غالباً پس از انجام عملیاتی بزرگ شهدای بسیاری تقدیم میشد. این شرایط حال و هوای خاصی را در میان رزمندگان ایجاد میکرد. متن زیر در گفتگو با سلطانعلی بحری از رزمندگان استان آذربایجانشرقی تقدیم حضورتان میشود. وی در این خاطرات اشارهای به فضای پس از انجام عملیات بزرگ و شنیدن خبر شهادت دوستان و همرزمان داشته است. غالباً پس از انجام عملیاتی بزرگ شهدای بسیاری تقدیم میشد. این شرایط حال و هوای خاصی را در میان رزمندگان ایجاد میکرد. متن زیر در گفتگو با سلطانعلی بحری از رزمندگان استان آذربایجانشرقی تقدیم حضورتان میشود. وی در این خاطرات اشارهای به فضای پس از انجام عملیات بزرگ و شنیدن خبر شهادت دوستان و همرزمان داشته است.
من از سال ۱۳۶۲ توفیق حضور در جبهههای جنگ را داشتم. اواخر همین سال عملیات خیبر در جبهه خوزستان و منطقه هورالعظیم انجام گرفت. در عملیات خیبر دشمن برای اولین بار به صورت گسترده از بمباران شیمیایی استفاده کرد. خیبر بسیار خونین و پر برخورد بود. چنانکه بسیاری از گردانها حین عملیات جایگزین یکدیگر میشدند.
من در آن مقطع حدوداً ۱۷ ساله بودم و در لشکر عاشورا حضور داشتم. پس از عملیات وقتی فرصت به دست آوردیم خودمان را پیدا کنیم و سراغ همرزمان را بگیریم، متوجه شهادت، جانبازی، مفقودی یا اسارت تعدادی از دوستانم شدم. برای اولین بار بود که این تعداد از دوستانم را یکجا از دست میدادم. برای من در آن سن و سال پذیرفتن این موضوع کار سادهای نبود. نه من که همه همرزمان از فراق دوستان میسوختند. سال بعد در عملیات بدر چنین شرایطی دوباره تکرار شد. اینکه میبینیم عملیات جنگ را به صحنههای کربلا تشبیه میکنند، به همین دلیل است که دوستان باقی مانده باید در فراق علیاکبرها، مسلمها، قاسمها و عباسها مویه میکردند.
اما چارهای نبود و جنگ چنین صحنهها و لحظات بسیاری را در خود داشت. ما که تصمیم گرفته بودیم به فرمان امام در خط انقلاب باشیم و با دشمن در جبهه بجنگیم باید با چنین سختیهایی نیز روبهرو میشدیم و به آن خو میکردیم.
بعدها هر چه از عمر جنگ میگذشت، عملیاتها پیچیدهتر میشد. اگر در خیبر و بدر دشمن از بمبهای شیمیایی استفاده میکرد، در عملیات والفجر ۸، کربلای ۴، ۵ و... علاوه بر بمبهای شیمیایی از پیشرفتهترین جنگندهها و تسلیحات ابرقدرتها برای شکستن صفوف رزمندگان بهره میبردند. جنگ میرفت تا چهره خشنتری از خودش نشان بدهد. اینجا بود که روح لطیف رزمندگان در برخورد با ناملایمت جنگ خصوصاً شهادت همرزمان ذره ذره میسوخت، اما ناخالصیها از بین میرفت و طلای ناب باقی میماند.
یادم است در عملیات کربلای ۵ آنقدر شهید دادیم که گاهی برخی از گردانها تا دو، سه بار تجدید سازمان میشدند. به این معنی که یک گردان آنقدر شهید و مجروح میداد که مجبور میشدند با آوردن نیروهای تازه نفس از نو آن را بازسازی کنند. گردان بازسازی شده دوباره شهید و مجروح میداد و سازمان رزمش به هم میخورد، دوباره بازسازی میشد.
در کربلای ۵ من مجروح شدم. وقتی از کمند مجروحیت رهایی یافتم، تازه آنجا بود که در ملاقات دوستان و همرزمان از زبان آنها میشنیدم که کدام یک از همرزمانم به شهادت رسیدند و کدام یک مجروح شدند و کدام یک اسیر. حالا من باید علاوه بر درد مجروحیت، درد فراق دوستان را نیز تحمل میکردم.
همینجاست که میگویند جنگ مرد میخواهد و همه رزمندگان حاضر در دفاع مقدس با پایمردی و ایستادگیشان در مقابل دشمن و سختیهای این راه، نشان دادند که مرد میدان هستند و حتی شهادت بهترین دوستان و همرزمانشان نیز نمیتواند آنها را از میدان به در کند. ما از دوری شهدا ناراحت بودیم، نه به خاطر خودشان که میدانستیم شهید جایگاهش کجاست، ما برای حال خودمان افسوس میخوردیم و لحظهشماری میکردیم تا مگر نوبت ما هم برسد و به قافله شهدا بپیوندیم.
آری، حال و هوای جبهه پس از هر عملیات بزرگی، یادآور عصر عاشورا بود. خود من پس از عملیات کربلای۵ نگاه دیگری به دوستانم داشتم. میدانستم شاید دوستیمان کوتاه باشد، ولی ماندگاری آن به ماندگاری همان راهی است که شهید در آن قدم میگذارد و ایستادگی میکند.