پیکر پدرم سیزده سال مهمان دشت‌های دهلران بود
کد خبر: 1047172
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004OPs
تاریخ انتشار: ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۱۳:۲۱
گفت و گوی "جوان" با دختر شهید "صفرعلی محمد پور" از شهدای دفاع مقدس
تقیریبا یک هفته از قبل اینکه خبر بدهند پیکر پدرم پیدا شد خواب پدرم را دیدم با او سلام علیک کردم در آغوشم گرفت و بوسید در این حین که خیلی صحبت می‌کردیم و راه می‌رفتیم پدرم گفت من می‌خواهم بروم از من جدا شد و رفت.
زینب محمودی عالمی

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: شهید صفرعلی محمدپور سوم دی ماه 1328 در خانواده مذهبی در شهرستان بابلسر متولد شد. در بحبوحه انقلاب مانند سایر مردم انقلابی برای پیروزی رساندن نهضت امام خمینی (ره) تلاش کرد . وقتی انقلاب به پیروزی رسید راهی جبهه شد تا اینکه ششم اسفند سال 1362 درعملیات والفجر 6، منطقه دهلران،  به خیل شهدای دفاع مقدس پیوست. پیکرش بعد از سالها گمنامی به آغوش خانواده بازگشت. آنچه می خوانید هم کلامی ام با "صدیقه محمد پور دختر شهید صفرعلی محمد پور" است که خواندنش خالی از لطف نیست.

بابلسر چند شهید با فامیلی محمد پور دارد نسبت فامیلی بین شهیدان وجود دارد؟

سه شهید به نام های رمضانعلی ، محمدتقی و پدرم صفرعلی محمدپور که هر سه پسرعمو هستند، در دفاع مقدس به شهادت رسیدند. خاندان پدری ام (محمدپور) مذهبی و انقلابی بوده و هستند.

شغل پدرتان چه بود؟

پدرم کارگر کارخانه فرش البرز بود. به امام حسین و حضرت عباس(ع) خیلی علاقه داشت. بابا عاشق اهل بیت بود. از بچگی کار می کرد و مبلغی را به مستمندان اختصاص می داد. همزمان با جنگ تحمیلی داوطلبانه به جبهه رفت. ما سه خواهر و برادر هستیم من متولد سال 1354 و فرزند بزرگتر هستم. برادرم رضاسه سال از من کوچکتر و خواهرم عاطفه چهار سال از من کوچکتر است. بعد از اینکه پدرم به شهادت رسید سالها پیکرش مفقود لاثر بود. مادرم به تنهایی ما را بزرگ کرد. خیلی سختی کشید اما نگذاشت سختی ببینیم. من شاغل و کارمند بنیاد شهید هستم. برادرم کارمند دانشگاه مازندران و خواهرم معلم است. مادرم و پدرم سنتی ازدواج کردند. پدرم اصالتا اهل محله کاظم آباد بابلسر است.

از پدرتان چه خاطره ای در ذهن تان مانده است؟

من 8 ساله بودم که پدرم شهید شد. بابا عاشق قرآن بود. از 5 سالگی مرا به کلاس قرآن فرستاد. یک روز برای رفتن به کلاس قرآن تنبلی کردم خیلی ناراحت شد. انتظار نداشت کلاس نروم. اولین باری که قرآن یاد گرفتم قرآن بزرگی به من هدیه داد که هنوز به یادگار نگه داشتم.

آخرین باری که پدرم جبهه می رفت یادم نیست ولی مادرم که برایم تعریف می کرد آن موقع پدرم حتی برای رفتن به جبهه با رییس کارخانه اش که اجازه نمی داد به جبهه رود دعوایش شد.  پدرم  می گفت مرا از کارخانه بیرون کنید. اولین بار که جبهه رفت راننده آمبولانس بود. وقتی اولین بار از جبهه برگشت در اتاقش  گریه می کرد. گذشت و مهربانی پدرم زبانزد بود. مادربزرگم خیلی به او علاقه داشت از بس دوستش داشت اولین سالگرد پدرم مصادف با چهلم مادربزرگم بود. پدرم خیلی دستگیر فقرا بود و در وصیت نامه اش سفارش کرد به مستمندان رسیدگی کنید.

 

نحوه شهادت پدرتان را می دانید؟

در عملیات والفجر 6 دستور عقب نشینی دادند پدرم از ناحیه پا تیر خورد ه بود چون همه عقب نشینی می کردند دو سه نفر از دوستانش تا حدی او را عقب آوردند. پدرم به دوستانش گفت مرا بگذارید بروید به خاطر من نمانید. آمبولانس آمد که مجروحین و شهدا را جمع آوری کند پدرم از آمبولانس جا ماند دوستانش می گفتند پدرم جایی پناه گرفته بود که آمبولانس او را ندید و بخاطر مجروحیتش شهید شد. پیکرش دهلران ماند تقریبا 13 سال مفقود بود. سال 71 13همسرم برای تفحص شهدا رفته بود پیکرش را پیدا نکرد همسرم همرزم پدرم بود  دقیقا می دانست پدرم کجا شهید شد  خیلی گشت پیدا نکرد. سال 1373 گروه دیگر تفحص رفتند مسیر سیلاب بود و جنازه جا به جا شده بود آب پیکرشان را جای دیگر برد پیدایش کردند و هفتم اسفند سال 1373 که مصادف با روز قدس بود تشییع و در گلزار شهدای امام زاده ابراهیم به خاک سپرده شد.

 

با نبود ن های پدر چطور کنار آمدید؟

خیلی سخت بود. مادرم مثل شیر بالای سرما بود هم پدر بود و هم مادر. واقعا ممنون هستیم خیلی سختی کشید و ما را بزرگ کرد. آرزوی هر دختر و پسری این است پدر بالای سرشان باشد در همه مراحل زندگی همراهش .باشد من پانزده سالگی نامزد کردم همسرم پسر عمویم است. سال 1368 نامزد شدم بعد از 4 سال ازدواج کردم . آرزوی هر دختری این است که روز عقدش وقتی خطبه عقد خوانده می شود پدرش باشد. خلا وجود داشت ولی افتخارم این بود پدرم در راه دفاع از اسلام رفت و شهید شد. من هر مشکلی برایم پیش می آید امکان ندارد سرمزارش نروم و حاجت نگیرم.

چگونه به شما خبر دادند پیکرش بعد از سالها برمی گردد؟

 تقیریبا یک هفته از قبل اینکه خبر بدهند پیکر پدرم پیدا شد خواب پدرم را دیدم با او سلام علیک کردم در آغوشم گرفت و بوسید در این حین که خیلی صحبت می کردیم و راه می رفتیم پدرم گفت من می خواهم بروم از من جدا شد و رفت.  بعد از یک هفته اعلام کردند پیکرش پیدا شد و می خواهند بیاورند.

 

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار