کد خبر: 1067047
تاریخ انتشار: ۰۹ آبان ۱۴۰۰ - ۲۰:۳۹
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید یحیی میرزاپور از شهدای دفاع مقدس
شهید یحیی میرزاپور متولد سال ۱۳۴۰ با شروع جنگ درس و تحصیل را ر‌ها کرد و به جبهه رفت
صغری خیل‌فرهنگ

شهید یحیی میرزاپور متولد سال ۱۳۴۰ با شروع جنگ درس و تحصیل را ر‌ها کرد و به جبهه رفت. اما قبل از رفتن برای جلب رضایت خانواده که او را به ماندن و ادامه تحصیل دعوت می‌کردند، تنها یک جمله گفت: «چطور می‌توانم ببینم که پیرمرد‌ها با سن بالا در جبهه می‌جنگند و من اینجا بیکار باشم و هیچ کاری برایشان نتوانم انجام بدهم!» آنچه در پی می‌آید ماحصل همکلامی ما با مهدی میرزاپور برادر شهید یحیی میرزاپور است که در ۱۴ آبان ماه سال ۱۳۶۱ در عملیات محرم به آرزویش رسید.

تکیه‌گاه خانواده
برادرم یحیی ۲۰ فروردین ماه سال ۱۳۴۰ و در خانواده‌ای مذهبی در شهر دامغان به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه داد. پدرمان نابینا بود و در حمام کار می‌کرد. یحیی نوجوان بود که پدرمان به رحمت خدا رفت و او تکیه گاه خانواده شد. اما با شروع جنگ تحمیلی برای ادای تکلیف راهی جبهه شد. یحیی بسیار خودساخته، مؤدب، آرام و صبور و اهل رازونیاز‌های شبانه بود. او در مسیر ولایت و عاشق امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) بود. دلش به یاد شهدا می‌تپید. همیشه با ذکر خدا و دعا به رختخواب می‌رفت و به ما هم توصیه می‌کرد با ذکر بخوابید تا خواب راحتی داشته باشید. وقتی به قبرستان می‌رفتیم می‌گفت: «چه جای راحتی! چه آرامشی اینجاست!»
۱۹۳ روز در جبهه
وقتی از یحیی در مورد جنگ می‌پرسیدیم، می‌گفت: «شما در بی‌خبری هستید. آنجا همه خیر، شادی، دوستی، محبت، برادری و غیرت و یکرنگی است.» او سرانجام بعد از ۱۹۳ روز حضور در جبهه‌ها، ۱۴ آبان ۱۳۶۱ در عملیات محرم، منطقه عین خوش با اصابت گلوله به شهادت رسید.
پیرمرد‌های غیور
تازه از شاهرود آمده بودیم. برای دیدن برادرم به پایگاه بسیج رفتم. بعد از احوالپرسی و خسته نباشی گفت: «برادرجان! اگر شما و مادر اجازه بدید من بروم جبهه!» به روی خودم نیاوردم. دوباره سؤالش را تکرار کرد. گفتم: «فکر نمی‌کنی با ادامه تحصیلت به مملکت و انقلاب بیشتر کمک می‌کنی؟» بعد از لحظاتی سکوت شروع به گریه کرد. گفتم: «یحیی! چرا گریه می‌کنی؟» گفت: «چطور می‌توانم ببینم که پیرمرد‌هایی با سن بالا در جبهه می‌جنگند و من اینجا بیکار باشم و هیچ کاری برایشان نتوانم بکنم!» از حالش جا خوردم. حرفش در من اثر گذاشته بود. گفتم: «هر طور که صلاح می‌دانی انجام بده!» آن روز با چهره خندان از هم جدا شدیم و حدود دو ماه بعد خبر شهادتش به من رسید.
شهادت در محرم
آبان ماه بود. داشتم رادیو گوش می‌کردم. مارش نظامی می‌نواخت. دلم بدجور شور یحیی را می‌زد. به بچه هایم گفتم: «بلندشین بریم شاهرود!» از پدرخانمم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. از یکی از دوستانش سراغ یحیی را گرفتم. گفت: «یحیی زخمی شده و در بیمارستان دامغان است. اگه سری بزنی ضرر ندارد.» یکدفعه به ذهنم آمد نکند یحیی شهید شده باشد. بهش گفتم: «یحیی شهید شده؟ اگه واقعیتش این است به من بگو!»
با تأثر سری تکان داد و گفت: «بله!» گریه امانم را بریده بود. با سرعت آمدم طرف خانه مادرم. وقتی داخل کوچه شدم، یکی از همسایه‌ها گفت: «نرو خانه تان! مادرت خبر ندارد!» رفتم خانه همسایه. مادرم به آنجا آمد. تا مرا دید گفت: «چی شده ننه؟ این وقت شب آمدی خانه همسایه چه کار؟» انگار به دلش آگاه شده بود. پرسید: «یحیی طوریش شده؟» گفتم: «انگار یحیی زخمی شده!» با هم به خانه رفتیم. تا صبح به مادر چیزی نگفتم. صبح شد. خانم همسایه به منزل ما آمد تا به مادرم رسید گفت: «از یحیی چه خبر؟» دیگر مادرم متوجه شد که یحیی شهید شده است. عاشق امام حسین (ع) بود و در عملیات محرم هم به شهادت رسید.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار