در طلوع سُرخفام ۱۱ آبان ۱۳۴۲، دو تن از طایفه فتیان، با پاکبازی از گلولههای دشمن دون، استقبال کردند و در جوار حرم ستر و عفاف ملکوت، مأوا گزیدند! در این میان اما، فرجام شهید طیب حاجرضایی، بس تأملبرانگیز مینماید! سرویس تاریخ جوان آنلاین: در طلوع سُرخفام ۱۱ آبان ۱۳۴۲، دو تن از طایفه فتیان، با پاکبازی از گلولههای دشمن دون، استقبال کردند و در جوار حرم ستر و عفاف ملکوت، مأوا گزیدند! در این میان اما، فرجام شهید طیب حاجرضایی، بس تأملبرانگیز مینماید! چه اینکه او عمری پرفراز و نشیب را پشت سر نهاد و سابقه حمایت از پهلوی دوم را نیز، در کارنامه داشت. مقال پیآمده، سه روایت و تحلیل را، در باب واپسین فصل از حیات «طیبخان»، به بازخوانی تحلیلی نشسته است. مستندات این نوشتار، بر تارنمای پژوهشکده تاریخ معاصر ایران وجود دارد. امید آنکه محققان و عموم علاقهمندان را، مفید و مقبول آید.
گفته بود من از کسی پول نمیگیرم، به همه پول هم میدهم!
در روزهای دستگیری شهید طیب حاجرضایی، خانواده و فرزندان او، شرایطی دشوار را پشت سر نهادند. آنان هم دشواریهای بیخبری از عزیز خود را متحمل گشتند و هم بیاعتناییهای دوستان و چاکران دیروز را! این رنج، تاکنون کمتر واگویه شده است. حسین حاجرضایی فرزند طیب، در روایت پیآمده، از محنتهای آن دوران گفته است:
«پدر مطلقاً زیر بار حرف زور نمیرفت. یک روز تیمور بختیار فرماندار نظامی تهران، با عواملش به میدان میرود و میبیند که گوسفندهای پروارِ بزرگی، در آنجا میچرند. میپرسد گوسفندها مال کیست؟ میگویند مال طیب است. میگوید باید جمع شوند، چون میدان را آلوده میکنند! کسی جرئت نداشت برود و این حرف را به پدرم بزند، به همین دلیل خود بختیار به سراغش میرود و یک بگومگوی حسابی بین آنها راه میافتد و در نهایت، پدر زیربار نمیرود! اینگونه سوابق در دوران قبل از خرداد ۴۲، بین پدرم و دستگاه امنیتی وجود داشت. آن روزی که آمدند پدر را دستگیر کنند، ما در خانه بودیم. شب قبل، مادر از پدرم خواسته بود تا به میدان نرود. وقتی مدرسه تعطیل بود، پدر ما را با خودش به میدان میبرد. آن روز بیژن، برادر بزرگترم، همراه پدر به میدان رفته بود و آمد و خبر داد آمده بودند تا پدر را دستگیر کنند! ما فهمیدیم که اوضاع دارد عوض میشود. تا چند وقت بعد، خبری از پدر نداشتیم. در این فاصله یکی دو بار، مأموران به خانه ما ریختند و حسابی خانه را زیر و رو کردند و کلت مجوزدار پدر را برداشتند و بردند و روی پرونده گذاشتند! در آن دوره، خیلیها از ساواک وحشت داشتند و ارتباطشان را با ما قطع کردند، اما بچهمسلمانها خیلی به ما محبت میکردند. حتی ما را از مدرسه هم اخراج کردند و سال بعد، در مدرسه دیگری ثبت نام کردیم! به هنگام دستگیری پدر، من ۱۰ سال داشتم. بیژن ۱۲ سال داشت، حسن هشت سال، علی و محمد هم آمادگی میرفتند، خواهر کوچکم طیبه هم، هنوز به دنیا نیامده بود. ما هفتهای یکبار، برای دیدن پدرم به زندان عشرتآباد میرفتیم. بار اول، مادرم برایش غذا برد و پدر گفت چرا کم آوردهای؟ این دفعه برای همه بیاور!... خیلی آشفته بود و استخوانهای صورتش، حسابی بیرون زده بودند! معلوم بود که خیلی اذیتش کرده بودند! ما را بغل کرد و اجازه نداد گریه کنیم. میگفت اینجا دشمن زیاد دارم، دلم نمیخواهد جلوی اینها گریه کنید!... پدر در ملاقاتها، خیلی بااحتیاط حرف میزد و از ما هم میخواست که فقط حرفهای خانوادگی بزنیم. ساواکیها خواسته بودند پدرم اعتراف کند که از امام پول گرفته تا در ۱۵ خرداد، آشوب به راه بیندازد! پدرم هم گفته بود من از کسی پول نمیگیرم، به همه پول هم میدهم! با تأکید هم گفته بود در تمام زندگیام، اصلاً آیتالله خمینی را ندیدهام! پدر در بازجوییها طوری رفتار کرده بود که انگار در عمرش امام خمینی را ندیده است! حتی گفته بود عکس امام را به او نشان بدهند، که وقتی ایشان را میبیند، بتواند بشناسد! خود پدرم تعریف کرده بود دوربین فیلمبرداری گذاشته بودند تا از او اعتراف بگیرند. به او گفته بودند اعتراف کن که از امام خمینی پول گرفتهای، تا به تو اجازه بدهیم هر جا که دلت میخواهد بروی و با خانوادهات زندگی کنی! پدر موقع مواجهه با امام در زندان، برای اینکه ایشان را متوجه منظور ساواکیها بکند، میگوید سید! به این فلان فلان شدهها بگو، که ما همدیگر را نمیشناسیم!... خلاصه هر چه به پدر فشار میآورند که بپذیرد که از امام پول گرفته، زیر بار نمیرود، در حالی که با این اعتراف، میتوانست زندگی خود را نجات دهد و وضع مالی ما هم، چندین برابر بهتر شود! اما این کار را نکرد و پای حرفش ایستاد و زندگیاش را سر اعتقادش گذاشت! مادرم میخواست برود و از امام خمینی بخواهد که وساطتش را بکنند، ولی پدر گفته بود در این کار دخالت نکند. برخی هم به مادر گفته بودند ایشان اگر میخواست کاری کند، برای خودش میکرد! دورهای بود که خود امام هم، در حصر بودند. پدر در دادگاه گفته بود اگر از این دادگاه جان سالم بهدر ببرم، دیگر با شما کنار نخواهم آمد، همان کسی که شتر را بالا برده، بلد است بیاوردش پایین! نقل کردند: وقتی حکم اعدام را خواندند، پدرم پرسیده بود اعدام با چی؟ گفته بودند تیرباران! گفته بود خدا را شکر! میخواهم گلولهها بخورد روی این خالکوبیها!... روی بدنش عکس تاج و رضاشاه را خالکوبی کرده بود!...».
فقط یک جمله را تکرار میکرد، که من با امام حسین (ع) درنمیافتم!
محسن رفیقدوست در زمره آنان است، که اعتقاد دارد شهید طیب حاجرضایی، شخصاً در وقایع ۱۵ خرداد ۴۲، نقش عمدهای نداشت و آنچه بعدتر برای او رقم خورد، معلول رفتاری بود که پس از دستگیری توسط ساواک، از خویش نشان داد. به واقع طیب برای آن به شهادت رسید که حاضر نشد در ایراد اتهام به امام خمینی، با دستگاه امنیتی پهلوی دوم همراهی کند. وی در این باره، آورده است:
«من در روز ۱۵ خرداد رفتم و روی یک کامیون ایستادم و با داد و فریاد، به مردم خبر دادم: آیتالله خمینی را گرفتهاند! بعد سوار دوچرخه شدم، که راه بیفتم و بروم به بقیه خبر بدهم، که دیدم طیب به تیرک شیروانی تکیه داده است. داد زد پسر میرزاعبدالله! داری کجا میروی؟ دارند مردم را میکشند، نرو! طیب در روز ۱۵ خرداد، اصلاً کاری به چیزی نداشت و نه مخالف بود و نه موافق! از میدان، کسانی مثل سیدمجتبی طالاری، عباس کاردی، اسماعیل خلج و عده دیگری که بعداً بازداشت شدند، راه افتادند. آنهایی را هم که سرشناس بودند، گرفتند و به زندانهای طولانی محکوم کردند، ولی طیب و حاجاسماعیل رضایی، اصلاً آن روز دخالتی نداشتند. اتفاقاتی که منجر به شهادت او شد، بعداً اتفاق افتاد و ریشه در اعتقاداتش داشت! طیب عادت مخصوصی داشت و آن هم این بود، که کارها و رفتارهایش در طول سال، هر چه که بود، محرم که میشد، دست از همه کارهای خلافش برمیداشت. در بنگاه حاجعلی نوری تکیه میبست و عزاداری راه میانداخت! حاجعلی نوری را هم، در ۱۵ خرداد گرفتند و ۱۵ سال حبس برایش بریدند. او هم در قضیه ۱۵ خرداد نقش و دخالتی نداشت، ولی آدم متدینی بود. در هر حال طیب در این تکیه، مجلس عزاداری برپا میکرد و هر سال، دسته عظیمی را به راه میانداخت و خودش هم جلوی دسته حرکت میکرد. علم و کتل بسیار بزرگی هم داشت و در هر حال در سه ماه محرم، صفر و رمضان، خلاف نمیکرد. آن سال شهید عراقی با او تماس گرفت و طیب به در تکیهاش، عکس امام را زد! البته بعداً عکس را برداشتند. طیب کسی نبود که به خاطر شاه، با روحانیت دربیفتد. ارادت او به امام حسین (ع)، عزاداری و سینه زدن و پابرهنه حرکت کردن و گِل به سر مالیدنش روی اخلاص بود، نه حساب و کتاب و همین ارادت به امام حسین (ع)، به نظرم راه او را به سمت رستگاری باز کرد. قیام ۱۵ خرداد برای شاه، معضل بزرگی شده بود و او سعی داشت به هر نحو ممکن، ثابت کند که امام از مصریها پول گرفته و این بساط را به راه انداخته است. طیب و حاجاسماعیل و حاجعلی نوری و بقیه را، به همین بهانه گرفتند و حسابی شکنجه دادند! حرّ شدن طیب هم، از همین جا شروع شد که به او گفتند بیا و بگو از [امام]خمینی پول گرفته و بساط ۱۵ خرداد را به راه انداختهای! بعد از انقلاب، یک روز به من خبر دادند کسی را که در جریان دستگیری و بازجوییهای طیب بوده، دستگیر کردهاند و میخواهد شما را ببیند. رفتم و دیدم پیرمردی است. قضیه را پرسیدم، گفت ما هر چه طیب را زدیم و شکنجه دادیم، فقط یک جمله را تکرار کرد که من با امام حسین (ع) درنمیافتم! هر چه میگفتیم این خمینی است، امام حسین (ع) نیست، باز همین جمله را تکرار میکرد! بستگان طیب هم میگویند هر وقت به ملاقاتش میرفتیم، میگفت اگر همه بچههایم را بیاورند و جلویم سر ببرند، با امام حسین (ع) درنمیافتم! طیب در سفینهالنجات اباعبدالله (ع) نشست و نجات پیدا کرد. برای رهایی آنها هم، کاری از کسی برنیامد! مگر کسی جرئت داشت نفس بکشد؟ ما در مورد شهدای مؤتلفه هم، به هر دری زدیم، کاری از دستمان برنیامد. به نظر من طیب، با شناخت این راه را انتخاب کرد. حاجاسماعیل رضایی هم، که اساساً مرد متدینی بود. موقعی که اعدام شد، ۳۸ سال داشت. به کسانی که در روزهای آخر به ملاقاتش رفته بودند، گفته بود گیریم ۲۰ سال دیگر هم زنده بمانم، از کجا چنین مردن آبرومندی نصیبم میشود؟ یادم هست در تشییعشان، جمعیت زیادی آمده بودند. روی دوش حاجکاظم دولابی رفتم و شروع کردم به شعار دادن، که مأمورها به داخل جمعیت ریختند! من دررفتم، ولی حاجکاظم گیر افتاد. آدمهای متدین، مجالس ختم زیادی برای آنها گرفتند. امام هم گفته بودند حتماً از طیب و حاجاسماعیل تجلیل شود! طیب حقیقتاً مردانگی کرد!...».
اگر کیسه طلا هم جلویش میگذاشتند، خم نمیشد بردارد!
بیتردید تغییر رویکردهایی، از جنس آنچه برای شهید طیب حاجرضایی روی داد، یکشبه رخ نمیدهد و ریشه در شرایط اعتقادی و فکری فرد متحول دارد. اسدالله بادامچیان مبارز دیرین نهضت اسلامی، که به طور طبیعی در جریان نقش طیب در نیمه خرداد قرار دارد، در بسط این نظریه به نکات ذیل آمده، اشاره کرده است:
«وقتی میگویند انسانی ناگهانی دچار تحول شد، متوجه نمیشوم! مگر بدون زمینه قبلی و یکشبه، میشود تغییر کرد؟ طیب لوتیمنش بود و طبیعتاً با رژیم فاسد شاه، در جایی اصطکاک پیدا میکرد. این اصطکاک از قبل وجود داشت و در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ آشکار شد، در حالی که شعبان بیمخ حقیر و گداصفت بود، برای همین اگر شاه یک استخوان هم جلویش پرت میکرد، او مثل سگ دم تکان میداد! اما طیب اینطور نبود و اگر کیسه طلا هم جلویش میگذاشتند، خم نمیشد بردارد! ذلیل نبود و روح بلندی داشت. از همه مهمتر، عِرق مذهبی داشت. همه جور خلافی را هم ممکن بود مرتکب شود، ولی وقتی میگفتید یا علی و یا حسین، احترام میگذاشت و مراعات میکرد و همین عشق به اباعبدالله (ع) هم، نجاتش داد. اهل بیت (ع) اهل کرامتند و اگر کسی به آنها متوسل شود، رهایش نمیکنند. طیب در شب سوم امام یا ۱۲ محرم دسته را میانداخت و موزیک ارتش هم میآمد و برایش طبل و سنج میزد. علم و کتل مفصلی هم داشتند. تمام داشمشدیهای تهران هم میآمدند و در دسته او جمع میشدند و برای اینکه خودی نشان بدهند، علم و کتل او را میچرخاندند. خانه ما در سرچشمه بود و از روی پشتبام تماشا میکردیم. از آنجا اول و آخر دسته را میشد دید که خیلی مفصل و طولانی بود. طیب در سه ماه محرم، صفر و رمضان نه عرق میخورد و نه با کسی دعوا میکرد. بخشنده و دست و دلباز هم بود و هر کس کارش گیر میکرد، پیش او که میرفت دست خالی برنمیگشت. فرق شعبان بیمخ و طیب این بود که شعبان شاهپرست و طیب با مدل خودش خداپرست بود و امام حسین (ع) را قبول داشت، اما شعبان اصلاً اهل این حرفها نبود. طیب باغیرت بود و وطنفروشی نمیکرد. میگفت همه جور گناهی میکنیم، اما غیرتمان قبول نمیکند تا مزدور بیگانه شویم! در ۲۸ مرداد هم، احتمالاً به این خاطر شرکت کرد، که نمیخواست مملکت به دست تودهایها و کمونیستها بیفتد، اما عقلش به اینجا قد نمیداد، که اگر تودهایها مزدور شوروی هستند، شاه هم مزدور امریکاست. شاید دلیلش هم این بود، که شاه در آن مقطع چندان به امریکایی بودن شهره نبود و تازه بعد از ۲۸ مرداد بود که ماهیت او آشکار شد. زمینههای مذهبی طیب، به دادش رسید و وقتی در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، او را دستگیر کردند و گفتند بگو آیتالله خمینی به تو پول داده است، که بین اراذل و اوباش پخش کنی و این بساط را راه بیندازی! گفت من در عمرم همه کاری کردهام، اما اگر به پسر فاطمه زهرا (س) نسبت ناروا بدهم، در روز قیامت جوابی ندارم به ایشان بدهم! طیب وقتی دید امام برای نجات اسلام و کشور قیام کرده است، جذب ایشان شد، چون امام صرفاً به طبقه روحانیت تعلق نداشت، بلکه به مردم عادی، فقیر و حتی داشمشدیها هم، تعلق داشت! در قضیه فیضیه هم داشمشدیها بودند، که با چاقو و چماق از خانه امام محافظت کردند. عکس داشاصغر کاردان در روز عاشورای ۴۲ و در مدرسه فیضیه، در کنار امام موجود است. او از داشمشدیهای قم بود، که بعد از این ماجرا، فراری شد و تا سالها در تهران، به صورت مخفی زندگی میکرد. البته رژیم میدانست او کجاست، اما قصد نداشت با او مقابله کند، چون او از داشمشدیهای سرشناس قم بود. داشمشدیها را کسی قبول نداشت، ولی امام طوری رفتار میکردند، که داشمشدیها هم احساس میکردند، امام آنها را قبول دارد. داشمشدیها میدیدند که یک روحانی بزرگ، بدون اینکه از آنها توقعی داشته باشد، آنها را هم میبیند و فقط هم برای رضای خدا کار میکند، برای همین در کنار امام احساس شخصیت میکردند. طیب در ۲۸ مرداد، در دفاع از شاه وارد میدان شد و شاه هم او را تحویل گرفت و او طیبخان بزرگترین داشمشدی تهران شد، اما رژیم کمکم احساس کرد طیب ابزار نیست و هر قدر هم دربار به او کمک میکند، نمیتواند انتظار تبعیت کامل از او داشته باشد! تیمسار نصیری هم-که آن روزها سرلشکر نصیری شده بود- توقع داشت طیب مجیز او را بگوید، ولی طیب این کار را نمیکرد! نصیری خیلی هم مورد اعتماد شاه بود، بنابراین ضدیت او با طیب، روی نگاه شاه به طیب هم تأثیر میگذاشت. بعد هم که کمکم معلوم شد شاه مزدور امریکاست. در قضیه به دنیا آمدن ولیعهد هم، که فرح در بیمارستانی در جنوب شهر وضع حمل کرد و طیب حسابی تحویلشان گرفت و برایشان طاق نصرت بست، بین او و نصیری اصطکاک پیش آمد و نصیری تصمیم گرفت هر جوری که هست، او را از سر راه بردارد! طیب توقع داشت با آن همه خوش خدمتی که کرده بود، شاه طرف او را بگیرد که نگرفت، چون دیگر تاریخ مصرف طیب، برای شاه تمام شده بود! این برخورد شاه، به رگ لوتیگری طیب برخورد و از شاه رنجید. نهضت امام که شروع شد، طیب احساس کرد شاه در برابر امام حسین (ع) ایستاده است و شاه شد شمر و یزید! یکمرتبه طیب نگاه کرد و دید شاهی که تا دیروز شاه مملکت شیعه به نظر میرسید، حالا شمر، یزید و حرمله شده است. بعد هم از طیب خواستند دار و دستهاش را بردارد و به فیضیه برود و با امام مقابله کند و او زیر بار نرفت! از این نقطه، تقابل او با شاه آشکار شد. در عزاداریهای محرم هم، که از نهاوندی دعوت میکرد، که اساساً مخالفخوان رژیم بود. البته او باطناً با رژیم بود و بعدها هم ساواکی شد! مرحوم شهید حاجمهدی عراقی با شهید حاجاسماعیل رضایی رفیق بود، که مردی بسیار متدین بود و همه به او احترام میگذاشتند. عراقی را همه داشمشدیهای تهران، قبول داشتند. طیب از طریق حاجاسماعیل رضایی، با مرحوم عراقی آشنا شد و شاید از همین طریق، امام را میشناخت. شاید طیب متوجه شده بود، که کسی که شاه را زمین خواهد زد، امام است. آدمهای شجاع و قوی، از همدیگر خوششان میآید. طیب هم، عاشق شجاعت و صراحت امام شده بود. تقابل طیب با رژیم شاه از آنجا جدیتر میشود که به توصیه حاجمهدی در تکیه و دسته عزاداریاش، عکس امام را میزند و بهرغم تذکر شهربانی، کوتاه نمیآید و عکسها را برنمیدارد! مرحوم طیب در هیچ یک از درگیریهای آن روز نبود، اما میدان را برای همه باز کرد! آن روز حاج مهدی عراقی و حاجعلی حیدری، مردم را راه انداختند. اگر طیب میخواست جلوی آنها را بگیرد، میتوانست، اما این کار را نکرد و کمک هم کرد...».