«مهدیه» و «محمد طاها» دو یادگار شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون حسین علیزاده هستند. پدرشان از پیشکسوتان لشکر فاطمیون بود که در روزهای آغازین جنگ در سوریه، راهی آنجا شد. «مهديه» و «محمد طاها» دو يادگار شهيد مدافع حرم لشكر فاطميون حسين عليزاده هستند. پدرشان از پيشكسوتان لشكر فاطميون بود كه در روزهاي آغازين جنگ در سوريه، راهي آنجا شد. حسين عليزاده چهار سال مداوم در جبهه مقاومت حضور داشت. روزهاي پرالتهاب و سختي را گذراند، اما لحظهاي از اراده و عزمش براي دفاع از حرم دست نكشيد و هر روز قويتر و مصممتر بندهاي پوتينش را ميبست و راهي ميشد. كمي بعد همسرش به خاطر حضور پيدرپي حسين در جبهه مقاومت از او جدا شد و حالا سرپرستي دو يادگار شهيد بعد از شهادت پدرشان و فوت مادر بزرگشان برعهده مهدي عموي بچههاست. گفتوگوي ما را با مهدي عليزاده، برادر شهيد پيشرو داريد.
چه زماني به ايران مهاجرت كرديد؟
والدينمان حدود 40 سال پيش به ايران مهاجرت كردند. بنابر اين ما در ايران متولد شديم. از زماني كه به ياد دارم پدرم در كورههاي آجرپزي مشغول به كار بود. بزرگتر كه شديم ما هم به او كمك ميكرديم. پدرم از همان روزها كسب رزق حلال براي تأمين مايحتاج خانواده را از ميان گدازههاي آتش كورهخانهها به ما آموخت و بسيار ما را به عمل صالح سفارش ميكرد. مادرم هم بانويي نمونه بود كه روي تربيت ما حساس بود. بعد از فوت پدر در سال 1390، مادر بود كه در نهايت ايثار و از خودگذشتگي بچهها را سر و سامان داد. براي ما هم پدر بود و هم مادر. در هر شرايطي و هر موقعيتي از ما حمايت ميكرد. مادر خيلي كارها در زندگي انجام ميداد كه تأثير زيادي در زندگي ما داشت. متأسفانه تير سال 1400 مادرمان را هم از دست داديم.
چند خواهر و برادر هستيد؟
ما هفت خواهر و برادريم. چهار برادر و سه خواهر. حسين متولد 1362بود. ايشان 10 سالي از من بزرگتر بود. متأهل بود و در حال حاضر دو فرزند از ايشان به يادگار مانده است. زمان شهادت برادرم دخترش مهديه 9 سال و پسرش محمد طاها هفت سال داشتند.
غير از حسين رزمنده ديگري در جبهه مقاومت از خانواده شما حضور داشت؟
بله، داماد خواهرم حميد احساني جزو اولين نفراتي بود كه در ابتداييترين روزهاي جنگ سوريه به منطقه اعزام شد و به شهادت رسيد. شهادت حميد و اعزام پی در پی دوستان حسين به سوريه بهانهاي شد تا او هم راهي شود. حسين پاي صحبتها و خاطرات بچهها مينشست و اوضاع و احوالات سوريه را مورد بررسي قرار ميداد تا در نهايت تصميم گرفت لباس جهاد بر تن كند. حسين براي اولينبار سال 1392 به سوريه اعزام شد. شنيدن حرفهاي شهيد حميد، حسين را به ذوق آورده بود.
خانواده مخالفتي با حضورشان نداشتند؟
چرا، هم مادرم و هم همسرشان با او مخالفت كردند، اما حسين از تصميمش دست برنداشت. طوري با مادرم صحبت كرد كه رضايت ایشان را جلب كرد. حسين براي مادرم از صبوري حضرت زينت(س) گفت و مادر را راضي كرد. بعد از رضايت مادر، همسرشان هم راضي شد و گفت «وقتي مادرتان راضي است، من صحبتي ندارم و موافق هستم.» اما يك سال بعد از اعزام حسين به جبهه مقاومت و تردد ايشان به منطقه، مخالفتهاي همسرش دوباره شروع شد و از برادرم حسين جدا شد. همسر برادرم بارها و بارها از حسين خواست كه ديگر به منطقه نرود و خودش را درگير جنگ نكند و همراه او به كشورهاي اروپايي مهاجرت كند، اما حسين نپذيرفت. او راه خودش را انتخاب كرده بود. حسين بچه معتقدي بود.
برادرتان چند بار به جبهه اعزام شد؟
قبلش بگويم وقتي حسين از اعزام اول برگشت، مادر مجدداً به ايشان گفت نرو! همان يك بار كافي است. حسين آقا به مادر گفت شما در ايران امنيت داريد. ناموسمان اينجا در امان است و راحت زندگي ميكنيد. خودم هم ابتدا ميگفتم چرا ما برويم؟ ما كه مسئوليتي نداريم! به ما ربطي ندارد، اما وقتي رفتم و همه آنچه را بايد ديدم، نظرم عوض شد. حسين از سال 1392 تا سال 1396 مدام در منطقه حضور داشت. در اين چهار سال زماني را كه در سوريه گذراند، بيش از مدتي بود كه در كنار ما و در مشهد سپري كرد. در اين مدت بارها مجروح و در بيمارستان بستري ميشد، اما به ما حرفي نميزد تا نگران نشويم. حسين هر زمان كه از سوريه به مشهد میآمد، نهايت 10 تا 15روز پيش ما بود. ايشان هر لحظه بيتاب بازگشت به منطقه بود. ميگفتم داداش چرا اينقدر شوق داري كه برگردي؟ ميگفت مهدي جان! سوريه قطعهاي ديگر از اين دنياي خاكي است. گویي حرم حضرت زينب (س) از كره زمين جدااست. وقتي وارد حرم بيبي زينب(س) ميشوي، انگار وارد بهشت شدهاي كه ناپيداست و انتهايي ندارد.
باز هم با خودم گفتم شايد حسين به خاطر اينكه همراه بچههاست، از اين صحبتها ميكند. تا اينكه سال 94 من به همراه مادرم به سوريه و زيارت عمه سادات رفتيم. آنجا بود كه حسين آقا را درك كردم و گفتم حسين جايي قدم گذاشته و مجاهدت ميكند كه ارزش بسياري دارد.
برادرتان از جبهه چه خاطراتي برايتان تعريف ميكرد؟
خودم خيلي مشتاق بودم از آنجا بيشتر بدانم. حسين هم تا حدودي كه ميتوانست برايم تعريف ميكرد. ميگفت حال و هواي خاصي در ميان بچهها و در جبهه مقاومت حكمفرماست. معنوياتي كه من از شرح آن عاجز هستم. بايد بيايي و ببيني. هر چه من بگويم شما نميتوانيد آن را به خوبي حس كنيد. وقتي او از شجاعت بچههاي فاطميون صحبت ميكرد من مات ميماندم. ميگفت وقتي ميخواهيم عمليات كنيم، بچهها با جان و دل وارد كارزار ميشوند و ميجنگند تا منطقه را آزاد كنند. بچههاي فاطميون به عشق حضرت زينب (س) و امام حسين (ع) مجاهدت ميكنند. همين اعتقادات از آنها نيروهاي قوي ميسازد كه در اكثر هجومها فاتح ميدان ميشوند.
گفتيد حسين آقا خيلي از شما بزرگتر بود، چه رابطه برادري بينتان حاكم بود؟
حسين حدود 11 سال از من بزرگتر بود. براي من پدري كرد. نهتنها برادر كه دوست و رفيقم بود. آدمي بود كه هر چه از خوبيهايش و خلقياتش بگويم كم گفتهام. من با او بسيار راحت بودم. حسين خيلي ذوق شهادت داشت. به نيت شهادت لباس جهاد بر تن كرد. رفقا و همرزمانش ميگفتند وقتي ميخواستيم به عمليات برويم، حسين از همه زودتر حاضر ميشد. گاهي با هم مينشستيم و گوشياش را كه نگاه ميكردم. همرزمان و دوستاني را به من معرفي ميكرد كه به شهادت رسيده بودند. ميگفت من از اين بچهها عقب افتادم. من از قافله شهدا جا ماندم. خيلي از شهادت صحبت ميكرد و دلتنگ شهادت بود. الحمدالله در نهايت هم به خواسته قلبياش رسيد.
نحوه شهادت حسين آقا چطور بود؟
به ما گفتند كه ايشان در مرز عراق و سوريه در منطقه بوكمال به شهادت رسيده است. گويا آن منطقه را داعش در اختيار گرفته و محاصره ميكند. بچههاي فاطميون براي رهايي منطقه از دست تكفيريها درخواست نيروي پشتيباني ميكنند تا منطقه را از دستشان آزاد كنند. حسين و فرماندهشان كه قبل از آن به سمت همان منطقه حركت كرده و آمادهباش بودند در جريان اتفاق اخير نبودند. براي همين به محض اينكه وارد خاكريز ميشوند در محاصره داعش قرار ميگيرند. داعش تا ميخواهد به سمت خودروی حسين و فرماندهشان شليك كند، حسين از خودرو پياده ميشود و يك تير به قلبش اصابت ميكند. حسين در 5 بهمن ماه 96 به شهادت رسيد و همين چند روز پيش بود كه مراسم چهارمين سالگرد شهادتش برگزار شد. ما يك ماه بعد از شهادتش از موضوع مطلع شديم. رفقا و دوستانش ميدانستند كه ايشان به شهادت رسيده است، اما به خواست مسئولان در جريان قرار نگرفتيم. ابتدا پيكر برادرم دو روزي به دست داعشيها افتاده بود تا اينكه بچههاي حزبالله به آن منطقه هجوم ميبرند و پيكرها را از دستشان خارج ميكنند. يك ماه بعد رفقاي حسين از سوريه با ما تماس گرفتند و گفتند از حسين خبر داريد؟ آمده مرخصي؟ گفتيم نه هنوز نيامده. بعد در ادامه صحبتهايشان به ما فهماندند كه حسين شهيد شده است و منتظر باشيد تا پيكر ايشان برگردد. كمي بعد از مسئولان فاطميون به منزل ما آمدند و خبر شهادت حسين را به ما دادند. ما از مشهد پيگير پيكر حسين شديم. خواهرزادهام به نام علياصغر انصاري از شهداي مدافع حرم مفقودالاثر بود. پدرش خيلي پيگير كارهاي ايشان بود و ايشان هم در همين اثنا متوجه شهادت حسين شده بود. در نهايت پيكر حسين به دست ما رسيد و ما مراسم خاصي هم برايش برگزار و پيكرش را در بهشت رضاي مشهد تدفين كرديم.
مادرتان وقتي خبر شهادت برادرتان را شنيد چه عكسالعملي نشان دادند؟
دادن خبر شهادت برادرم به مادر خيلي براي ما سخت بود. ما تصور ميكرديم كه مادر با شنيدن خبر شهادت حسين به هم بريزد و بيتابي كند، اما ايشان وقتي خبر شهادت دردانهاش را شنيد خيلي صبورانه برخورد كرد. حالا او بود كه به ما و خانواده آرامش ميداد و تسكين دردمان ميشد. ما اين را از مادر انتظار نداشتيم. گويي داغي نديده بود. شايد يكي از دلايل آرامش مادر در آن روزهاي سخت خوابي بود كه از حسين ديده بود. برادرم در خواب به مادر گفته بود گريه و بيتابي نكنيد؛ من جايي هستم كه هر كسي آرزويش را دارد. البته بعد از شهادت داماد خواهرم شهيد حميد احساني و خواهرزادهام علياصغر انصاري، خانواده ما مورد لطف حضرت زينب (س) قرار گرفته و صبورتر شده بود و ما بعد از آن با شهادت حسين راحتتر كنار آمديم.
وضعيت بچههاي حسين آقا بعد از شهادت پدرشان چه شد؟
زماني كه مادرم به رحمت خدا رفت، از طرف سپاه تماس گرفتند و گفتند بايد يك قيم قانوني براي بچهها معرفي كنيد. براي همين من خودم تصميم گرفتم كه قيم قانوني بچهها شوم. اين براي من افتخار است كه بچههاي برادرم در كنارم هستند. من با اين راه ميتوانم دين خودم را به برادرم ادا كنم. برادري كه سالها براي من پدري كرد.