کد خبر: 1077717
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با خواهر شهیدابراهیم احمدی از شهدای لشکر فاطمیون
صغری خیل‌فرهنگ

برای «زینب» روایت از برادر شهیدش ابراهیم احمدی کمی سخت بود. برادری که ۱۰ سال از او بزرگ‌تر بود و زینب همه خُلقیات خوب زندگی‌اش را از او آموخته بود. برادری که به ایران آمد و راهی سوریه شد و در نهایت، خبر شهادتش بود که زینب و خانواده را به ایران کشاند. متن زیر ماحصل همکلامی ما با زینب احمدی، خواهرشهید ابراهیم احمدی است که در ۱۰ بهمن ماه ۹۶ به شهادت رسید.

اهل بامیان پنجاب
ما پنج خواهر و چهار برادر بودیم. اهل بامیان پنجاب. سال ۱۳۹۰ پدرم به ایران مهاجرت کرد و کمی بعد به افغانستان برگشت. سال ۹۲ برادرم علی به ایران آمد و مشغول کار شد. بعد از او ابراهیم در سال ۱۳۹۵ به ایران آمد. ابراهیم متولد پنج مردادماه سال ۱۳۷۶ و مجرد بود. خیلی خوب و دوست‌داشتنی بود. پدر و مادرم را خیلی دوست داشت و برایشان احترام خاصی قائل بود. او هرگز با پدر و مادرم تند صحبت نمی‌کرد. وقتی متوجه شد که پدر و مادرم در جریان اعزام‌هایش قرار دارند، از آن‌ها حلالیت طلبید و گفت می‌دانم نباید بی‌خبر می‌رفتم، اما چاره دیگری نداشتم. برادرم خیلی اهل قرآن خواندن بود. به نظر من شهادت صراط منیری بود که او از آیه‌های قرآن آموخته بود.
دوره آموزشی
وقتی ابراهیم به ایران آمد، مدتی سر کار رفت و تا قبل از اینکه به سوریه برود، مدتی در خانه فامیل‌ها بود. ما بعد‌ها متوجه شدیم که ابراهیم تصمیم گرفته به سوریه برود و مدافع حرم شود. پدرم به ابراهیم گفت اگر در ایران کار نیست به افغانستان برگرد، اما او گفت مَشغول است. ولی در آن مدت دوره آموزشی و دوره‌های نظامی را می‌گذراند و ما بی‌خبر بودیم. ابراهیم بعد از آموزش سه مرحله به جبهه اعزام شد. ما بعد از اعزام اول متوجه شدیم. پدرم سعی کرد جلویش را بگیرد، اما فایده‌ای نداشت. بار دوم با وجود مخالفت‌های برادرم علی باز هم راهی شد و سومین مرتبه هم عمه‌مان تمام تلاشش را کرد، اما ابراهیم راهی شد. او به عمه گفت آرزوی شهادت دارد و نمی‌تواند اینجا بماند.
دلشوره مادرانه
وقتی پدر و مادرم متوجه شدند که ابراهیم برای سومین بار راهی شده نگران شدند. مادرم دلشوره عجیبی گرفت. به دلش افتاده بود که ابراهیم دیگر باز نخواهد گشت. وقتی هم که خبر شهادت ابراهیم را به مادر گفتیم تا یک هفته بیهوش و پدر هم شوکه شده بود. شنیدن خبر شهادت او برای پدر و مادرم بسیار دشوار بود. آنقدر که خبر شهادتش گیسوان مادر را سفید و کمر پدرم را خم کرد. بعد از شهادتش خاله‌ام برایمان از روز‌هایی گفت که ابراهیم شوق رفتن و جهاد داشت. از روز‌هایی که او از خاله می‌خواست تا برای شهادتش دعا کند و خاله در پاسخ می‌گفت پدر و مادرت دلتنگ هستند و شهادت تو برایشان سخت خواهد بود، اما باز هم هر چه خدا بخواهد. ابراهیم به خاله می‌گفت شما دعا کنید من که می‌دانم شهادت لیاقت می‌خواهد و من لایق نیستم، ولی دعایم کنید. چند صباحی گذشت ابراهیم آنقدر از خود پافشاری نشان می‌داد و در این مسیر پایدار بود تا شهادت نصیبش شد. برادرم در ۱۰ بهمن ماه ۱۳۹۶ با اصابت ترکش به پیشانی‌اش درحالی‌که مشغول نگهبانی بود، به شهادت رسید.
۶ ماه انتظار
غم غربت و دوری از ابراهیم یک طرف و نبود ما هنگام تشییع و تدفین اتفاق تلخی بود. ما به خاطر نداشتن پاسپورت، چند ماهی منتظر ماندیم. در نهایت شش ماه بعد از تدفین ابراهیم راهی ایران شدیم. خانواده تلاش کرد قبل از به خاکسپاری ابراهیم به ایران بیایند، اما مشکلات زیادی مانع‌مان شد. پدر و مادرم می‌خواستند قبل از تدفین یک بار دیگر صورت فرزند شهیدشان را ببینند. پدر و مادرم چهار سال از او دور بودند و به خاطر همین پدرم همیشه ناراحت بود و می‌گفت روی بچه گلم را ندیدم. برادر دیگرم علی به پدرم گفت اگر شما در مراسم ابراهیم نبودید، مردم آمدند و سنگ تمام گذاشتند. پدرم که فیلم‌های تشییع و تدفین را دید از حال رفت. آری همه بودند. مردم سعی کرده بودند که جای خالی پدر و مادرم را پر کنند، اما برای ما سخت گذشت. ما بعد از شهادت ابراهیم در ورامین ساکن شدیم. بعد از شهادت ابراهیم، گیسوان مادرم سفید شد. پدرم هم خیلی شکسته شد. او دلش به ابراهیم خوش بود. بابا از همه بیشتر ابراهیم را دوست داشت. او از همه فرزندانش مهربان‌تر بود. حالا دیگر مزار برادرم مأمن خانواده شده است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار