کد خبر: 1078366
تاریخ انتشار: ۱۷ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
«روایتی از شکست عملیات نجات» در آیینه خاطرات زنده‌یاد دکتر سیدصادق طباطبایی
یک تلویزیون مداربسته پیام انقلاب را منتشر می‌کرد ورود ژنرال رابرت هایزر به ایران و بررسی امکان وقوع کودتا، شاهدی است بر اینکه دولت جیمی کارتر، همچنان حمایت از پهلوی دوم را در دستور کار خویش داشت. با این همه و به دلایلی چند، طرح‌ها یا رؤیا‌های دولت امریکا برای بازگرداندن شاه، به شکست انجامید! برخی از بستر‌های شکست عملیات نجات، در خاطرات زنده‌یاد دکتر سیدصادق طباطبایی، مورد اشاره قرار گرفته و در این مقال، بازخوانی تحلیلی شده است
احمدرضا صدری

ورود ژنرال رابرت هایزر به ایران و بررسی امکان وقوع کودتا، شاهدی است بر اینکه دولت جیمی کارتر، همچنان حمایت از پهلوی دوم را در دستور کار خویش داشت. با این همه و به دلایلی چند، طرح‌ها یا رؤیا‌های دولت امریکا برای بازگرداندن شاه، به شکست انجامید! برخی از بستر‌های شکست عملیات نجات، در خاطرات زنده‌یاد دکتر سیدصادق طباطبایی، مورد اشاره قرار گرفته و در این مقال، بازخوانی تحلیلی شده است. امید آنکه تاریخ‌پژوهان انقلاب اسلامی و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید.

شگفتی هایزر از بیعت پرسنل نیروی هوایی با امام خمینی
بیعت افسران و درجه‌داران نیروی هوایی ارتش با امام خمینی از مهم‌ترین علائم زوال رژیم پهلوی به شمار می‌رفت. دکتر سیدصادق طباطبایی درباره این رویداد تاریخی، در خاطرات خویش چنین آورده است: «از مهم‌ترین رویداد‌هایی که رخنه عمیق در صفوف نظامیان و تردید در سران ارتش پدید آورد، دیدار همافران در روز ۱۹ بهمن با امام خمینی بود. روزنامه‌های ۲۰ بهمن که تصاویر این دیدار را در صفحات اول خود چاپ کرده و همافران نیروی هوایی را در حال سلام نظامی به امام نشان می‌دادند، ژنرال هایزر را نیز نگران کرده بود. او صریحاً می‌نویسد: پیوستن افراد نیروی زمینی ارتش به امام، جای شگفتی نداشت، زیرا با هدیه گل و اظهار مهر نسبت به آنان همخوانی داشت، ولی افراد نیروی هوایی که هم ارتباطی با عامه مردم نداشتند و به ویژه همگی تحصیلکردگان در امریکا بوده و حتی غالباً در پادگان‌های خود به زبان انگلیسی صحبت می‌کردند، نشان از فتح و پیروزی انقلابیون می‌داد و ناتوانی سران نظامی از رودررویی با مردم...»

انتقام از پرسنل نیروی هوایی و مسلح شدن مردم
بیعت پرسنل نیروی هوایی ارتش با امام خمینی، موجب انتقام‌جویی بقایای رژیم شاه از آنان شد! با این همه و پس از مدتی کوتاه، مردم به حمایت از آنان وارد عمل شده و مسلح شدند. دکتر طباطبایی از این رخداد، روایت ذیل‌آمده را به دست داده است: «بعد از آن که دیدار همافران و بیعت آنان با امام (پنج شنبه ۱۹ بهمن)، بازتاب جهانی یافته و سران نظامی خصوصاً ژنرال هایزر را همان طور که گفتم، به شگفتی کشانده بود در شامگاه جمعه ۲۰ بهمن، در مرکز آموزش نیروی هوایی دوشان‌تپه، هنگام نمایش فیلم بازگشت امام به تهران از تلویزیون ایران، بین افراد و پرسنل نیروی هوایی که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته و ابراز احساسات می‌کردند و افراد وابسته به گارد شاهنشاهی، درگیری شدیدی به وجود آمد که به تیراندازی طرفین منجر شد. با خروج همافران از پادگان و فریاد استمداد از مردم، انبوه مردم هیجان‌زده و انقلابی، وارد محوطه شده و با کمک پرسنل نیروی هوایی، انبار اسلحه را به روی مردم باز کرده و آن‌ها را بین مردم، توزیع کردند! بر اساس اظهارات تیمسار قره‌باغی، به مرکز فرماندهی ستاد گزارش رسید که در بعضی از مساجد بین مردم، اسلحه پخش می‌کنند. تیمسار قره‌باغی به سپهبد رحیمی، فرماندار نظامی تهران و رئیس شهربانی، تلفن زده و جویای اوضاع می‌گردد. رحیمی در جواب می‌گوید فرمانداری نظامی از دیشب در جریان است، ولی چون درگیری در داخل محوطه آموزشی بوده، خود نیروی هوایی مشغول رسیدگی است... و در مورد توزیع اسلحه در مساجد و اقدامات فرمانداری نظامی، می‌گوید نیرو‌های نظامی، حق ورود به مساجد را ندارند و این امر قانوناً ممنوع است! و نیز می‌گوید مطلب را به نخست‌وزیر بختیار گزارش داده، او هم اجازه نمی‌دهد که وارد مساجد شوند!... درگیری در اطراف پادگان دوشان‌تپه، کم‌کم به تمام شهر سرایت کرده و از ظهر حمله مردم به کلانتری‌ها و تأسیسات ارتشی و پادگان‌های نظامی داخل شهر، شروع می‌شود. بختیار به فرمانداری نظامی دستور می‌دهد ساعت منع عبور و مرور را در شهر به جلو کشیده و از مردم بخواهد مقررات حکومت نظامی که از ساعت ۱۶:۳۰ رعایت کنند...»

شکست حکومت نظامی از سوی امام بر مبنای تعقل و منطق سیاسی
شکست برقراری حکومت نظامی با اعلامیه تاریخی امام خمینی، واپسین شانس بقای رژیم پهلوی را از بین برد! طباطبایی تصمیم تاریخی رهبر انقلاب در این باره را این‌گونه تحلیل کرده است: «وقتی ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۲۱ بهمن، از اخبار شنیدیم که فرمانداری نظامی، ساعت حکومت نظامی را به ساعت ۴ بعد از ظهر جلو آورده است، امکان توطئه از سوی رژیم علیه انقلاب، در ذهن همه ما تقویت شد. واکنش بختیار نسبت به موضع‌گیری‌های امام، از آن رو بود که او از مراحل بعدی طرح نظامیان برای مقابله با انقلاب، اطمینان داشت. هنگامی که امام اعلام کردند اعلامیه حکومت نظامی خدعه و نیرنگ است، بعضی‌ها نگران بودند! من البته تعجب می‌کردم از آنها، چراکه صرف‌نظر از بمباران هوایی، اگر همه نیرو‌های ارتش هم به خیابان‌ها می‌آمدند، به اندازه نصف جمعیت در چهار، پنج خیابان تهران هم نمی‌شدند! البته من یادم نمی‌آید یا نشنیده‌ام که وقتی امام این تصمیم سرنوشت‌ساز را گرفتند، در این زمینه مشورت کرده باشند یا کسی مخالفت کرده باشد. ممکن است برخی تصور کنند که این تصمیم امام، اشراقی بوده است. گذشته از ویژگی‌های ممتاز امام، به نظر من این تصمیم‌گیری، از روی تعقل و منطق سیاسی بود و البته شجاعت در تصمیم‌گیری چراکه در آن مقطع، احتمال توطئه به ذهن خیلی‌ها می‌رسید و اطلاعیه و دستور حکومت نظامی، مؤید و مقدمه این توطئه بود...»

مردمی که از خاک باغچه منازل خود، سنگر می‌ساختند!
روز‌های اوج‌گیری انقلاب اسلامی، نمادی از همبستگی ملی برای نیل به هدفی مشترک بود. امری که نهایتاً بزرگ‌ترین رویداد قرن را محقق ساخت و رژیمی وابسته و مورد حمایت کانون‌های قدرت جهانی را به سقوط کشاند: «ظاهراً به شورای انقلاب، تصمیم ژنرال‌های ارتش برای اجرای کودتای موسوم به عملیات کوتاژ، یا به روایتی دیگر عملیات نجات که توسط ژنرال هایزر و فرماندهان نیرو‌های هوایی و زمینی ارتش تنظیم و تهیه شده بود، ابلاغ شده بود. گرچه اجرای این طرح، غیرعقلانی و غیرمحتمل و مآلاً ناموفق به نظر می‌رسید، ولی شرط عقل، اتخاذ تدابیر لازم را ضروری می‌ساخت. علاوه بر افزایش تدابیر حفاظتی از محل اقامت امام و جان ایشان، به ما نیز گفته شد امشب (۲۱ بهمن) و فرداشب را در محل‌های دیگر، غیر از مکان‌هایی که شب‌های قبل استقرار داشتیم، به سر بریم. در محل استقرار امام، پیام‌های ایشان پخش می‌شد. گروهی از کارکنان رادیو تلویزیون، یک شبکه مدار بسته تلویزیونی در آن منطقه برپا کرده بودند و فرامین امام، هم از روی موج FM پخش می‌شد و هم دهان به دهان می‌گشت و جمعیتی که در سرتاسر شهر حضور داشتند، پیام را دریافت می‌کردند. درایت رهبری و اقیانوس حضور مردم، عامل اصلی شکست توطئه و پیروزی انقلاب بود. در آن روز، تمامی محلات و خیابان‌ها سنگربندی شده بود. مردم از همه امکانات موجود، برای یاری رساندن به یکدیگر استفاده می‌کردند. خود شاهد بودم که خاک باغچه‌ها را در گونی می‌ریختند و در کوچه و خیابان سنگر درست می‌کردند...»

اطمینان خاطر در عین بیمناکی اطرافیان در شب پیروزی انقلاب
راوی خاطرات، شب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ را در منزل یکی از اقوام نزدیک خویش، سپری کرده است. او شرایط پیرامونی و عمومی شهر در آن ساعات را به این شرح به یاد می‌آورد: «فکر می‌کنم که در روز ۲۱ بهمن تا ساعت ۴:۳۵، خدمت امام بودیم. بعد من آقای حبیبی را به منزل برادرش در خیابان ادیب رساندم و خود به منزل خاله‌ام، در خیابان نظام‌آباد و نزدیک میدان امام حسین (ع) فعلی رفتم. شب قبل هم در همان جا بودم. در آن زمان خاله‌ام، به خاطر تولد عدنان دومین فرزند ما، در آلمان بودند. همسایه روبه‌رویی آنها، یک اتاق را در طبقه فوقانی و نزدیک پشت بام آماده کرده بود که من به آنجا بروم. با برادرم عبدالحسین مشغول صحبت بودیم، تا هوا تاریک شد. او اصرار کرد که به منزل روبه‌رو برویم. در همین اثنا صدای گلوله و رگبار، در کوچه شنیده شد! خواهر خانمم رفت و از یک پنجره کوچک نگاه کرد و گفت مأموران شهربانی، تقریباً هر ۱۰ متر به ۱۰ متر ایستاده‌اند! لذا امکان رفتن به خانه امن روبه‌رو، دیگر وجود نداشت! بستگان من خیلی نگران و رنگ پریده بودند، اما من اطمینان خاطر عجیبی داشتم! صدای شلیک گلوله، در شهر بیشتر و بیشتر می‌شد. می‌خواستم از آقای حبیبی خبری بگیرم، ولی تلفن منزل قطع شده بود! شاید اشکال منطقه‌ای بود. بعد که اشکال برطرف شد، تماس گرفتم و به ایشان گفتم مگر بنا نبود که امشب منزل نباشید؟ او هم همین حرف را به من زد!...»

استیصال سران ارتش و دیگر هیچ!
در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، سران ارتش رژیم شاهنشاهی به بن‌بست رسیدند و متعاقب آن، اعلام بی‌طرفی کردند! این استیصال، ناشی از وقایع روز‌های پیشین بود که عملاً بدنه این نهاد را خنثی کرد و در خدمت انقلاب قرار داد: «ساعت‌های ۱:۳۰، ۲ نیمه‌شب بود که روی پشت بام همسایه‌ها، صدای الله‌اکبر بلند شد! همین طور این شعار که برادر به‌پا خیز، همافرت کشته شد! روز بعد گفته شد در زیرگذر میدان امام حسین (ع) فعلی، ظاهراً مردم مقدار زیادی سنگ و شن ریخته بودند، تا سطح خیابان بالا آمده و مانع عبور خودرو‌های سنگین ارتش شود به طوری که یک تانک که آمده بود از آنجا عبور بکند، به سقف گیر کرده و راه عبور به کلی مسدود شده بود و همان‌جا نیز، یکی از فرماندهان نیروی زمینی ارتش، کشته شده بود! به هر حال با فرمان لغو حکومت نظامی از سوی امام، مردم شب را تا صبح، در خیابان‌ها بودند و روز بعد به پادگان‌ها هجوم بردند! بعداً مشخص شد که در آن روز، طرح کودتا علیه انقلاب سازماندهی شده بود. اینکه اطلاعاتی از چگونگی این طرح به امام رسیده بود یا نه، من تردید دارم، زیرا این طرح فوق‌العاده سری بود، گرچه احتمال آن داده می‌شد و امام با درایت و بینش صحیح خود، این طرح را ناکام گذاشتند. بهترین اقدام برای جلوگیری از اجرای کودتا علیه انقلاب، حضور مردم در صحنه بود، زیرا تیم‌های عملیاتی، هنگامی می‌توانستند افراد مؤثر در انقلاب را دستگیر کنند که اطراف منازل خلوت باشد، اما وقتی کوچه و خیابان پر از جمعیت بود و مردم سنگر درست کرده بودند، اجرای عملیات غیرممکن می‌شد. دیگر اینکه بدنه ارتش، دیگر حاضر نبودند مردم را به گلوله ببندند و سران ارتش به لحاظ بی‌اعتمادی نسبت به یکدیگر، نتوانستند هماهنگ عمل کنند. جنگ روانی که امام در برابر ارتش به کار بردند و آزاد کردن درجه‌داران و افسران از قید قسم آنان به قرآن، برای ابراز وفاداری و صیانت از نظام شاهنشاهی و آن دیدار همافران در روز ۱۹ بهمن و بیعت با رهبر انقلاب، فرماندهان ارتش را به استیصال کشاند! در یکی از جلسات شبانه با امام، آقای دکتر حبیبی مسئله پایبندی اعضای متعهد ارتش را به قسم قرآن که برای صیانت و حفظ نظام شاهنشاهی خورده بودند، مطرح کرد. امام نظرشان این بود که پایبندی به این قسم، هیچ‌گونه وجه شرعی ندارد! قرار شد امام متنی را برای ر‌هایی ارتشیان از قسم یاد شده بنویسند، تا اعلام شود...»

خونسردی و آرامش رهبر انقلاب در عصرگاه ۲۲ بهمن
دکتر طباطبایی در عصرگاه ۲۲ بهمن ۵۷، به اقامتگاه امام خمینی در مدرسه علوی تهران رفت و با ایشان دیدار کرد. تصویری که وی از آرامش و خونسردی رهبر انقلاب، در آن شرایط حساس ارائه می‌دهد، بس شگرف و به یادماندنی است: «نزدیک غروب روز ۲۲ بهمن، به اتفاق دکتر محمود بروجردی، نزد امام رفتیم. مثل همیشه، خیلی آرام و خونسرد نشسته بودند! با خنده گفتم آقا حالا دیگر نوبت کیست که باید برود؟! لبخندی زدند و گفتند آقای بازرگان هرچه زودتر، باید رئیس ستاد (ارتش) را معرفی کند. من گفتم یک مسئله مرا نگران کرده و بر شادمانی ما سایه افکنده است و آن حمله حساب‌شده گروه‌های چریکی نظیر فدائیان و مجاهدین خلق، به پادگان‌هاست. به نظرم با توطئه‌ای از پیش تعیین شده، انبار‌های اسلحه را به روی مردم باز کرده‌اند. ایشان اظهار نظری نکردند! معلوم بود که هیچ نگرانی از این بابت ندارند، زیرا مردم را خوب می‌شناختند و می‌دانستند وقتی به مردم بگویند اسلحه‌ها را برگردانید، برمی‌گردانند، کما اینکه همین طور هم شد! فقط گروه‌های الحادی نظیر چریک‌های فدایی خلق، حزب توده و مجاهدین خلق از تحویل اسلحه‌های ربوده شده خودداری کردند که بعد‌ها طی عملیاتی قهرآمیز، خونین و بحرانی، تا حدودی خلع سلح شدند...»

شرایط مدرسه رفاه در ساعات بحران
راوی در ادامه خاطرات خویش از ساعت صفر تغییر رژیم پهلوی، گزارشی از شرایط مدرسه رفاه ارائه کرده که خواندنی می‌نماید. به ویژه از جنبه واکنشی که امام خمینی نسبت بدان داشته است: «در همان آشفته‌بازار بحران انقلاب، تیم‌هایی از حزب توده و مجاهدین خلق، به ستاد‌های ساواک و شهربانی حمله برده و اسناد و مدارک فراوانی را با کامیون‌های متعدد، به نقاط نامعلومی حمل کردند! کاملاً نشان می‌داد که این حرکت سامان‌یافته، چه بسا از طرف کا. گ. ب و دیگر عوامل اطلاعاتی طراحی و اجرا می‌شد. حوادثی که همان روز‌ها برای پاره‌ای از عوامل نفوذی شوروی پیش آمد، نظیر افشای نقش سعادتی برای سازمان اطلاعاتی روسیه، دلالت بر همین امر دارد. در همان غروب روز ۲۲ بهمن، من یکی دو ساعتی در مدرسه رفاه بودم. مرحوم حاج‌مهدی عراقی را دیدم که مقداری افسرده است. او هم از افتادن سلاح و مواد منفجره به دست مردم، ناراحت و نگران بود. گفت برو ببین بیرون و ببین چه خبر است! هرچه مهمات و مواد منفجره بوده، به اینجا آورده‌اند! اگر یک جرقه سیگار به این‌ها بیفتد، می‌دانی چه خواهد شد؟ رفتم و دیدم که حیاط مدرسه پر از مسلسل و تفنگ است و دور تا دور منطقه هم مملو از مواد منفجره! یعنی مردم هر چه از پادگان‌ها غنیمت گرفته بودند، به آنجا آورده بودند که امری خیلی خطرناک بود! خیلی نگران، به داخل برگشتم! در آنجا شنیدم که آیت‌الله طالقانی در مدرسه حضور دارند! نزد ایشان رفتم. دیدم دو، سه نفر با لباس نظامی، به انتهای یک راهرو رفتند. با برادرم عبدالحسین، به آن طرف رفتیم. دیدیم در یک اتاق چهار، پنج متری، تعدادی از سران ارتش را که دستگیر کرده‌اند، (شاید ۶۰، ۷۰ نفری بودند) گوش تا گوش نشانده‌اند! افسر جوانی با لحن تند و آمرانه، با آن‌ها برخورد می‌کرد! بعضی از آنها، خیلی مطمئن نشسته بودند و بعضی نیز، التهاب و اضطراب شدیدی داشتند. عده‌ای از آنها، درجه‌شان معلوم بود. من از آن وضع، ناراحت شدم. جلو رفتم که با یکی از آن‌ها که خیلی مضطرب و ناراحت بود، صحبت کنم. رو به من کرد و گفت اگر ممکن است، به این شماره تلفن بزنید و اطلاع دهید که من زنده هستم، ممنون می‌شوم! در حالی که داشتم از او شماره تلفن می‌گرفتم، همان افسر جوان، خیلی شق و رق و جدی، به سوی من آمد و با لحن بی‌ادبانه و تندی گفت چه کار می‌کنید؟ گفتم نگران نباشید! اما او مهلت نداد و یقه کت مرا گرفت و هل داد و مرا برد دم در و از آن جا بیرون کرد! در این لحظه سیدحسین‌آقا (خمینی) و حاج‌مهدی عراقی، ناظر این صحنه بودند. حسین‌آقا که این حالت را دید، جلو آمد و یک سیلی به گوش او زد و گفت مردک! چه کار داری می‌کنی؟ تو کی هستی و...؟ او حسین‌آقا را می‌شناخت و یک مقداری سرخ و سفید شد! در این لحظه مرحوم عراقی نیز مداخله کرد و شخص نامبرده را که ظاهراً یک سرهنگ فضول و مأمور از طرف گروهک‌ها بود، از مدرسه بیرون کرد! من مجدداً به درون اتاق رفتم و از افرادی که مایل بودند، شماره تلفن منزل آن‌ها را گرفتم که خانواده‌های‌شان را از سلامتی آنان مطمئن سازم. کمی بعد، مرحوم دکتر بهشتی را دیدم. سلام و علیکی با ایشان کردم و گفتم این چه وضعی است؟ ایشان هم متوجه شدند که قضیه از چه قرار است. من برگشتم داخل و بعد از نماز مغرب و عشا، ماجرا را به امام گفتم! گفتم آقا این‌ها هر کدام، تا دیروز یک اعتباری ولو کاذب داشتند، اما حالا این‌ها را گوش تا گوش، در اتاقی سرد و تنگ نشانده‌اند و این رفتاری که با آن‌ها دارند، خوب نیست! اگر با یک عطوفتی با آن‌ها برخورد شود، در خود همین‌ها اثر بیشتری دارد و محبت و عطوفت اسلامی، رفتار دیگری را با اسیر ایجاب می‌کند. گفتند مگر چه شده؟ عین ماجرا را نقل کردم، خیلی متأثر شدند!...»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار