کد خبر: 999790
تاریخ انتشار: ۰۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ - ۲۳:۴۸
روایتی از زندگی شهید‌محمد‌رضا صداقتی از زبان خواهر شهید
نامه محمد‌رضا را خواندم. طبق معمول سلام و احوالپرسی از تک‌تک اقوام در سطر اول به چشم می‌خورد. بعد توصیه به نماز. با خطی زیبا نوشته بود: «روز محشر که جانگداز بود... اولین پرسش از نماز بود.» کلامش آنقدر تأثیرگذار بود که هنوز بعد از سال‌ها دقت در نماز خواندن را مدیون توصیه‌های محمدرضا هستم
مبینا شانلو
سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: شهید‌محمدرضا صداقتی از شهدای دفاع‌مقدس است که در سومین روز از مهرماه ۱۳۴۵ در مازندران به دنیا آمد. او که از شهدای نوجوان و دانش‌آموز دفاع مقدس بود، روی نماز تأکید زیادی داشت و به گفته خواهر شهید، حین سفر و داخل اتوبوس، نماز خواندن را به وی آموخت. شهید‌صداقتی هنگامی که مشغول تحصیل در دوره راهنمایی بود، به بسیج سپاه دامغان پیوست و کمی بعد رهسپار جبهه‌ها شد تا نهایتاً روز ۱۶ فروردین ۱۳۶۲ در پاسگاه زید و در سن ۱۷ سالگی به شهادت رسید. روایت فاطمه صداقتی، خواهر شهید را پیش رو دارید.

آموزش نماز

قرار شد با مینی‌بوس به سمت شمال حرکت کنیم. وسایل را جمع کردیم و سوار شدیم. تا مقصد چهار الی پنج ساعت راه بود. آن زمان کودک بودم. محمدرضا کنارم نشست و با حوصله آیه‌ها و اذکار نماز را آنقدر برایم تکرار کرد تا توانستم در راه رفت و برگشت نماز را بیاموزم. هر بار که به نماز می‌ایستم خاطره آن روز برایم زنده می‌شود و برای روح مطهرش دعا می‌کنم.

مدیون محمد‌رضا

بعد از رفتن محمدرضا به جبهه، یک روز در زدند. در را باز کردم. نامه‌رسان پشت در بود. با لبخند گفت نامه دارید، از جبهه است. نامه را گرفتم و تشکر کردم. نامه محمد‌رضا بود. آن را بوسیدم و به قلبم چسباندم. پاکت را باز کردم و خواندم. طبق معمول سلام و احوالپرسی از تک‌تک اقوام در سطر اول به چشم می‌خورد. بعد توصیه به نماز. با خطی زیبا نوشته بود: «روز محشر که جانگداز بود... اولین پرسش از نماز بود.» کلامش آنقدر تأثیرگذار بود که هنوز بعد از سال‌ها دقت در نماز خواندن را مدیون توصیه‌های محمدرضا هستم.

دایی شهید

دختر یک و نیم ساله‌ام علاقه زیادی به دایی‌اش محمدرضا داشت. این علاقه بین دایی و خواهرزاده متقابل بود. یک روز از طرف محمدرضا نامه‌ای به دست ما رسید که در آن این شعر را برای دخترم نوشته بود.

دایی محمدم سربازه/ تو جبهه اهوازه/ به قلب دشمن ما/ گلوله می‌اندازه/ قلب دشمن می‌سوزه/ دایی محمدم پیروزه.

شعر را برای دخترم آنقدر خواندم و تکرارش کردم که حفظ شد. وقتی محمدرضا به مرخصی آمد، دخترم به طرفش دوید و آن شعر را برایش خواند. محمدرضا آنقدر با اشتیاق به شعر گوش می‌داد که برای لحظاتی تصور کردیم اصلاً ما را نمی‌بیند.

شهیدمحمد‌حسین نادعلیزاده

وقتی خبر شهادت همسرم محمد‌حسین نادعلیزاده را آوردند، محمدرضا آنقدر گریه کرد که نمی‌توانست از جایش بلند شود. بعد از تشییع و دفن راهی جبهه شد. هر بار که نامه‌ای می‌فرستاد در آن احوال تک‌تک بچه‌ها را می‌پرسید. اما نام فرزندم مهدی را که ۹ ماه بیشتر نداشت را پر‌رنگ‌تر می‌نوشت. وقتی علتش را پرسیدم گفت، چون او فرزند شهید است، باید برایش احترام و ارزش قائل بشویم.

لباس بسیجی

یک روز برادرم خوشحال و خندان چند تکه لباس را به خانه آورد. گفتم محمدرضا این لباس‌ها چیست؟ گفت بسیج برای جبهه داده است. بعد داخل اتاق رفت، لباس‌ها را پوشید و آمد و جلوی من ایستاد. چشمم که به محمد افتاد، نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم، نگاهی به خودش کرد و گفت فقط یک مقداری برایم بزرگ است. گفتم: مطمئنی فقط کمی برایت بزرگ است؟

داخل لباس‌ها گم شده بود. گفتم درشان بیاور تا برایت درست کنم. بعد از درست کردن آن‌ها را پوشید. اندازه‌اش شده بود و به او می‌آمد. وقت اعزام با هم تا پای مینی‌بوس رفتیم. دوستان اطرافمان جمع شده بودند. گفتند چه کار کردید لباس‌ها اندازه‌ات شد، گفت خواهرم برایم کوچکشان کرد. دوستانش گفته بودند خوش به حالت محمد‌رضا کاش ما هم چنین خواهری داشتیم و لباس‌هایمان را برایمان کوچک می‌کرد.

بخش‌هایی از وصیتنامه شهید

پدرم آیا از اینکه از وجود پرثمر عمرت یک شهید پرورش یافته و از مکتب الهی بیرون آمده است، افتخار نمی‌کنی؟ آیا از اینکه توانسته‌ای در مهم‌ترین برهه از زمان و آن هم در زمانی که اسلام عزیز مورد حملات گوناگون گرگ‌های عصر و شب قرار گرفته است، قربانی ناقابلی را اهدا کنی، خرسند نیستی؟ خواهران و برادران مهربانم همیشه مطیع اوامر رهبر باشید و از حریم ولایت دفاع کنید و برای آمرزش شهیدان دعا نمایید.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار