شهید جواد عبدی، تیربارچی گردان تکاوری لشکر ۲۲ بیتالمقدس بود که مردادماه ۱۳۹۸ به همراه یکی از همرزمانش به نام محسن غلامی به شهادت رسید شهید جواد عبدی، تیربارچی گردان تکاوری لشکر ۲۲ بیتالمقدس بود که مردادماه ۱۳۹۸ به همراه یکی از همرزمانش به نام محسن غلامی به شهادت رسید. او ترکزبان بود و همسرش ژاله کریمی کُرد، اما عشقی که هر دو به مقام معظم رهبری و راه و رسم شهدا داشتند، هر دو را در یک مسیر قرار داد و هشت سال زندگی مشترک داشتند. در این هشت سال ژاله به خاطر مأموریتها و نبودنهای همسرش سختیهای بسیاری را تحمل کرد. در گفتوگویی که با همسر شهید عبدی داشتیم، مروری به زندگی او با یک پاسدار شهید کردیم که شما را دعوت به خواندنش میکنیم.
از آشناییتان با آقاجواد بگویید. چطور در مسیر زندگی با یک شهید همراه شدید؟
من با خواهر آقاجواد ثریا خانم همکلاسی بودم؛ هم دوران راهنمایی و هم دوران دانشگاه. دوران دانشگاه من در یک بهزیستی به عنوان مددکار فعالیت میکردم. یک روز ثریاخانم آمدند و گفتند من یک برادر دارم با این شرایط، شما رو دیده و خوشش آمده، وقتی شرایط آقا جواد را گفت، من قبول کردم و گفتم با خانواده صحبت میکنم. با خانواده صحبت کردم و قرار بر این شد که اول من و آقاجواد صحبتهایمان را بکنیم. اگر به توافق رسیدیم بعد بیایند برای خواستگاری که مدتی زیر نظر خانوادهها در ارتباط بودیم و شرایطمان را گفتیم و بعد از یک سال پذیرفتیم و ازدواج کردیم.
زمانی که آقاجواد آمدند خواستگاری نظامی بودند؟
نه اول شغلشان آزاد بود. نقاش ساختمان بودند. رفته بودند تهران نقاشی ساختمان میکردند. وقتی گفتند شغلم این است، من مخالفت کردم و گفتم من با کسی که شغل آزاد داشته باشد ازدواج نمیکنم. شرایط زندگی و مخارج را کفاف نمیدهد. مدتی گذشت از این صحبتها و دوباره آقا جواد تماس گرفتند و گفتند که دارند کارهای ورود به سپاه را انجام میدهند و در حال گزینش هستند. از این قضیه حدود شش ماه گذشت تا گزینش شدند.
شما خواسته بودید شغل حقوقبگیری داشته باشد، اما ایشان خودشان نظامی شدند. به کسوت پاسداری علاقه داشتند؟
ایشان در کل علاقه زیادی به حضرت آقا داشتند و دوستدار نظام اسلامی بودند. چند باری هم قبل از خواستگاری اقدام کرده بودند برای ورود به سپاه ولی نتیجه نگرفته بودند تا اینکه از طریق یکی از دوستانشان که در سپاه بود اقدام کردند و آزمون دادند.
گویا خودتان هم در خانواده نظامی پرورش پیدا کرده بودید؟
من تمام خانواده پدریام نظامی هستند. عموها و پسرعموهایم همه نظامی هستند و خانواده خودم هم کاملاً نظامدوست و انقلابی هستند. دوست داشتند دامادشان یک شخص نظامی باشد. من خودم هم خیلی دوست داشتم همسرم نظامی باشد. البته اوایل به این سختیها و نبودنها فکر نمیکردم. فکر میکردم که فقط یک مأموریت یک هفتهای است و بعد از دو هفته به مرخصی میآیند. از این سختیهای کار با خبر نبودم.
تا به حال شده بود از شهادت صحبتی کنند؟
همیشه میگفت که شهادت مرگ را زیبا میکند. مرگ هم دست خداست و هر موقع خدا بخواهد جان آدمها را میگیرد و دست کسی نیست. میگفت وقتی آدم قرار است بمیرد بهتر است که شهید بشود. وقتی از دوستانشان شهید میشدند به همراه همکارها میرفتند و به خانواده شهدا سر میزدند. اما چون ما قروه بودیم و مسیرمان دور بود، پیش نیامد که من همراهشان بروم. زمانی که شهید کاکاجانی از دوستانشان شهید شدند، آقاجواد خیلی ناراحت بود. همیشه زمان دلتنگی سر مزار شهید کاکاجانی میرفت. شهید کاکاجانی ۲۱ رمضان سال ۹۴ شهید شدند و جواد از این اتفاق واقعاً به هم ریخته بود. چون دوست خیلی صمیمی بودند. در یک عملیات دیگر دوستشان شهید محسن غلامی که بعدها با خود آقاجواد به شهادت رسیدند، جانباز شدند. غیرممکن بود آقا جواد به آقا محسن سر نزند و جویای احوالش نشود.
پس گلزار شهدا زیاد میرفتند؟
بله، در روستای پدری آقاجواد یک گلزار شهداست. منازل آن روستا در دره است. شیب دارد و این گلزار شهدا نزدیک این خانههاست. شش شهید دفاع مقدس در آنجا هستند و شهید مهراب عبدی که از دوستان آقا جواد بودند، مزارشان آنجا بود. غیرممکن بود قزلجه کند برویم و سر مزار این شهیدان نرویم. عادت داشت به رفتن سر مزار و در آخر خودشان رفتند کنار همان دوستان و آرمیدند.
چند سال با ایشان زندگی کردید و ثمره این زندگی چند فرزند بود؟
ما مرداد سال ۹۰ عقد کردیم و ۲۲ بهمن همان سال هم عروسی کردیم. حدود هشت سال در کنار هم زندگی کردیم. ۲۳ بهمن سال ۹۳ خدا به ما دخترم نازگل را داد. تنها ثمره زندگی مشترکمان نازگل است. سال ۹۸ هم ایشان به شهادت رسیدند.
خانم عبدی! در این سالهایی که با ایشان زندگی میکردید و سختیهای شغلشان را دیدید، شده بود خسته بشوید و از ایشان بخواهید که کارش را رها کند؟
کارش که واقعاً سخت بود. ما هم از نبودنها و مأموریتهای زیادشان خسته میشدیم. ولی آقا جواد از کارشان هیچ موقع در خانه چیزی نمیگفت. مگر اینکه من خیلی اصرار میکردم و سؤال میپرسیدم. فقط چند جملهای در این مورد حرف میزد. همان سالی که شهید کاکاجانی و مهراب عبدی شهید شدند، من و خواهرهای ایشان خیلی اصرار میکردیم که نرو. میگفتم اصلاً برو سر شغل اولت نقاشی. من نمیخواهم این کار را ادامه دهی. همهاش استرس، نگرانی و نبودنهایت. میخندید و میگفت: من بادمجان بم هستم. هیچ خطری من را تهدید نمیکند. خدا هر چه در سرنوشتم رقم زده باشد، همان میشود. حال چه مأموریت بروم چه نروم فرقی نمیکند. فکر میکنی اگر من از لشکر بیرون بیایم چه میشود؟ خیلیها هستند که داوطلبانه میآیند و جای من خدمت میکنند. خیلیها هستند که جانشان را برای امنیت مردم به خطر میاندازند.
در نبودنهایشان تنهایی در خانه چه کار میکردید؟
سالهای اول که ازدواج کرده بودیم، چون من پیش خانواده شوهرم در روستا زندگی میکردم خیلی سخت بود. غریب بودم. همزبان هم نبودیم. آنها ترک و من کُرد هستم. فضای روستایشان خیلی متفاوت بود. نمیشد بیرون بروی کاری انجام بدهی. خیلی شرایط سخت میشد. برای منی که همیشه با دوستانم بودم و دانشگاه و سرکار میرفتم، یکهو از همه اینها کنده شده بودم، خیلی سخت بود. از قضا همسرم هم به مدت یک سال رفت آموزشی دوره تکاوری و نبود. هر ۲۸ روز یک بار میآمد سر میزد و میرفت و این شرایط خیلی برای من سخت بود. همان دوران پدرم هم فوت شد و همه چیز دست به دست هم داد تا وقت خالی پیدا میکردم بنشینم و گریه کنم! صبح و ظهر و آخر شب هم نداشت. فقط کارم شده بود گریه! آن هم در تنهایی. من آدمی هستم که معمولاً همه چیز را بروز نمیدهم. در خودم میریزم و تحمل میکنم. این دوران نبودنهای آقا جواد هم همینطور! کسی متوجه حال بد من نمیشد. همه را در خودم میریختم و وقتی تنها بودم خودم را خالی میکردم.
مسئولیتشان در لشکر عملیاتی ۲۲ بیتالمقدس چه بود؟
آقاجواد در گردان تکاوران بود و مسئولیتش تیربارچی گردان بود.
ایشان برای دفاع از حرم هم اقدام کرده بودند؟
بله. همان اوایل جنگ بود و نازگل تازه به دنیا آمده بود که متوجه شدیم جواد اسمش را برای اعزام به سوریه نوشته است. من راضی به رفتنش نبودم میگفتم خودت میدانی که داری چه کار میکنی؟ میگفت بله میدانم. آنجا به وجود ما نیاز است، ولی خب نهایتاً قسمت نشد و آنها را نبردند.
نحوه شهادتشان به چه صورتی بود؟
آقا جواد در ۳۸ سالگی به شهادت رسید. متولد ۱۴ فروردین ۱۳۶۰ بود و ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ شب عید قربان به شهادت رسید. به منطقه سروآباد خانیلار رفته بودند. نمیدانم کدام یکی از گروهکهای ضدانقلاب پژواک یا کومله در منطقه خانیلار بودند. خانیلار یک منطقه صعبالعبور است و ماشین به سختی از آنجا عبور میکند. سپاه آن منطقه را تازه از دست گروهکهای ضدانقلاب گرفته بود و آنجا داشت جادهسازی میکرد. تیم آقاجواد برای تأمین امنیت جاده به این منطقه رفته بودند که گروهکها حمله نکنند. روز هشتم مأموریت با ماشین به سمت مقر پایگاه برای استراحت برمیگشتند که ماشین دچار سانحه میشود. حدوداً ۱۵-۱۰ نفری سوار تویوتا بودند. وقتی ماشین دچار سانحه میشود و چپ میکند، فقط آقاجواد و شهید محسن غلامی مجروح میشوند. شهید غلامی اوضاع جسمانیاش بدتر از آقاجواد بود و حدود ۱۸ روز یا کمتر یا بیشتر در بیمارستان بستری بودند بعد به شهادت رسیدند. جواد ولی ظاهری سالم بود. وقتی به بیمارستان سروآباد رساندشان انگار دندهاش داخل ریههایش فرو رفته و خونریزی داخلی کرده بود. در بیمارستان همان ساعت ۶ غروب به شهادت رسید.
چطور متوجه شهادتش شدید؟
دم غروب که شد همه همسایهها به خانه ما میآمدند و سر میزدند! خانه ما طوری است که با تمام همکاران آقاجواد همسایه هستیم. یک جا ساکنیم. برای همین انگار متوجه شده بودم اتفاقی افتاده است. نهایتاً ساعت ۹ شب بود که مادرشوهرم زنگ زد و گفت: از جواد خبر داری؟ گفتم چطور... گفت: انگار بردنش بیمارستان. این را که گفت من متوجه شدم چه خبر است. تنها کاری که آن لحظه کردم موقع نماز مغرب بود، وضو گرفتم و نماز خوندم و بعد از نماز گفتم خدایا خودم و نازگل و زندگیام را دست خودت میسپارم.
قبل از شهادت توصیهای داشتند؟
نه چیزی نگفته بود. فقط خودش از آرزوهایش برای نازگل میگفت. میگفت دوست دارم حسرت هیچ چیزی را به دل نداشته باشد. هر کاری از من بربیاد برایش انجام میدهم. روز آخری هم که تماس گرفت فقط میگفت مواظب نازگل بابا باش، حواست به او باشد. نگذار چیزی در دلش بماند. هر چه میخواهد برایش تهیه کن.