آقای زاهدی که عرض کردم به واحد ۱۰۶ رفته بود، آنجا را رها کرد و پیش ما آمد تا کمک حالمان بشود. این را هم عرض کنم که آقای کرمی مسئول قبضه مالیوتکا بود، اما بنابه تجربهای که من داشتم، قبضه را به من سپرد تا از آن استفاده کنم. خلاصه سکوی قبضه را نصب کردیم و با اولین شلیک، یکی دیگر از تانکهای دشمن را مورد اصابت قرار دادیم.
چند تا از تانکهای دشمن را زدید؟ منظورم شما و دیگر همرزمانتان است.
آنقدر درگیر کار بودم که اصلاً حواسم به آمار تانکها نبود، اما در همان نصف روز (از ظهر تا غروب که دیگر روی تانکها دید نداشتیم و کار را متوقف کردیم) و فردای همان روز که عراقیها از فشار آوردن به جناح ما ناامید شدند، بچهها حساب کرده بودند که نیروهای مستقر در خط ما چه با موشکانداز مالیوتکا یا میلان و... چیزی در حدود ۶۵ تانک را زدهایم.
آن روز چه اتفاقاتی افتاد؟ کمی از وقایع و خاطرات روز اول درگیری بگویید.
شهید صبوریان که از ما جدا افتاده بود و چند متر جلوتر حضور داشت. میگفت آن روز در حال مقابله با تانکهای دشمن بودیم که ناگهان دیدم یک موشک مالیوتکا از بالای سر ما عبور کرد و به یک تانک دشمن اصابت کرد. اللهاکبر گفتم و داد زدم خوشدل و مالیوتکایش آمدند... آن روز ما تقریباً با هر شلیک یکی از تانکهای دشمن را زدیم. غروب دو اتفاق جالب افتاد. در حین درگیری بودیم که دیدم یک تریلی عراقی دارد تانک دیگری را وارد منطقه میکند. به حسن گودرزی گفتم حسن، تانک را بزنم یا تریلی را. گفت هر کدام را که توانستی بزن فقط معطل نکن. قبضه آماده شلیک بود. تصمیم گرفتم کمرشکن (تریلی) را بزنم. چون اگر آن را میزدم، تانک هم نمیتوانست از روی آن پیاده شود. فاصلهاش تقریباً ۲۹۰۰ متر بود. برد موشکانداز مالیوتکا سه کیلومتر است. فاصله را از روی دوربین موشکانداز تخمین زدم و با گفتن ذکر «و ما رمیت اذ رمیت» شلیک کردم. موشک صاف رفت و به کمرشکن برخورد کرد و منهدم شد. هوا دیگر داشت روبه تاریکی میرفت و تانکها، چون در تاریکی قابلیت دید خود را از دست میدهند، فشارشان کمتر شده بود. در خلوتی سرمان یک دفعه دیدم یک تانک توانسته خودش را به حدود ۵۰۰ متری ما برساند. نمیدانم چطور نه من و نه حسن گودرزی متوجه این تانک نشده بودیم. راننده تانک میخواست بدون اینکه ما متوجه او بشویم عقبگرد کند و از منطقه دور شود. اگر میخواستم به گودرزی بگویم بزند، دیر میشد و تانک میتوانست خودش را به پناه خاکریزی برساند و از نظر ما مخفی شود. از طرف دیگر موشکانداز مالیوتکا برای مصاف با اهداف نزدیک طراحی نشده است. سرعت این موشکانداز چیزی در حدود ۱۲۵ متر برثانیه است. من اگر میخواستم شلیک کنم و بعد موشک را هدایت کنم، تنها چهار ثانیه زمان داشتم. پس تصمیم گرفتم با چشم غیر مسلح و بدون استفاده از دوربین، آن را مورد هدف قرار بدهم. در آن لحظه موشکانداز ما آماده شلیک بود، سریع پشت قبضه قرار گرفتم و شلیک کردم. موشک رفت و به تانک برخورد کرد. دیدم که توپچی تانک از روی آن پایین پرید و بعد از کمی تلوتلو خوردن، روی زمین افتاد. سایر خدمه تانک هم به همین شکل پایین پریدند، اما هرچه صبر کردم، دیدم تانک آتش نگرفت. فقط دود میکرد. یک موشک دیگر آماده کردیم و اینبار به زیر تانک زدم و به کلی منهدم شد.
کار شما در عملیات بدر در همین روز تمام شد؟
روز بعد هم تا لحظه مجروحیت در منطقه بودم، اما شب اول بعد از اتمام کار با قایق به عقب برگشتم. وقتی به سنگرهای محل استراحت بچهها رسیدم، دیدم اصلاً جا نیست. رفتم و در قسمت بار یک وانت کیسه خوابم را پهن کردم و از فرط خستگی خیلی زود به خواب رفتم. چند ساعتی از استراحتم نمیگذشت که شنیدم بچهها داد میزنند «شمیایی... شمیایی...» آنقدر خسته بودم که فقط ماسکم را روی صورتم کشیدم و دوباره خوابیدم. صبح به مجنون برگشتم. تا رسیدن من، آقای کرمی چند تانک دشمن را زده بود. وقتی من را دید، دوباره مسئولیت قبضه را به من سپرد. به لطف خدا توانستم چند تانک دیگر را بزنم. دشمن دیگر از فشار آوردن به جناح ما که کنج جزیره بود ناامید شده بود، بنابراین تانکهایش را به سمت راست که دیگر واحدها مستقر بودند هدایت کرد. اما منطقه را همچنان با خمپاره میکوبید. در همین حین یک گلوله خمپاره به لبه کانال خورد و با اصابت یکی از ترکشهایش به سرم، بیهوش شدم و بچهها من را به عقب منتقل کردند. بعد از دو ماه که دوباره به منطقه برگشتم، به ما اطلاع دادند که رئیسجمهور وقت (مقام معظم رهبری) میخواهند از چند و، چون طرح شهید ناهیدی و ضربه شصتی که بچههای واحد ضدزره در بدر به دشمن نشان داده بودند، مطلع شوند. من و سردار برقی و شهید صفرخانی رفتیم و خدمت ایشان رسیدیم. یک قبضه موشکانداز مونتاژ طرح شهید ناهیدی را هم همراه خودمان بردیم و این دیدار یکی از خاطرات خوب و ماندگار من از دوران دفاع مقدس شد.