
بعد از انتخاباتی هیجان انگیز و با حضور بیسابقه 85 درصدی مردم، همه منتظر نتیجه بودند. نتیجهای که از اول وقت برخی خبرگزاریها اعلام کرده بودند برای مردم تهران و چند شهر بزرگ کمی غیرمنتظره بود چرا که طرفداران آقای موسوی در روزهای منتهی به 22 خرداد، حضورچشمگیری در خیابانها داشتند...
آن روز عصر من برای ساعت 5 برای دختر 8 سالهام وقت دکتر داشتم. مطب دکتر در کوچهای منشعب از خیابان کریمخان زند قرار داشت. طوری تنظیم کردم که ساعت 4 و 50 دقیقه از خیابان مفتح وارد طرح ترافیک شوم تا پلیس جریمه نکند.
حدود ساعت 4 و 55 دقیقه در انتهای خیابان مفتح شمالی پشت چراغ قرمز ورودی میدان هفت تیر بودم. اوضاع خیابان کمی غیرعادی بود. یک خودروی بزرگ که از شمال مدرس آمده بود، قصد داشت همانجا به طور خلاف دور بزند وارد لاین شمال اتوبان مدرس شود. چون آن بخش خیلی تنگ است، کل چهارراه را بند آورده بود بطوری که هم ما که از مفتح میخواستیم وارد هفت تیر شویم گیر کرده بودیم و هم ماشینهایی که میخواستند از هفتتیر وارد مدرس شوند. اوضاع عجیبی بود. همه بوق میزدند اما راننده خلافکار اصرار داشت حتما دور بزند. راه بدجوری بند آمده بود.
با تعجب به بخش پایانی اتوبان مدرس جایی که همیشه عده زیادی افسر پلیس آماده جریمه کردن خودروهای بدون طرح ترافیک هستند نگاه کردم. با کمال تعجب هیچ پلیسی آنجا نبود. حتی یکی!
خلاصه با کلی معطلی راه باز شد و با تاخیر به مطب دکتر وارد شدیم. حدود ساعت 5.30 صدای جمعیتی از بیرون شنیده شد. پنجره اتاق انتظار مطب به خیابان کریمخان باز نمیشد اما میتوانستیم صداها را بشنویم. عدهای گفتند «موسوی – موسوی، رای ما رو پس بده» بعد صدای همهمه آمد.
چند دقیقه بعد یک نفر وارد مطب شد و گفت پمپ بنزین میرزای شیرازی (در فاصله کوتاهی از مطب) را آتش زدهاند. همه نگران شدیم. آقای دکتر در حالی که با موبایل صحبت میکرد از اتاقش آمد بیرون. کمی به توضیحات مرد تازه از راه رسیده درباره آتش سوزی درخیابانها گوش داد بعد از همه عذرخواهی کرد و رفت.
ما هم آمدیم بیرون. دود و بوی سوختگی خیابان را گرفته بود. شبیه حالتی که ساعت پایانی چهارشنبه سوری در شهر میپیچد.
با نگرانی سوار ماشین شدم و از خیابان خردمند بطرف مطهری راندم. در خیابان قائم مقام نرسیده به مطهری حالت عجیبی حکمرفا بود. ماشینها در جهت مخالف بطرف پایین خیابان در حرکت بودند گویی از چیزی فرار میکنند. یک نفر که از خیابان مطهری میآمد پرسیدم چه خبر است؟ گفت نرو دارن اتوبوسارو آتیش میزنن.
دخترم شدیدا ترسیده بود. هم بطرف شمال و هم بطرف جنوب قائم مقام مسدود شده بود و دود غلیظی از طرف خیابان مطهری به هوا بر میخاست. به ناچار از کوچه پس کوچههای قائم مقام وارد خیابان جم شدم از صحنهای که دیدم وحشتم بیشتر شد. تعداد زیادی سطل آشغال پلاستیکی به وسط خیابان آورده شده و با شعله زیادی در حال سوختن بود. مردم با تعجب صحنه را تماشا میکردند. میخواستم از آنها بپرسم چه کسی این کار را کرده؟ ولی فکر کردم زودتر خودم و دخترم را از مهلکه نجات دهم بهتر است. در حالی که از ترس آب دهانم خشک شده بود، از لای شعلههای آتش بطرف جنوب خیابان جم راندم و بعد از کلی مصیبت وارد هفت تیر و از آنجا از طریق ملک و سهروردی به خانه رسیدیم. در مسیر چندین بار سطلهای زباله شعلهور را دیدیم.
جالب اینکه حتی یک پلیس هم در آن بعدازظهر هولناک در خیابان ندیدیم. لحظاتی که پشت ترافیک خیابان میرزای شیرازی بودم سعی کردم به 110 جریان را بگویم ولی موفق نشدم.
شب قرار بود به اتفاق همسرم برای تبریک روز مادر به منزل مادرم برویم. ایشان حدود ساعت 9 و نزدیکهای غروب رسید منزل اما مرا قانع کرد که رفتن به خیابانها خیلی خطرناک است بعد تعریف کرد که در مسیراش بطرف منزل در حوالی چهارراه طالقانی تا میدان ولیعصر دیده است چندین جوان نقاب پوش با چوب و سنگ به مغازهها حمله میکردهاند و در خیابان مطهری هم چندین اتوبوس را به آتش کشیدهاند. سطل آشغالهای آتش گرفته هم که همه جا فراوان بود.
پرسیدم مردم جلوی خرابکاری نقاب پوش را نمیگرفتند؟ پلیس دخالتی نمیکرد؟
پاسخ داد: پلیسی در کار نبود. کسی هم جرات نداشت دخالت کند همه با تعجب نگاه میکردند.
پرسیدم صاحبان مغازهها چی؟
گفت از بعدازظهر که ناگهان مرکز شهر شلوغ شد، همهشان از ترس تعطیل کرده بودند و کسی داخل مغازهها نبود...
آن شب روز مادر را تلفنی به مادرم تبریک گفتیم و روزهای بعد شاهد حوادثی بودیم که همه کم و بیش از آن اطلاع دارند.
شاید الان وقتش است که درباره ریشههای ماجراهای پس از انتخابات کنکاش شود. اگر روزی هیات بیطرفی این کار را شروع کند، حتما باید به این سوال جواب دهد که جوانان نقابداری که در عصر روز شنبه 23 خرداد ماه اتوبوسها و سطلهای زباله را در مرکز تهران به آتش کشیدند، چه کسانی بودند؟ از کجا و توسط چه گروهی سازماندهی شده بودند.