
ساعت 1 نیمه شب بود که صدای فریادهای دو کودک لرزه بر اندام ساکنان یک آپارتمان در شهر بلن(35 مایلی جنوب آلبوکوارکو) انداخت و خبر از جنایتی هولناک میداد.
- الو آقای پلیس! به دادمون برسید، پدرم رو کشتند.
اینها جملات دنی پسر 10 ساله بود که رشته افکار کارآگاه ویلیام را پاره کرد.
ویلیام به همراه گروه ویژه راهی محل جنایت شدند. در مقابل ساختمان چند خودروی پلیس دیده میشد همچنین دو مامور آنجا را زیر نظر داشتند.
کارآگاه پس از آنکه نگاه جستوجوگرش را در اطراف چرخاند وارد ساختمان مرگ شد و در آنجا با جنازه بایرون هیلبرن که غرق در خون بود روبه رو شد. تیر از وسط جمجمه مرد بیچاره رد شده و او را از پا در آورده بود.
- ببینم پسر کوچولو! کسی رو که پدرتو کشت دیدی؟
دنی که به همراه خواهر کوچکش در گوشهای نشسته بودند و از شدت ترس توان حرف زدن نداشتند به علامت منفی سر تکان دادند.
با دستور قضایی جنازه به پزشکی قانونی فرستاده شد. در ادامه تحقیقها معلوم شد همسر بایرون که چند سالی است از او جدا شده شب حادثه در خانه همسرش بوده و همسایگان صدای مشاجرهشان را میشنیدند.
با مشخص شدن این موضوع تیر اتهام به سوی کتی، مادر بچهها نشانه رفت.
بازجویی از همسر سابق
- به گفته شاهدان شما در شب حادثه در خانه بایرون بودید و با او مشاجره میکردید؛ چرا؟
این سؤال را ویلیام از کتی پرسید. زن جوان در حالی که عصبی بود و با گوشه دستمال جیبی بازی میکرد، گفت: من و بایرون دو سال پیش از هم جدا شدیم. اوایل، هفتهای دو بار به بچهها سر میزدم اما از وقتی که او فهمید من به زودی با یکی از همکارانش ازدواج میکنم مانع دیدن بچههایم شد.
کتی ادامه داد: اون شب هم برای دیدن دنی و رز به اونجا رفتم اما بایرون این بار هم نذاشت بچههامو ببینم؛ به خاطر همین تهدیدش کردم که اگر بازهم مانع بشه میکشمش.
- و آخر هم تهدیدت رو عملی کردی؛ اینطور نیست؟
کتی که از این سؤال کارآگاه شوکه شده بود، گفت: نه اینطور نیست؛ من فقط میخواستم اونو بترسونم و هیچ وقت قصد کشتنش رو نداشتم.
نتیجه بررسیهای پزشکی قانونی نیز نشان میداد ساعت قتل 45 دقیقه پس از رفتن کتی بوده و بدین ترتیب با توجه به شواهد موجود مادر از اتهام شوهرکشی خلاص شد.
بایرون بهترین دوست من بود
- ببین دنی به خاطر این جنایت خواهر تو قدرت حرف زدنش رو از دست داده و تنها شاهد این ماجرای هولناک تو بودی، پس خوب فکر کن و ببین به غیر از مادرت کی اون شب به دیدن پدرت اومد.
- نمیدونم.
این جمله پسر کوچک مقتول بود که ویلیام سعی داشت به عنوان یکی از شاهدان ماجرا از او بازجویی کند.
- به خدا نمیدونم آقا! وقتی مامان و بابا با هم دعوا کردن من و خواهرم تو اتاق بودیم و گریه میکردیم. مامان رفت و...
- رفت و چی؟
- بعدش نامزد مامان اومد و با بابا صحبت کرد، اما بابا سرش داد کشید و . . . باقی شو دیگه نمیدونم.
- اون آقا به بابات شلیک کرد؟
دنی که از آن فضای سنگین خسته و عصبی شده بود فریاد کشید: نمیدونم، من هیچی نمیدونم؛ چرا دست از سر من و خواهر کوچولوم بر نمیدارین؟
ویلیام و همکارانش با فهمیدن این موضوع که احتمال دارد نامزد کتی در این جنایت نقش داشته باشد دست به کار شدند و مایکل دوست بایرون و نامزد همسرش را تحت بازجویی قرار دادند.
- ازت میخوام مو به مو به سؤالاتم جواب بدی ؟ اون شب تو خونه بایرون چی کار میکردی؟
مرد جوان که هیچ وقت گمان نمیکرد پلیس به او مظنون شود سعی کرد پرونده را به بیراهه بکشد.
مدتها بود بایرون مانع ملاقات کتی با فرزندانش میشد و کتی به خاطر همین مسأله دچار افسردگی شد. اون شرط کرده بود تنها زمانی مراسم ازدواجمان برگزار خواهد شد که بتواند دنی و رز را پیش خودمان بیاوریم. از طرفی بایرون که فهمیده بود صمیمیترین دوستش به زودی با همسر سابقش ازدواج خواهد کرد از سر کینه و حسادت اجازه نمیداد کتی بچهها را ببیند. آن شب هم مادر بچهها برای آخرین بار پیش بایرون رفت اما آنها با هم دعوایشان شد.
وقتی کتی از خانه بیرون آمد متوجه کبودی صورتش و زخمهای بدنش شدم و فهمیدم بایرون او را کتک زده. خون جلوی چشمانم را گرفته بود اما بر اعصابم مسلط شدم و سراغ بایرون رفتم. سعی کردم از در دوستی دربیام و از اون بخوام اجازه بدهد کتی بچههایش را ببیند اما او مرا به باد ناسزا گرفت و از خانه بیرون کرد.
- یعنی تو با تفنگ به بایرون شلیک نکردی؟
- خیلی دلم میخواست این کارو بکنم. برای یک لحظه تصمیم گرفتم اونو بکشم اما منصرف شدم.
- چرا؟
اون به هر حال پدر بچههای کتی بود و دلم نمیخواست دنی و رز تا آخر عمر به من به عنوان قاتل پدرشون نگاه کنند، در ثانی بایرون بهترین دوست من بود.
با ادامه تحقیقها معلوم شد پس از آنکه بایرون، مایکل را از خانه بیرون کرد او به همراه کتی به بیمارستان رفته بود تا زخمهای کتی را مداوا کند و پرستاران نیز شهادت دادند که آن شب آن دو برای درمان در بیمارستان بودند.
بررسیهای ماموران ویژه نیز نشان داد گلوله از اسلحه خود بایرون شلیک شده است و همین مسأله که آیا بایرون خودکشی کرده است، ذهن ویلیام را به خود مشغول کرد.
ویلیام خسته به خانه رفت و روی تخت دراز کشید، چشمانش را بست اما هرچه تلاش کرد خوابش نبرد؛ فکرش مشغول بود هر چه فکر کرد نتوانست مظنون دیگری برای این جنایت پیدا کند. گفتههای همسایگان هم حاکی از آن بود که آن شب جز کتی و نامزدش کسی به خانه بایرون نرفته بود؛ این در حالی بود که جوابیه پزشک قانونی احتمال خودکشی را نیز رد میکرد.
پسر 10 ساله تنها مظنون پرونده
فردای آن روز کارآگاه جوان تصمیم گرفت از رز دختر 6 ساله قربانی بهرغم اینکه هنوز در شوک به سر میبرد بازجویی کند.
- رز تو اون شب دیدی کی به پدرت شلیک کرد؟
و رز که از شدت ترس میلرزید جوابی نداد.
- پس دیدی؟ میتونی به ما بگی اون شب کی به پدرت شلیک کرد ؟
ویلیام وقتی دید رز قادر به حرف زدن نیست نام تک تک افرادی را که شب جنایت در خانه حضور داشتند برد.
- مامان؟
و رز سرش را به علامت نفی تکان داد.
- عمو مایکل؟
و باز همان علامت. تنها کسی که نامش برده نشده بود دنی برادر رز بود. ویلیام اینبار نام او را برد. با شنیدن نام دنی دختر کوچک ناگهان گریه را سر داد و سرش را به نشانه بله تکان داد.
ویلیام حسابی گیج و شوکه شده بود. آخر یک پسر 10 ساله چطور میتوانست قاتل پدرش باشد؟
اعترافات تکان دهنده دنی
«پدر همیشه دستور میداد و از ما میخواست به تک تک دستوراتش مثل یه سرباز عمل کنیم. وقتی فهمید مامان قراره با عمو مایکل ازدواج کنه حسابی عصبی و بد اخلاق شده بود و مدام ما رو کتک میزد. حتی اجازه نمیداد مامان به دیدن ما بیاد. اون شب هم وقتی مامان با نامزدش برای بردن ما اومدن مانع شد و به جونش افتاد. من طاقت نداشتم که ببینم مادرم رو کتک میزنه به خاطر همین بعد از رفتن اونا یواشکی به اتاقش رفتم، تفنگش رو برداشتم و به سرش شلیک کردم از رز هم که شاهد این صحنه بود خواستم به کسی حرفی نزند چون اینجوری دیگه کسی نیست که ما رو کتک بزنه و به ما دستور بده. »
با افشای این راز دنی به بازداشتگاه کودکان نیو مکزیکو سیتی فرستاده شد.