
فقط یک هفته به برگزاری جشن عروسیاش مانده بود اما همچنان دانشجوی فعال دانشگاه یال در نیوهاون سیتی آمریکا بود.
دلش میخواست پیش از آنکه به خانه بخت برود تحقیقات خود را تمام کرده و مقالهاش را به چاپ برساند.
مدتها بود که خواب و خوراک نداشت و تمام تمرکزش را روی مقاله گذاشته بود حتی روزی که نامزدش مایکل از او خواست برای خرید حلقه ازدواج به یکی از معروفترین جواهرفروشیهای شهر بروند قبول نکرد و ترجیح داد به جای اینکه وقتش را برای انتخاب حلقه در پاساژهای شهر بگذراند تحقیقاتش را درباره مقاله کامل کند، بنابراین به خرید یک حلقه ساده رینگی اکتفا کرد.
مقاله آنی لی با عنوان« جنایت و امنیت در نیوهاون» به چاپ رسید و سر و صدای زیادی به پا کرد اما دو روز بعد...
***
- قربان به ما خبر دادند آنی لی دختر 24 ساله و دانشجوی پزشکی دانشگاه لی ناپدید شده و هیچ کس خبری از او ندارد.
دبی آپازو که روی صندلی لم داده بود خودش را جمع و جور کرد و گفت: میشه ازت خواهش کنم این پرونده رو به رابرت بسپری؟
دبی سپس در حالی که صفحه مجلهای را ورق زد چشمش به مقاله معروف « جنایت و امنیت در نیوهاون» افتاد و ادامه داد:
- گفتی اسمش چی بود؟
- آنی، آنی لی قربان.
کارآگاه سپس به نام پایین مقاله نگاهی کرد و گفت: همان آنی لی که این مقاله مشهور را نوشته؟ و بدون اینکه منتظر جوابی از جک باشد با عجله کتش را پوشید.
- بریم جک، بجنب.
هنوز 24 ساعت از بسته شدن آخرین پرونده کاری دبی نمیگذشت که خبر ناپدید شدن دانشجوی پزشکی به او رسیده بود. خیلی دلش میخواست آخر این هفته به اتفاق دخترش جولیا به مسافرت برود و آب و هوایی تازه کند اما ناپدید شدن مقاله نویس مشهور، او را از تصمیمش منصرف کرد. دبی موضوع این مقاله را خیلی دوست داشت و بارها و بارها خوانده بود و از اینکه می دید نویسنده آن در آستانه مراسم ازدواجش ناگهان ناپدید شده تصمیم گرفت از هیچ کوششی برای یافتن او فرو گذار نکند.
مقاله آنی درباره علت جرم و جنایت در آمریکا و اینکه چگونه میشود در امنیت زندگی کرد، بود. او در این مقاله با جیمز پروتی رئیس پلیس یال درباره آدم ربایی و جنایت مصاحبهای انجام داده و این در حالی بود که دختر بیچاره هیچ وقت گمان نمیکرد یک روز خود قربانی دسیسه جنایتکاران شود.
دبی و جک به همراه گروه ویژه ماموران به دانشگاه یال رفته و از اساتید و همکلاسیها درباره آنی سوال کردند.
-« آنی دختر پر جنب و جوشی بود، همه اونو دوست داشتند، با همه مهربون بود و همیشه سعی میکرد به دیگران کمک کنه. امکان نداره کسی با اون دشمنی داشته باشد. »
این صحبتهای استاد دانشگاه یال درباره دانشجوی درسخوانش بود.
همه دانشجوها و دوستان دختر جوان نیز نظر مشابهی داشتند؛ آنها آنی را بهترین دانشجوی دانشگاه میدانستند و خبر ناپدید شدن او آنهم درست زمانی که فقط یک هفته به عروسیاش مانده بود همه را در شوک و ناراحتی فرو برد.
اما هیچ کس از دختر درسخوان دانشگاه خبری نداشت. در این میان پسری که در گوشه حیاط دانشگاه چنبره زده و به فکر فرو رفته بود توجه کارآگاه دبی را به خود جلب کرد.
- ببینم جوان تو آنی لی رو می شناختی ؟
این سوال را کارآگاه از پسر پرسید.
جوان که چشمانش از قطرههای اشک خیس شده بود، گفت: هفته دیگه عروسیمون بود. سپس در حالیکه به آسمان خیره شده بود و انگار خاطراتش را مرور میکرد ادامه داد: من و آنی مدتها بود که به هم علاقهمند شده بودیم. اون دانشجوی ترم آخر و من یک سال از درسم مونده بود. خیلی همدیگرو دوست داشتیم و تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم اما پدر او با این ازدواج مخالف بود.
- علت مخالفتش چی بود؟
- پدر آنی منو در شأن خونوادشون نمیدونست اما وقتی دید که دخترش هم اصرار به این ازدواج دارد بالاخره رضایت داد. ما هم تصمیم گرفتیم پس از پایان تحقیقات آنی و چاپ مقالهاش مراسم ازدواجمون رو برگزار کنیم که...
***
دبی به همراه گروه ویژه تمام شهر را زیر پا گذاشتند اما از دختر بیچاره خبری نبود، بنابراین اف بی آی وارد عمل شد.
آنها شهر به شهر و کوچه به کوچه گشتند و عکس آنی از یک شبکه تلویزیونی پخش شد اما هیچ کس از نویسنده مقاله مشهور خبری نداشت.
تنها یک روز به جشن عروسی آنی مانده بود که کارت دعوتی به دست مایکل رسید. پسر جوان در پاکت را باز کرد. توی کارت کاغذی بود. که در آن نوشته بود« اگر میخواهی فردا با نامزدت در جشن ازدواجتان باشی به این نشانی بیا».
مایکل بلافاصله با دبی تماس گرفت و آنان به آدرس مورد نظر رفتند. نشانی یک خانه مخروبه در بیرون شهر نیوهاون بود. در خانه باز بود. مایکل خواست داخل شود که دبی مانع شد.
- صبر کن پسر شاید این یه تله باشه.
دبی در حالیکه اسلحهاش را روی کمرش جابه جا میکرد داخل شد. دقایق به سختی میگذشت و پسر بیچاره از شدت نگرانی آرام و قرار نداشت؛«خدای من چرا کارآگاه بیرون نمیاد؟ نکنه اتفاقی برای آنی افتاده»
مایکل غرق در این افکار بود که دبی در حالیکه رنگ بر چهره نداشت از خانه بیرون آمد.
- کارآگاه! چی شده پس آنی کو؟
دبی در حالیکه به نقطهای خیره شده بود به جک گفت: زودتر یک آمبولانس خبر کنید تا جنازه رو به پزشکی قانونی ببرند.
مایکل که شوکه شده بود به سرعت داخل خانه شد و با دیدن جنازه آنی از حال رفت.
آنی اول سپتامبر در حالیکه قرار بود برای پرو لباس عروسی به مزونی در یکی از خیابانهای نیوهاون برود از سوی گروهی تبهکار ربوده شد و پس از آزار و شکنجه از سوی آنان با ضربات چاقو از پا در آمد.
تلاش ماموران برای دستگیری جانیان ادامه داشت و سرانجام سرکرده باند به همراه افرادش طی عملیات ضربتی پلیس نقره داغ شدند.
جنازه آنی درست در روزی که قرار بود مراسم ازدواجش برگزار شود به خاک سپرده شد.