کد خبر: 97582
تاریخ انتشار: ۲۵ شهريور ۱۳۸۸ - ۲۰:۰۴
در گرمای بعداز ظهر نیمه خرداد، ایستگاه 43 درسکوت غریبی فرو رفته است، تنها صدای نرم کولر ایستگاه است که چون نوای ملایم موسیقی فضا را خواب آلود می‌کند. « مرتضی جوادزاده » آتش نشان جوان و تازه کاری که پس از گذراندن دوره آموزشی سومین شیفت کاری خود را پشت سر می‌گذارد، پست بی‌سیم را تحویل می‌دهد و به نماز می‌ایستد. پس از سلام نماز، یکی از همکاران قدیمی از کنارش می‌گذرد و برایش دعا می‌کند.
- قبول باشه جوون.
- قبول حق باشه. خیلی ممنون.
- ناهار خوردی؟
- نه. پست بی‌سیم بودم، می‌خورم.
- نوش جونت. چطوره آتش نشان بودن؟
- درست نمی‌دونم. هنوز مأموریت نرفتم. شیفت سوم کارمه.
برمی‌خیزد و در حال صحبت کردن به طرف آسایشگاه می‌رود. همکار قدیمی که اینک آماده نمازخواندن می‌شود، لبخندی می‌زند و پاسخ می‌دهد:
- اینقدر مأموریت بری که دلتو بزنه. نگران نباش.
***
عقربه ساعت از چهار می‌گذرد. مرتضی که پس از صرف ناهار کمی سنگین شده است، خود را به آسایشگاه می‌رساند، غرق در افکار ضد و نقیض پلک هایش سنگین می‌شود و آرام آرام به خوابی عمیق فرو می‌رود.
ناگهان زنگ حریق، سکوت سنگین ایستگاه را در هم می‌شکند و آتش نشانان ورزیده و آموزش دیده به سرعت لباس می‌پوشند، تا هر چه زودتر خود را به خودروها برسانند.
مرتضی، سراسیمه از خواب می‌پرد. در نخستین لحظه، موقعیت خود را درک نمی‌کند. گلویش خشک شده و قلبش به شدت می‌تپد. دست چپش به خواب رفته و سنگین به نظر می‌رسد، با این همه به دنبال همکارانی که با سرعت از آسایشگاه خارج می‌شوند، پایین می‌آید و به سراغ «چکمه» و « اور‌» می‌رود. دستش هنوز بی‌حس است و قدرت ندارد که دستگیره چکمه را محکم بگیرد. دیگران محل را ترک کرده‌اند و او همچنان دستگیره چکمه‌اش را می‌کشد. به هر سختی، بالاخره چکمه و اور را می‌پوشد و به سرعت به سوی خودروی «پسرو» می‌رود. کنار خودرو می‌ایستد و به صدای فرمانده که داخل خودروی «پیشرو» استقراریافته گوش می‌سپارد.
- فرماندهی 443- ده، یک. لطفاً آدرس رو اعلام بفرمایین.
- خیابان سئول، بزرگراه نیایش، حریق فضای سبز.
مرتضی با هیجان به اطراف نگاه می‌کند و با شنیدن فرمان فرمانده که مراحل بعدی را اعلام می‌کند، به سرعت درخودروی دوم مستقر می‌شود و لحظه‌ای بعد خود را برای نخستین بار سوار بر خودروی آتش‌نشانی می‌بیند که به گونه واقعی به سوی حادثه پیش می‌رود.
خودروها به محل حادثه نزدیک می‌شوند. حالا مرتضی به وضوح حجم آتش را می‌بیند و بر هیجانش افزوده می‌شود. لحظه به لحظه به آتش نزدیک می‌شوند و او باید برای اولین بار خودش را محک بزند، با خود می‌اندیشد:
- نکنه خرابکاری کنم. . . . . . خیلی بد میشه‌ها. . . . . باید مواظب باشم. همین اول کار باید خودمو نشون بدم وگرنه کلاهم پس معرکه‌اس.
ناگهان خودروها توقف می‌کنند و افراد گروه بدون معطلی از خودروها پیاده می‌شوند. فرمانده اعلام ده، چهار-ده (‌4-10) می‌کند و مأموریت آغاز می‌شود.
مرتضی به خود می‌آید. باید هر چه زودتر، خود را به فرمانده برساند و کسب تکلیف کند. به سرعت از خودرو پایین می‌آید و از فرط هیجان داخل جوی آب سقوط می‌کند. با آنکه هر دو زانویش به شدت درد می‌کند، به سرعت همه جا را از نظر می‌گذراند و از بیم آنکه مبادا همکاران و بدتر از همه فرمانده او را در این حالت ببینند، به سرعت بالا می‌آید و بدون توجه به درد مختصر زانوها از سمت چپ خودروی پیشرو به فرمانده نزدیک می‌شود.
- آقا من چیکار کنم؟دستور چیه؟
- اول یه آتیش‌کوب از بالای ماشین بیار پایین. بعد هم به بچه‌ها کمک کن لوله کشی کنن. مراقب خودت هم باش. . . . ببینم چه می‌کنی !
به سراغ « آتش کوب » می‌رود. پیش از پایین آمدن نگاهی دقیق‌تر به محل حادثه می‌اندازد، حریق در مساحتی حدود 5000 متر مربع اتفاق افتاده و نرده‌های آهنی دور تا دور محوطه را در برگرفته‌اند. صدایی او را به خود می‌آورد:
- به چی نیگا می‌کنی؟بیارش پایین دیگه. باید لوله‌کشی کنیم.
مرتضی به سرعت پایین می‌آید و تصمیم می‌گیرد با عبور از نرده‌ها به آتش نزدیک شود. دوباره به سراغ فرمانده می‌رود که حالا به او نزدیک شده و کنار نرده‌ها ایستاده است.
- آقا ! اجازه هست از روی نرده‌ها بپرم؟
- مگه آموزش ندیدی تو؟اینکه اجازه نمی‌خواد. برو بالا. فقط مواظب خودت باش.
مرتضی به سرعت و چالاکی از نرده‌ها عبور می‌کند و فرمانده با احساس رضایتی که در نگاهش دیده می‌شود، حرکات او را تعقیب می‌کند. چند لحظه بعد، « کمک فرمانده » آتش‌کوب را از فاصله بین نرده‌ها به او می‌رساند.
- جلوی آتیش عقبی رو بگیر. نذار جلوتر بره.
پیش از آنکه جمله کمک فرمانده تمام بشود، مرتضی با هیجان دور می‌شود، اما هنوز چند قدمی پیش نرفته که با سر داخل چاله بزرگی سقوط می‌کند. چاله عمق چندانی ندارد و مرتضی به سرعت بر می‌خیزد. او بیش از هر چیز نگران نگاه فرمانده است اما هنگامی که سراز چاله بیرون می‌آورد خدا را شکر می‌کند که فرمانده متوجه او نیست و به سویی دیگر نگاه می‌کند. آتش‌کوب را به دست می‌گیرد و به آتش هجوم می‌برد.
فرمانده به آرامی سر بر می‌گرداند تا دور از چشم مرتضی از سلامت او باخبر شود، آنگاه نکته‌ای را به «کمک فرمانده » یادآوری می‌کند و پشت خودرو از نظر پنهان می‌شود.
فرمانده اعلام ده – پنج می‌کند ( 5-10 ) و خودروها باید به ایستگاه برگردند. مرتضی دور از چشم دیگران دست آسیب دیده خود را به بدن می‌چسباند و در خودروی «پسرو» مستقر می‌شود. لحظه‌ای بعد خودروها محل را ترک می‌کنند و د ر امتداد خیابانی عریض و طولانی پیش می‌روند.
خودروها به ایستگاه می‌رسند و در مرحله ششم با فرمان ده شش ( 6-10 ) مأموریت به طور کامل پایان یافته اعلام می‌شود و آتش نشانان برای رفع خستگی به سوی سالن غذا خوری می‌روند.
فرمانده در حالی که سعی دارد لبخند خود را پنهان کند، ضمن صحبت در خصوص موارد ایمنی و اهمیت آن، «مرتضی» را مورد خطاب قرار می‌دهد:
- آقای جوادزاده شما باید خدا رو شکر کنی که اونجا فقط یه چاله بود. اگه چاه بود، ما باید همه نیروها را بسیج می‌کردیم که به جای مهار کردن آتیش، شما رو از تو چاله در بیارن.
مرتضی تا بناگوش قرمز می‌شود. چند تن از همکاران به آرامی می‌خندند و فرمانده با مهربانی به او نگاه می‌کند.
- مرتضی جان‌؛‌ آتش‌نشان قبل از هر چیزی باید به حفظ جون خودش فکر کنه. در لحظات سخت یک آتش نشان سالم و با هوش می‌تونه جون خیلی‌ها رو نجات بده.
- متوجهم آقا. . . چشم. مأموریت اول بود، چاله رو ندیدم.
- جوی خیابان رو چی؟اونو که حتماً دیدی دیگه. . .
مرتضی لبخندی می‌زند و به اطراف نگاه می‌کند:
- من فکر کردم شما ندیدین!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار