سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: ما سعدی را به عنوان یک تحلیلگر رفتاری، مدرس دورههای مدیریت، کارآفرین برتر یا هر عنوان دهان پرکن دیگری نمیشناسیم، اما ببینید چه گفته است: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.» این حکیم ایرانی به زیبایی به یکی از مهمترین خطاهای ذهنی ما در زندگی اشاره کرده است. او دوری گزینی از شکست یا فرار از هرگونه ریسک را این گونه تقبیح کرده است: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و میتوان سخن را اینگونه ادامه داد: فرار از هرگونه ریسک در واقع میتواند خود به صورت یک ریسک و خطر عظیم در زندگی ظاهر شود. چطور؟ تو را در محاصره ترسهای عجیب و غریب یا وحشت آفرینیهای ذهنی، بدبینیهای افسارگسیخته و سوءظنهای بیجا بکشاند. همچنان که فرار از هرگونه شکست در نهایت میتواند به عنوان یک شکست بزرگ بر سر انسان آوار شود.
اگر یک نوزاد با ذهن یک بزرگتر تاتی تاتی میکرد
به این فکر کنید که اگر یک نوزاد میخواست با تفکر ترس آفرین و منفی باف ما به راه رفتن نگاه کند چه اتفاقی میافتاد. او احتمالاً هیچگاه نمیتوانست راه برود، چون از اینکه قرار است زمین بخورد احساس وحشت میکرد یا از اینکه قرار است دیگران به او بخندند یا شخصیت او به واسطه زمین خوردن آسیب جدی بخورد حس خوشایندی نداشت. اما کار درست را کودک انجام میدهد. او بارها و بارها زمین میخورد تا اینکه یاد میگیرد چطور تعادل خود را نگه دارد. از اینکه بار اول یا دوم و سوم زمین خورد قید راه رفتن را نمیزند. اما چرا ما واقعاً اینگونه نیستیم؟ من سالهاست میخواهم بروم در کلاسهای آموزش عمومی زبان شرکت کنم، اما از ترس اینکه نکند واژهها را مضحک تلفظ کنم و کلاس منفجر شود از این تصمیم صرف نظر میکنم. باور کنید اگر من نتوانم واژهها را درست تلفظ کنم حتماً زاویه چرخشی زمین تاب اساسی چند ده درجهای بر میدارد! اما یک کودک هیچ ابایی ندارد که واژهها را غلط و اشتباه تلفظ کند. پسر چهار ونیم ساله من نسبت به سن خود دایره واژگانی وسیعی دارد، اما اشتباهات خودش را هم دارد مثلاً هنوز به بغل، غبل میگوید یا جای درست فردا و دیروز را نمیداند و مثلاً میگوید دیروز برویم پیتزا بخوریم. به این صورت او اسباب تفریح ما و خودش را هم فراهم میکند. میدانید چرا؟ چون کودکان در کل با اشتباهاتشان بسیار راحتتر برخورد میکنند و اساساً به گونهای زندگی میکنند که اشتباه یا شکست را بخشی از زندگی میدانند. آنها کارهایشان را داخل گیومه نمیگذارند، اما ما روی برخی کارهایمان، یک کامیون گیومه خالی میکنیم و تا آخرین لحظههای زندگی آن گیومهها را جمع نمیکنیم. ما اصرار داریم اشتباه یا شکست را از زندگیمان بیرون بکشیم و این اصرار باعث رنجماست.
به راه بادیه رفتن؟ پس بیگدار به آب زدن چه میشود؟
به نظر شما حرف سعدی کمی افراطی نیست؟ افراطی از این نظر که میگوید بلند شو و راه بیابان را در پیش بگیر، اما یک جا ننشین. پس بیگدار به آب نزدن و تدبیر کردن چه میشود. بروم در بیابان خودم را هلاک کنم که چه! در لایه اول شاید حرف سعدی حتی حاوی نوعی عصبانیت و کنار گذاشتن احتیاط و تدبیر هم به نظر برسد، اما واقعیت آن است که اینگونه نیست. چرا؟ به خاطر اینکه وقتی او میگوید نشستن باطل، یعنی نه هر نوع نشستنی، معلوم است چه کسی را نشانه رفته است: کسی که نشسته است و جز منفی بافی و خیالات باطل و افکار شرطی شده کار و زندگی دیگری ندارد. سعدی به چنین شخصی که برای اقدام نکردن میتواند هزار و یک بهانه کاملاً منطقی هم بتراشد میگوید برو به بیابان! دیگر بدتر از اینکه نمیشود، اما اگر بلند شوی و بروی بیابان یعنی جایی که در ذهن تو مظهر فقدان امکانات و سرمایه و... است - فراموش نکنیم بسیاری از ما نشستن باطل را ترجیح میدهیم، چون همواره فقدان امکانات و سرمایه را پیش میکشیم- تو احتمالاً به درک و دریافت دیگری از زندگی میرسی. در بیابان موجوداتی را میبینی که با سختی و در اوج کمبود، زندگی میکنند. ممکن است گلها یا درختچههایی توجه تو را به خود جلب کنند که با برگهای سوزنیشان در خود جمع شدهاند و به رطوبت خود چنگ زدهاند. ممکن است ردیف مورچهها را ببینی، ممکن است حتی دستاورد خاص و الهام بخشی هم نداشته باشی، حتی به زمین و زمان هم ناسزا بگویی، اما حتی همانها هم بعدها به کارت میآید.
شکست و فرصت بزرگی برای عبور از توهمات
به راه رفته زندگیمان نگاه کنیم. انصافاً آیا ما پختگی، ظرفیت و مهارتهایمان را مرهون چالشها و شکستهای زندگیمان نیستیم؟ فرض کنید ما از لحظهای که به دنیا میآمدیم تا لحظهای که از دنیا میرفتیم در یک محیط کاملاً استریل و کنترل شده قرار میگرفتیم بدون هیچ چالشی، حتی نوسان دو سه درجهای هوا هم در کار نبود، همه چیز هم مهیا و آماده بود. میتوانید تصور کنید چه شکلی میشدید؟ ما در شکستهای زندگی، فرصت شگفت و بزرگی برای تصحیح دیدگاههایمان نسبت به خود و جهان پیرامونیمان را پیدا میکنیم. وقتی من مثلاً دست به پیشگویی میزنم و پیشگویی من درست از آب در نمیآید در واقع با شکست مواجه میشوم، اما این شکست رفیق خوبی است که به من یادآوری میکند چندان هم که فکر میکنم پیشگوی خوبی نیستم، یا اساساً چه کاری است که آدم عمر خود را با پیشگویی هدر بدهد. وقتی درباره کسی ذهنیتی دارم و بعدها متوجه میشوم او مطابق با ذهنیت من نبوده در واقع من با شکست مواجه میشوم، اما فرصت بزرگی در اختیار من قرار میگیرد که من به سرعت و از روی برخی ظواهر درباره آدمها قضاوت نکنم. در بورس سرمایهگذاری میکنم، سه چهار ماهی میتازم و به قدرت تحلیل خود یا مشاورم غره میشوم، اما بعد از چند وقت سهامهایی که خریدهام رشد نمیکنند یا حتی افت قیمت دارند بنابراین دچار شکست میشوم، اما همزمان فرصت بزرگ فروتنی در اختیار من قرار میگیرد. در واقع شکست در این جا مثل یک مربی بزرگ به من گوشزد میکند در نسبت دادن پیروزیها به خود و تصویر ذهنیام درباره توانمندیهایم باید احتیاط بیشتری کنم.
آیا واقعاً شکست و پیروزی وجود دارد؟
از دیدگاه دیگری هم میتوان به شکست نگاه کرد: در حقیقت چیزی به نام شکست یا پیروزی در زندگی وجود ندارد، بلکه خواستها، نیازها، استانداردها و خطکشیهای ذهنی ماست که در زندگی دست به گزینش میزند و روزهایی را به نام روزهای شکست و روزهایی را به نام روزهای پیروزی طبقهبندی میکند. فرض کن تو از یک خانه ۴۰ متری به یک خانه ۸۰ متری نقل مکان کردهای و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجی، در واقع احساس کسی را داری که برای اولینبار اورست را فتح کرده است. حال در نظر بگیر که همان روز کسی دیگر به واحد ۸۰ متری دیگری در همان آپارتمان نقل مکان کرده است با این تفاوت که او از یک خانه ۲۰۰ متری به این واحد آمده است و احساساتی دقیقاً عکس احساسات تو دارد. او حس میکند در یک زندان تنگ و تاریک گرفتار شده است در حالی که تو حس میکنی در باغی دلگشا جولان میدهی. چرا اینگونه است؟ چرا یک واحد ۸۰ متری برای کسی به مثابه پیروزی و برای دیگری به مثابه شکست است. به خاطر اینکه استانداردها و سطح خواست آدمها با همدیگر متفاوت است وگرنه در واقعیت، آن آپارتمان ۸۰ متری فقط یک آپارتمان ۸۰ متری است و نه بیشتر.
داستان را میتوانی این گونه ادامه بدهی: تصور کن تویی که از یک واحد ۴۰ متری به یک واحد ۸۰ متری آمده بودی دو سال بعد در یک واحد ۳۰۰ متری زندگی میکنی، اما پنج سال بعد مثل بازی مارپله در یک سرمایهگذاری بازنده شوی و دوباره به یک واحد ۸۰ متری برگردی. حالا دیگر وقتی وارد آن واحد ۸۰ متری میشوی احساس نمیکنی وارد باغ دلگشا شدهای. چرا البته! میتوانی چنین احساسی را داشته باشی اگر در این سالها با تمرین و تجربه آموخته باشی که وضعیت درونی خود را به آنچه در بیرون میگذرد گره نزنی.
وقتی ما پیشاپیش در ذهن خود شکست میخوریم
ترس از شکست چه حالتی را در ما بیدار میکند؟ قفل شدگی! مثل هر ترس دیگری وقتی ما وحشتزده به زندگی نگاه میکنیم قفل میشویم. در واقع ترس از شکست، تجربه غیر واقعی و توهمی شکست خوردن پیش از شکست خوردن است. یک شکست خوردن خیالی در ذهن. شما میخواهید کسب و کاری راه بیندازید، اما به شدت میترسید. فرآیند ترس در شما چگونه است؟ خیلی ساده بازیچه تصویرهای خیالی در ذهنتان میشوید. شریکتان پول شما را خورده و طلبکارها بیرون از خانه در حال فحشدادن به شما و خانوادهتان هستند. لباس راه راه زندان را پوشیدهاید و با یک سری معتاد در زندان در حال بازی منچ هستند، در حالی که فکر میکنید عقربههای ساعت زندان در مقایسه با عقربههای بیرون رفتار کاملاً متفاوت تری دارد. ممکن است کسی بگوید اگر ما از شکست نترسیم در آن صورت رفتارهای غیر منطقی و عجولانه خواهیم داشت. این سخن پذیرفتنی نیست، چون چیزی که در نهایت باعث میشود ما دست به رفتارهای غیر منطقی و عجولانه نزنیم نه ترس، که آگاهی است. اگر نسبت به خطرات راه آگاه باشم کفایت میکند. لازم نیست هم بترسم و هم تخت گاز بروم، آگاهم که اکنون باید سرعت خود را پایین بیاورم، بنابراین با آرامش و مطمئن به مسیر خود ادامه میدهم.
فلج کننده بزرگی به نام کمالگرایی منفی
ترس از شکست، ریشه عجیب و غریب دیگری هم دارد: کمالگرایی منفی. من میخواهم اولین رمان یا داستانی که مینویسم مثل توپ صدا کند و به عنوان یک شاهکار یا پدیده ادبی در دنیا از آن یاد شود. معلوم است که من هیچگاه این رمان یا داستان را نخواهم نوشت، چون کمالگرایی پشت این تصمیم همواره مثل یک ژنراتور غول پیکر، تولید ترس میکند: نکند نتوانی واقعاً شاهکارت را بنویسی، نکند خراب کنی، نکند دیگران به ارزشهای ادبی نهفته در داستان تو پی نبرند، نکند منتقدان برخورد سرد و سطحی با اثر تو داشته باشند، نکند ناشران معتبر حاضر نباشند با تو همکاری کنند.
گاهی کمالگرایی افراطی و منفی دست و پای ما را میبندد و ما را از درون مچاله میکند. چرا؟ خیلی ساده: به خاطر منیت فربهی که پشت داستان وجود دارد. در واقع من به یک معنا نه دنبال آفرینش که به دنبال به رخ کشیدن هستم. اگر من خیلی ساده فقط میخواستم رمان یا داستانم را بنویسم رمان یا داستانی نوشته میشد. اگر من خیلی ساده فقط به دنبال عرضه یک محصول به قدر وسع خود بودم این کار را به اندازه وسع خود انجام میدادم، اما واقعیت آن است که من نمیخواهم صرفاً به عرضه یک محصول یا نوشتن یک رمان یا داستان بسنده کنم بلکه میخواهم به واسطه آن رمان یا محصول برای خود نام و اعتباری کسب کنم و، چون نام و اعتبار، برای من یک خط قرمز بزرگ محسوب میشود بنابراین هیچگاه آن داستان نوشته نمیشود، یا آن محصول به بازار نمیآید، چون من نمیخواهم محصولی بسازم که آبرویم برود. آخر پای آبروی آدم در میان است و آبرو هم موضوع شوخی برداری نیست.
از شکست میترسی، چون زندگی را تکهتکه میکنی
ما چرا از شکست میترسیم؟ چون به زندگی احترام نمیگذاریم، چون زندگی را تکهتکه میکنیم، چون دائم به زندگی از زاویه میخواهمها و نمیخواهمها نگاه میکنیم. این «میخواهم» است که تعیین میکند ما موفق شدهایم و «نمیخواهم» است که روشن میکند ما شکست خوردهایم. اگر کمی از وزن و اعتبار میخواهم و نمیخواهم کم کنیم، در آن صورت حرمت زندگی حفظ میشود که البته در این صورت به خودت احترام گذاشتهای. وقتی زندگی را تکهتکه نمیکنی در واقع در فضای درون خودت شکاف ایجاد نمیکنی و خوشا به سعادت کسی که زندگی را مدام تکهتکه نمیکند. در این صورت چه ترسی میتواند باشد؟