سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: همه ما کلمه امیدواری را شنیدهایم، بارها دربارهاش حرف زدهایم و در کلاممان از ضربالمثلهای مربوط به آن استفاده کردهایم. شاید بارها نظایر اینها را گفته باشیم که: ناامیدی کار شیطان است، اینجا خانه امید ماست، خدا دلت را ناامید نکند، امیدت به خدا باشد و... همه ما میدانیم که امید داشتن چیست؛ و این خود عامل مثبتی است، ولی ممکن است همیشه اهمیت وجودش را درک نکنیم. در بحثهای معنوی و شبهفلسفی که بین دوستان ایجاد میشود معمولاً امیدواری هم جای خودش را دارد. بارها دیدهام که یکی به یکی دیگر توصیه میکند که امیدوار باش و امیدت را از دست نده! اما ممکن است همان شخص توصیهکننده، خود بارها امیدش را از دست بدهد و درباره مسئلهای ناامیدی را تجربه کند. بنابراین امیدوار بودن یک مسئله نسبی است. به این معنی که اگر امروز درباره چیزی امیدوار هستیم، معلوم نیست که فردا یا چند روز دیگر یا چند سال دیگر یا حتی همین چند دقیقه دیگر نسبت به آن باز هم امیدوار باشیم. ما انسانها در حال تغییر هستیم و در جریان تغییرات ممکن است درباره برخی مسائل دچار تغییرات خلقی و روحی نیز بشویم. امیدواری یکی از همین موارد است که با تغییرات بیرونی ممکن است در ما بالا و پایین شود.
درک امیدواری در قرنطینه
به زندگی خود و پیرامونمان نگاهی کنیم. در زندگی همه ما تغییراتی وجود دارد که شاید تا همین چند وقت پیش نبود. به طور مثال بسیاری از ما تا پیش از آمدن بیماری ویروسی اخیر در کشورها و قرنطینه پس از آن، عادت داشتیم هر وقت که میخواهیم از خانه بیرون برویم. گاهی چندین بار این کار ا تکرار میکردیم و به کارهای روزمره میرسیدیم. خیلی از ما با دیدن افراد جامعه و قرار گرفتن در بین همنوعان خود احساس بهتری پیدا میکردیم. گاهی بدون داشتن کاری فقط برای قدم زدن یا قرار گرفتن در جمع انسانهای دیگر از خانه بیرون میرفتیم و گاهی برای رفتن به کار و جایی که محل انجام شغلمان است و خلاصه آزاد بودیم تا هر جا که میخواهیم برویم. در این حالت خوشحالتر بودیم، چون احساس در قرنطینه بودن را تجربه نکرده بودیم. همین آزادی، احساس امیدواری به ما میداد، و ما ناخودآگاه از این حس بهره میبردیم، بیآنکه خودمان بدانیم. به نظر میرسد دستکم در بیشتر افراد این احساس امیدواری ناشی از آزادی، به طور ناخودآگاه صورت میگرفت ولی با ایجاد قرنطینه عمومی این احساس در ما کم شد. دیگر از خانه بیرون نرفتیم، شاید روزهای نخست، ترس توانست با نفوذ در دلمان بسیاری از ما را بترساند ولی امید هنوز کار خودش را میکرد و در قلبمان حضور داشت. نه اینکه چند روز بعد امیدمان کم شود، یا از بین برود، نه، ولی روزهای نخست بیشتر ما با امیدی که انگار در دلمان ذخیره داشتیم توانستیم شوک ناشی از خانهنشینی و ترس از بیماری و پیامدهای آن را تسکین دهیم. شاید روزهای نخست حواسمان به این نبود که در لحظه اکنون چه خبر است، فقط این را میدانستیم که باید مراقب باشیم و احتیاط کنیم؛ و به عبارتی با زبان بیزبانی به خودمان و دیگران میگفتیم بترس! کمتر کسی را میشناسم که در آن چند روز نخست به خود یا دیگران گفته باشد امیدوار باش، نترس، بهداشت و ایمنیات را جدی بگیر تا تندرست باشی ولی امیدوار باش و ترس را از خودت دور کن! شخصاً گاهی با تلفنهایی روبهرو بودم که از سر نگرانی به من میشد و تأکید میکردند که مراقب خودت و فرزندت باش تا بیمار نشوی، این شرایط واقعاً شرایط ترسناکی است، آدم میترسد که بیمار شود یا کسانی را که میشناسد، بیمار شوند. در آن تلفنها و تماسهای تصویری و... یک چیز مشهود بود: ترس؛ و این انرژی ترسی که در کلام برخی از عزیزانم بود، گاهی به من نیز منتقل میشد و نگرانم میکرد. تلاشم بر این بود تا با تکنیکهایی که آموختهام ترس را از خودم دور کنم. پاکسازی کانالهای انرژی گلو و ریه یکی از راههایی بود که کمکم میکرد تا استرسهایی را که از اخبار رسانهها میشنیدم یا از نگرانی دوستان و آشنایان و خویشان جذب میکردم، برطرف شوند. در این میان یک چیز به همه ما کمک میکرد، اینکه آینده وجود دارد، پس تلاش ما واجب و لازم است. در این لحظات پروردگار را با قلبمان فرامیخواندیم و بسیاری از ما خیالمان راحت بود که او کمکمان میکند و همه چیز را دوباره درست خواهد کرد. در واقع به خدا، امید داشتیم، بیآنکه حتی برخی از ما او را از روی برخی نامهربانیها و بداخلاقیها صدا زده باشیم. در این میان باز هم یک چیز کمک ما بود، آن هم امید داشتن.
انگیزه داشتن بدون مشوق
این امیدواری که روزهای نخست قرنطینه به ما یاد داد پیام ظریفی است که شاید لازم باشد کمی به آن توجه کنیم. روزهایی که ماندن در خانه به عادت تبدیل شد. کمکم یاد گرفتیم خودمان به خودمان امید بدهیم. مانند اینکه ذخایر امیدواری مان تمام شده باشد، آمدیم سراغ دلخوشیهای فردی و شخصی. دیگر خیابانی نبود تا با رفتن به آن و قدم زدن در آن و دیدن مردم روحیهمان را تازه کند و حس امیدواری را به ما بدهد. دیگر محل کارمان پذیرای ما نبود تا در جمع همکاران، احساس سرزندگی و تازگی داشته باشیم. دیگر خودمان بودیم و چهاردیواریمان و افرادی که با آنها زندگی میکردیم. دیدن فرزندانمان، مادر و پدرمان، همسرمان، همخانه و دوستی که کنارمان بود و هر شخصی با هر نسبتی که با ما دارد و با او زیر یک سقف زندگی میکنیم، میتوانست در بالا بردن یا حتی پایین آوردن امیدواریمان نقش داشته باشد. ممکن بود به خاطر او به زندگی امیدوارتر میشدیم و در صورت بروز اختلافات و ناهماهنگیها و مشکلات، امیدمان کمتر؛ و این هم درس و پیام بزرگ، اما ظریفی داشت. ما در این مدت یاد گرفتیم که امیدواری وقتی از عوامل بیرونی در ما ساخته شود، با ناپدید شدن یا از بین رفتن و دور شدن آن عوامل، از بین هم خواهد رفت. اگر قرار باشد امیدمان را از بیرون دریافت کنیم، باید انتظار داشته باشیم که با برخی تغییرات و نبودن آن انگیزهها امیدمان را هم از دست بدهیم. مانند هنرمندی که وقتی مشوقی دارد، خوب هم تلاش میکند و آثار خوبی ارائه میدهد ولی ممکن است در صورت نداشتن مشوق، خودش کمکم هنر را کنار بگذارد تا جاییکه رفتهرفته آن را فراموش کند.
امیدواری از عوامل خارجی
ولی همه ما میدانیم که این مشوقها و امیددهندهها همیشه در دسترس ما نیستند. به گفته اهل معرفت تا وقتی عامل خارجی و بیرونی ما را به انجام کارها تشویق یا امیدوار کند، معلوم نیست چقدر موفق میشویم. چون ممکن است امروز عامل تشویقکننده باشد و فردا نباشد! پس راهحل چیست؟ بیشتر ما آدمها برای پیشبرد کارها و دست از تلاش و زندگی برنداشتن، مشوق میخواهیم و کسی که ما را درک کند و امیدوارمان کند. یا به عواملی نیاز داریم برای امیدوار شدن، پس اگر نبود چه، چه کاری باید انجام بدهیم؟ به گفته اندیشمند دیگری، همیشه عاملی برای رنجش هست، پس امیدوار باش و کارت را انجام بده. این فرد درک میکرد که بیشتر وقتها عواملی برای ممانعت ما از کار و راهی که پیشرو داریم، وجود دارد. ما بهتر است آنها را ندید بگیریم و به کار مورد نظرمان بپردازیم. اهل معرفتی که میشناسم همواره در تلاش بوده است تا خودسازی را در زندگیاش داشته باشد، شاید درستتر باشد بگویم که او با خودسازی، زندگی میکند. یک درس را از او بسیار آموختهام هرچند که نمیدانم خودم هم توانستهام آن را به کار بگیرم یا نه، و آن اینکه وابستگیها را از خود دور میکند. به عبارتی یکی از تلاشهایش برای خودسازی این است که از وابستگیها رها شود. تا جاییکه من میدانم او امیدواری را از خلایق نمیخواهد. با این نگاه قرنطینه و غیر آن نمیتواند آرامش او را بر هم بزند. یکی از دلایل بیقراری و ترس در دل نداشتن امید و انگیزه است. او با دور کردن وابستگیها از خود، خود را از گرفتن امید و انگیزه از خلایق دور کرده است. به گفته خودش دستش در دست خداست، چون این دست، ابتدا و پایانی ندارد و دست او را بدون هیچ چشمداشتی میگیرد! به راستی ما دستمان در دست خداست؟ اگر تنها از خدا یاری میخواهیم و از او امید و انگیزه مان را میگیریم، چرا با بالا و پایینهای زندگی امیدمان هم به ترس و استرس تبدیل میشود؟ قرار نیست خودمان را زیر سؤال ببریم، اما قرار است راههای درست را به روی خود بگشاییم. برای زندگی درست، نیاز داریم به نگاه خدایی. ما اگر خدایی زندگی میکنیم، پس خدایی هم فکر میکنیم. اندیشه ما نیاز دارد به کمی ارتقا، به کمی تازگی. به اینکه پربارتر باشیم و عمیقتر نگاه کنیم. هماکنون بسیاری از کسانی که این نوشته را میخوانند روزه دارند. این روزهداری و این نوشته که روی کلامش بازنگری افکارمان است، شاید نشاندهنده این باشد که در راه درست هستیم یا هماکنون به راه درست دعوت شدهایم. اندیشه ما کارهای بزرگی میکند. شاید از اینرو پیامبر اسلام (ص) یک ساعت تفکر را از ۷۰ سال عبادت برتر میدانست. هماکنون در همین روزهای روزهداری به بزرگترین ستایشهای پروردگار که تفکر است، بپردازیم. خوب است به آنچه وادارمان میکند تا از بیرون امیدواریهایمان را به دست بیاوریم فکر کنیم.
قرنطینه و افسردگیهایی که برای بسیاری از ما در پیداشت این درس را به ما داد که کمی هم به خود بیاییم. به ما گفت که میتوانیم مطلق به زندگیمان نگاه نکنیم، چون ممکن است همواره در حال تغییرات بزرگ باشد ولی با این وجود باز هم باید امیدوار بود و امید را از دست نداد. این دوران که ویروس جولان میداد، به ما نشان داد که زندگی ممکن است ما را با چالش مواجه کند، و این چالش چیزی نیست که انتظارش را داشته باشیم. روبهرو شدن با این چالشها برای ما سنگین است، پس امیدوار ماندن در این شرایط هم آسان نیست؛ همانطور که این را در خود به چشم دیدیم، برای یکی کم یا به ندرت هیچ، و برای برخی زیاد. ولی به ما کمک کرد تا درک کنیم که امیدواری را باید در خانه، زندگی و در واقع در درون خود بیابیم.
هماکنون بسیاری از مردم در تنهایی زندگی میکنند و حتی همخانهای ندارند تا از او انرژی و حس امیدواری دریافت کنند، و به نظر میرسد روزهای خانهنشینی برای این دسته شاید سختتر از بقیه بوده است ولی بر خلاف تصور ما این دسته از افراد جامعه شاید آن روزها را راحتتر نیز گذرانده باشند. یک دلیلش میتواند این باشد که این افراد به تنها فکر کردن، تنها تصمیم گرفتن و تنها شوق داشتن و تنها خوشحال بودن و حتی تنها غصه خوردن عادت کردهاند. عادت شاید واژه مناسبی نباشد و به جای آن بگوییم رفتهرفته اینها را آموختهاند شاید بهتر باشد. همه اینها نشان میدهد که امیدواری احساسی است که در سختترین و پیچیدهترین شرایط میتوان در خود ایجاد کرد. این بس کار دشواری است ولی این دشواری را خیلیها انجام دادهاند.