کد خبر: 1077716
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
خاطره‌ای از نجات خلبان ایرانی از دست ضدانقلاب در گفت وگوی «جوان» با یکی از رزمندگان دفاع‌مقدس
بسیجی‌ها ۵ شهید دادند تا خلبان ارتشی را نجات بدهند عباس پارسیار از رزمندگان دفاع‌مقدس و یکی از نویسندگان و پژوهشگران این حوزه است که یکی از کتاب‌هایش به نام «جدال در زیویه» توسط مقام‌معظم رهبری تقریظ شده است
علیرضا محمدی

عباس پارسیار از رزمندگان دفاع‌مقدس و یکی از نویسندگان و پژوهشگران این حوزه است که یکی از کتاب‌هایش به نام «جدال در زیویه» توسط مقام‌معظم رهبری تقریظ شده است. پارسیار اخیراً روی خاطرات خلبان‌های نیروی هوایی ارتش در دفاع‌مقدس کار می‌کند. بر همین اساس خودش نیز خاطره‌ای از نجات یکی از خلبان‌های خودی در ارتفاعات پیرانشهر دارد که شنیدنش خالی از لطف نیست. به گفته پارسیار این خلبان ایرانی پس از نجات توسط رزمندگان، یک ماه بعد در عملیات هوایی دیگری به شهادت می‌رسد. گفت‌وگوی ما با عباس پارسیار پیرامون خاطره نجات جان خلبان جنگنده فانتوم ایرانی را پیش‌رو دارید.

هنگام شروع جنگ تحمیلی در کدام منطقه بودید؟
من بچه همدان هستم و قبل از شروع دفاع‌مقدس به صورت داوطلبانه به همراه تعدادی از دوستان به کردستان رفته بودیم. در مقطع شروع جنگ تحمیلی در پادگان پسوه حضور داشتیم. جنگ که شروع شد، در همان منطقه بودیم و هم با ضدانقلاب و هم با نیرو‌های بعثی می‌جنگیدیم.
خاطره سقوط جنگنده خودی مربوط به چه مقطعی از دفاع‌مقدس می‌شود؟
همان اوایل شروع جنگ بود. روز دقیقش را یادم نیست، اما نهایتاً چند روزی از جنگ گذشته بود. شب قبل از حادثه، همراه دوستان در پادگان بودیم که کومله‌ها به مقرمان حمله کردند. درگیری تا مدتی ادامه داشت. ظهر روز بعد ما مقر را به نیرو‌های تازه نفس تحویل دادیم و رفتیم تا استراحت کنیم. مشغول خوردن ناهار بودیم که یک‌دفعه دیدیم دودی از ارتفاعات روبه‌رو به هوا برخاسته و یک فانتوم روی منطقه گشت‌زنی می‌کند. همان حین خبر آمد که دو جنگنده ایرانی بعد از انجام عملیات از داخل خاک عراق به ایران برمی‌گشتند که یکی از آن‌ها سقوط کرده است. گویا پدافند دشمن این جنگنده را زده بود. خلبانش هم با چتر نجات بیرون پریده بود. از ما خواستند سریع به منطقه موردنظر برویم و خلبان را نجات بدهیم. ما هم ناهار خورده نخورده، آماده شدیم و به راه افتادیم. تا خواستیم راه بیفتیم هوا بارانی شد و باد شدیدی هم شروع به وزیدن کرد.

جنگنده خودی در کدام منطقه سقوط کرده بود؟
ما در پسوه بودیم و جنگنده خودی در ارتفاعات پیرانشهر سقوط کرده بود. کریدور پسوه- پیرانشهر یکی از کریدور‌های مهم هم برای نیروی هوایی ما و هم برای نیروی هوایی دشمن بود. جنگنده‌های ما برای در امان ماندن از رادار‌های دشمن در ارتفاع پایین از روی پسوه عبور می‌کردند. آنقدر پایین پرواز می‌کردند که خیلی از مواقع خلبان‌ها را می‌دیدیم و آن‌ها به ما دست تکان می‌دادند. برای دشمن هم پسوه یک کریدور به حساب می‌آمد. اغلب جنگنده‌های دشمن، چون نمی‌خواستند باقیمانده بمب‌های‌شان را به پایگاه‌ها خود انتقال بدهند، بمب‌ها را در ارتفاعات پسوه می‌انداختند. خودم شاهد بودم که چند جنگنده دشمن بمب‌های‌شان را روی ارتفاعاتی که هیچ هدفی نداشت، خالی کردند. گفته می‌شد صدام خلبان‌هایش را تهدید کرده بود اگر همه بمب‌ها را روی اهداف خالی نکنند، مجازات خواهند شد. این‌ها هم در برگشت اگر بمبی باقی می‌ماند، آن‌ها را در ارتفاعات پسوه خالی می‌کردند.

از منطقه‌ای که شما قرار داشتید تا نقطه‌ای که هواپیما سقوط کرده بود، راه زیادی بود؟
با چشم که نگاه می‌کردیم، به نظر می‌رسید ارتفاع خیلی بلندی نباشد، اما وقتی آنجا رسیدیم، دیدیم اصلاً اینطور نیست. ابتدا که راه افتادیم به روستای گرده کشانه رسیدیم. ورودی روستا ضدانقلاب برای ما کمین گذاشته بودند. لحظاتی همان جا زمین‌گیر شدیم. در این زمان جنگنده دیگر ایرانی همچنان در محل سقوط همرزمش گشت‌زنی می‌کرد تا آسیبی به او نرسد. در درگیری روستای گرده کشانه دو الی سه شهید دادیم. به اتفاق تعدادی از بچه‌ها، روستا را دور زدیم و توانستیم نیرو‌های ضدانقلاب را تار و مار کنیم. بعد دوباره به راهمان ادامه دادیم. نشانه ما همان دودی بود که از ارتفاعات می‌آمد. وقتی به روستای سرکانی و سه راهی پیرانشهر- اشنویه رسیدیم، دیدیم ارتفاعی که هواپیما سقوط کرده، بالاتر از چیزی است که تصور می‌کردیم. این را هم بگویم که راه رفتن در این مسیر کار راحتی نبود. بارندگی بود و وزش شدید باد، گل و لایی که گاهی تا زانو را می‌گرفت و ناهمواری زمین و کوهستان. واقعاً به سختی حرکت می‌کردیم، اما همه فکرمان پیش خلبانی بود که انتظار کمک ما را می‌کشید.

ضدانقلابی که در روستای گرده کشانه با شما درگیر شدند، هدف حرکت ستون شما را می‌دانستند؟
اصلاً برای همین برای ما کمین گذاشته بودند که نتوانیم به موقع خودمان را به آنجا برسانیم. وقتی هم که به ارتفاعات محل سقوط جنگنده رسیدیم، دیدیم یک عده با لباس کردی دارند خلبان را با خودشان می‌آورند. ابتدا فکر کردیم نیرو‌های کومله هستند. در همین لحظه از شیاری که مشرف به منطقه بود به سمت ما تیراندازی شد. گروهک کومله دوباره به ما حمله کرد. وقتی گروه اکرادی که خلبان را حمل می‌کردند هم به سمت ضدانقلاب تیراندازی کردند، فهمیدیم آن‌ها از نیرو‌های پیشمرگان مسلمان کُرد هستند. این‌بار درگیری ما سنگین‌تر و طولانی‌تر بود، چون ضدانقلاب به منطقه اشراف داشتند. باز هم دو شهید دادیم. نهایتاً از طریق بی‌سیم با شهیدصیاد شیرازی هماهنگ شدیم و دو بالگرد از طرف لشکر ۶۴ ارومیه به کمک ما آمدند و ضدانقلاب را فراری دادند. اوضاع که آرام شد، دیدیم نه از پیشمرگ‌ها خبری است، نه از خلبان مجروح. بی‌سیم‌چی با مرکز تماس گرفت و آن‌ها هم با خلبان جنگنده ایرانی که در منطقه گشت می‌زد، ارتباط گرفتند. ایشان محل استقرار پیشمرگ‌ها را به ما داد. یادم است که گفته بود از ضلع غربی شیار باید به منطقه‌ای که به جلدیان نزدیک است، برویم. پیشمرگ‌ها و خلبان داخل گودال بزرگی منتظر هستند. سریع به آنجا رفتیم و خلبان را تحویل گرفتیم.

اسم خلبان را یادتان است؟
نه متأسفانه نامش را یادم نیست. لحظه‌ای که ایشان را تحویل گرفتیم، هر دو پا و کمرش به شدت درد می‌کرد. گویا ناشی از صدماتی بود که به جنگنده‌اش وارد آمده بود. تا آنجا که در توان‌مان بود سعی کردیم ایشان را به سرعت به پایگاه پسوه برسانیم. از آنجا بالگرد خودی می‌آمد و ایشان را ابتدا به ارومیه و سپس به تهران منتقل می‌کردند. تا آمدن بالگرد‌ها با خلبان صحبت کردیم. می‌گفت بچه محله نارمک تهران است. یادم است ستوان دوم بود. می‌گفت از ابتدای جنگ تا امروز ۲۲ عملیات پروازی موفق داشته است. امروز هم همراه جنگنده دیگر ایرانی پالایشگاه کرکوک را زده بودند که در هنگام بازگشت مورد اصابت پدافند هوایی دشمن قرار می‌گیرد. شدت ضربه به حدی بوده که صندلی خلبان از جا کنده شده بود. ایشان سعی می‌کند جنگنده را در نقطه‌ای از پیرانشهر روی زمین بنشاند، اما وقتی می‌بیند بی‌نتیجه است، ایجکت می‌کند و جنگنده هم در نقطه‌ای سقوط می‌کند. بعد یک توصیه‌ای هم به ما کرد. گفت وقتی از بالا به سنگر‌های شما نگاه می‌کنیم، خیلی در معرض دید قرار دارید، بهتر است سنگرهای‌تان را کمی پایین‌تر روی دامنه‌ها درست کنید. خلاصه ایشان کمی بعد با بالگرد‌ها منتقل شدند.

دیگر از سرنوشت خلبان اطلاعی به دست‌تان نرسید؟
اتفاقاً ۲۰ روز یا یک ماه بعد بود که خبر رسید جنگنده‌اش داخل خاک دشمن سقوط کرده و ایشان به شهادت رسیده است. واقعاً شجاعت خلبان‌های ما مثال‌زدنی بود. این خلبان شهید می‌توانست سقوط جنگنده و مجروحیتش را بهانه کند و یک مدتی پرواز نکند، اما با احساس مسئولیتی که داشت، مجدداً عملیات پروازی را از سر گرفته و نهایتاً به شهادت رسیده بود. ما برای ایشان در همان پسوه دو حجله شهادت گذاشتیم.

خاطره‌ای که تعریف کردید، ارتباط نزدیک رزمندگان بسیجی و سپاهی با ارتشی‌ها را نشان می‌دهد.
بله، همینطور است. ما برای نجات این خلبان حدود پنج شهید دادیم. در آن هوای بارانی و باد شدید، چند کیلومتر در ناهمواری کوهستان و میان گل و لای راه رفتیم تا ایشان را به مقرمان برسانیم. از طرف دیگر برادران ارتشی هم در خیلی از عملیات‌ها از ما پشتیبانی می‌کردند. در پاکسازی محور پیرانشهر- سردشت یا دیگر عملیات‌های مهم، بالگرد‌ها و جنگنده‌های خودی از بچه‌های سپاه و بسیج پشتیبانی می‌کردند. من خودم در بسیاری از عملیات‌های مشترک با بچه‌های ارتش شرکت کرده‌ام. یک زمانی هم در قرارگاه رعد خدمت شهیدان بابایی، اردستانی و یاسینی بودم. جنگ با همیاری و همرزمی ارتش و سپاه و بسیج و مردم به سرانجام رسید، وگرنه نیرو‌های دشمن از نظر تسلیحات به ما برتری داشتند، اما همین وحدت مردم و قوای مسلح بود که رمز پیروزی ملت ایران شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار