خاطره کوتاه زیر را رضا مطلبی از رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم برایمان تعریف کرده است. وی عنوان میدارد که در ابتدا تصویر خوبی از جبهه در ذهن نداشته و بعدها جذب مرام رزمندهها شده است. خاطره کوتاه زیر را رضا مطلبی از رزمندگان ستاد جنگهای نامنظم برایمان تعریف کرده است. وی عنوان میدارد که در ابتدا تصویر خوبی از جبهه در ذهن نداشته و بعدها جذب مرام رزمندهها شده است.
سال ۵۹ که جنگ شروع شد، ابتدا یکی از بچههای محلهمان به همراه یک گروه به صورت خودجوش به جبهه رفت. ایشان در بازگشت حرفهای جالبی در مورد جبهه نمیزد. حتی میگفت سر تحویل گرفتن اسلحه، با یکی از رزمندههای بومی ایلام درگیر شده است. با تعریفهایی که دوستم از جبهه داشت، توی ذوقم خورد. اما دل توی دلم نبود و فکر میکردم اگر جبهه نروم، جنگ به زودی تمام میشود. من و دایی جوادم تصمیم گرفته بودیم به جبهه برویم. همراه یکی از دوستان دایی که شهید چمران را میشناخت، اواخر پاییز سال ۵۹ به اهواز رفتیم. در بدو ورودمان به استانداری اهواز که مقر ستاد جنگهای نامنظم بود، دو رزمنده هیکلدرشت که به قول دایی شبیه لاتهای محلهمان بودند، ما را دیدند و تکهبارانمان کردند. میگفتند این دو تا جوجه دیگر از کجا سر درآوردهاند! به آنها محل نگذاشتیم و همراه دوست دایی وارد ساختمان استانداری شدیم. من که قبلاً از تعریفهای دوستم تصویر خوبی از جبهه نداشتم، با برخورد آن دو رزمنده دلسردتر شدم. بعد از اینکه پرسنلی ستاد جذبمان کرد، به مدرسهای رفتیم که محل استقرار رزمندهها بود. آنجا نفهمیدم چطور شد که دایی جواد از من جدا شد و همراه دوستش رفت. ظهر بود و ناهار نخورده بودم و نمیدانستم باید کجا بروم. در همین لحظه یکی از همان دو رزمنده هیکلدرشتی که دایی میگفت شبیه لاتهای محلهمان هستند دوباره با من برخورد کرد. از دور نگاهی به من انداخت. خودم را آماده کرده بودم این بار جوابش را بدهم که جلو آمد و بدون مقدمه گفت ناهار خوردی؟ جا خوردم. بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل شود، رفت و با یک ظرف استانبولی برگشت. غذا را به من داد و رفت. ناهار را در آسایشگاه خوردم. بعد ظرفش را شستم و به اتاق آن رزمنده بردم.
داخل اتاق که آسایشگاهی با چند تخت دو، سه نفره بود، آن رزمنده داشت با چند نفر ناهار میخورد. در زدم، ولی کسی صدایم را نشنید. در همین حین شنیدم که یک نفر به آن رزمنده میگفت: «باز ناهارت رو کجا بردی؟ به کی دادی که حالا هوار سفره ما شدی؟» تازه فهمیدم آن رزمنده به خاطر من از ناهار خودش گذشته است. با صدای بلندتری در زدم و وارد شدم. خواستم از کارش تشکر کنم که اصلاً به روی خودش نیاورد. نفهمیدم چطور شد که با آن جمع پنج نفره جوش خوردم و انگار که سالها همدیگر را میشناختیم. حسابی حرفهایمان گل انداخت. بعدها فهمیدم آن رزمنده هیکلدرشت، فرمانده دسته است و، چون آدم شوخطبعی است، با رزمندههای تازهوارد شوخی میکند، اما در اصل منظور بدی ندارد و میخواهد با همه رابطه دوستانه برقرار کند.
آن روز من طوری شیفته مرام آن پنج رزمنده شدم که وقتی دایی جواد برگشت، از دیدن من در آن جمع تعجب کرده بود. من متوجه شدم که هرچند جبههها در اولین ماههای شروع جنگ دچار آشفتگیهایی است، ولی همدلی بین رزمندهها میتواند همه این آشفتگیها را برطرف سازد و اینجا (در جبههها) عصارهای از ملت ایران جمع شدهاند تا همگی زیر یک پرچم از کشورشان دفاع کنند. من در همان چند روز آن چنان اسیر فضای جبهه شدم که تقریباً تا پایان دفاع مقدس نتوانستم ارتباطم را با جبهه به صورت طولانی مدت قطع کنم و با اینکه بعدها صاحب خانواده شدم، مرتب دلم هوای جبهه میکرد و بارها در عملیات مختلف شرکت کردم.