کد خبر: 1074118
تاریخ انتشار: ۰۸ دی ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
روایت‌هایی از شهید دفاع مقدس محمدقلی نیرنگی از زبان پدرش
مبینا شانلو

«محمدقلی نیرنگی» ارادت زیادی به امام (ره) داشت. آن‌قدر که وقتی امام دستور به ترک پادگان‌ها داد، او از اولین‌ها بود که اطاعت کرد. وقتی هم که جنگ شروع شد منتظر تولد فرزند دومش بود. یک روز به بهانه خرید شیرخشک از خانه خارج شد و از همان جا به جبهه رفت. غروب وقتی دوستش شیرخشک را به خانه‌اش آورد، خانواده متوجه شدند که محمدقلی دیگر تاب دوری رفیق شهیدش یحیی بیناییان را نداشته و راهی جبهه شده است. او رفت و در نهایت در تاریخ ۱۳ آذر ۶۰ در محور بانه- سردشت به شهادت رسید. آرزوی همیشگی‌اش این بود که انتقام خون شهید بهشتی را بگیرد. روایت‌های باباجانی نیرنگی پدر شهید را پیش رو دارید.

منتقم بهشتی
پسرم ۲ مرداد ۱۳۳۷ در روستای کلاته دامغان به دنیا آمد. دوره ابتدایی را در روستا خواند و سال ۵۶ به دامغان رفت. ۱۶ ساله بود که هم درسش را می‌خواند و هم در ذوب آهن کار می‌کرد. در دوران خدمتش وقتی امام (ره) پیام دادند که سرباز‌ها در پادگان‌ها نمانند، او هم فرار کرد. سه ماه در منزل مخفی بود. وقتی هم اعلام شد سرباز‌ها به خدمت برگردند، او برگشت. خدمتش را تمام کرد و برگه پایان خدمت را گرفت. زمانی که آیت‌الله بهشتی به شهادت رسید، او تا یک هفته غذا نمی‌خورد. می‌گفت: «ما باید انتقام خون این شهید و شهدای دیگر را بگیریم!»

حسین و فاطمه
محمدقلی سال ۵۹ ازدواج کرد. خدا پسری به نام حسین به او عطا کرد. همسرش بچه دوم‌شان را باردار بود که پسرم شهید شد. همسرش بعد‌ها تعریف می‌کرد: یک شب حدود ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود که از خواب بیدار شدم. محمدقلی بیدار بود. گفت: «می‌خواهم بروم جبهه و حتماً هم شهید می‌شوم! اگر بچه دختر بود، اسمش را بگذارید فاطمه صغری و اگر پسر بود محمد». شب چهلم او، دخترش فاطمه به دنیا آمد.

رفیق شهید
اوایل جنگ بود. یحیی بیناییان از دوستان پسرم که شهید شد، محمدقلی دیگر تاب نیاورد. می‌گفت: «ما باید راه این شهید را ادامه دهیم. نباید بگذاریم یاوه‌گویان خدشه‌ای به اسلام و قرآن وارد کنند.» همان ایام رفته بود شهر برای بچه شیرخشک بگیرد. تا غروب خبری نشد. غروب یکی از دوستان او در منزل را زد و شیرخشک را تحویل داد. گفتم: «پس محمدقلی کجاست؟» گفت: «رفت جبهه». پسرم از طریق بسیج به منطقه کردستان اعزام شد.

بانه- سردشت
پسرم در ۱۳ آذر ۱۳۶۰ در عملیات آزادسازی محور بانه- سردشت به شهادت رسید. یکی از همرزمانش برای‌مان تعریف کرد: پس از آموزش به کردستان اعزام شدیم. جاده بانه- سردشت در دست گروهک‌های کومله و دموکرات بود. گردان ضربت تشکیل شد. ما هم عضو گردان بودیم. زمین منطقه عملیاتی پر بود از درخت‌های کوتاه و بلند. نیرو‌های کومله و دموکرات پشت درخت‌ها پنهان شده بودند. حدود نیم ساعت، درگیری بسیار شدیدی داشتیم. تعدادی از ضدانقلاب کشته شدند. آن تعداد هم که زنده ماندند فرار کردند. ما در منطقه مستقر شدیم. وقتی درگیری تمام شد، فهمیدیم که محمدقلی شهید شده است.

خواب شهادت!
قبل از شهادت محمدقلی در خواب دیدم دارم وضو می‌گیرم. ظرف آب از دستم افتاد توی نهر زلالی. تلاش کردم آن را بگیرم، ولی نمی‌شد. دنبال ظرف دویدم. نهر به دریای زلالی متصل بود. داخل دریا پر بود از آن ظرف‌ها. از خواب بیدار شدم. فردای همان روز خبر آوردند که محمدقلی مجروح شده. ولی من گفتم: «می‌دانم که او شهید شده است.»

فرازی از وصیتنامه شهید‌ای امام!‌ای مظهر شرف!‌ای بزرگمرد عالم!‌ای ابرمجاهد تاریخ! به آن خدای واحدی که هر دو بدان ایمان داریم سوگند یاد می‌کنم که مطمئن باش تا آخرین نفس از سنگرم جدا نخواهم شد. زیرا قلب تو در قلب من است و بالعکس. زان روز که دست بیعت و برادری وحدت به سویت دراز نمودم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار