امریکا به عنوان ابرقدرتی که از فردای بعد از فروپاشی شوروی و پایان نظام دوقطبی، درصدد تثبیت و توسعه نظام تکقطبی خود بر جهان بوده است، در سالهای بعد از فروپاشی اتحاد شوروی همواره با اتکا به قدرت نظامی خود پیش رفته است امریکا به عنوان ابرقدرتی که از فردای بعد از فروپاشی شوروی و پایان نظام دوقطبی، درصدد تثبیت و توسعه نظام تکقطبی خود بر جهان بوده است، در سالهای بعد از فروپاشی اتحاد شوروی همواره با اتکا به قدرت نظامی خود پیش رفته است و اساساً یکی از دلایل پذیرش هژمونی امریکا از سوی همپیمانان آن و دیگران، علاوه بر قابلیتهای تکنولوژیک و اقتصادی، در قابلیتهای نظامی امریکا ریشه دارد که با اتکا به آن، تلاش شده تا رقبا از گردونه رقابت تضعیف یا حذف شوند.
با توجه به آنچه گفته شد، با توجه به روییدن جوانههای نظم نوین بینالمللی که مبتنی بر افول هژمونی امریکا و بروز و ظهور جدیتر کشورهایی مانند چین بهعنوان هژمون بدیل تعریف شده است، امریکا این بار نیز در تلاش است تا با اتکا به قدرت نظامی خود، مانع از شکلگیری و تثبیت تغییری شود که در راستای ترجیحات و منافع آن قرار ندارد. استفاده از عملیات نظامی علیه ونزوئلا، سرنگونی حکومت بشار اسد در سوریه با اتکا به عملیات نظامی و... از جمله موارد اتکای امریکا به قدرت نظامی برای اعاده نظم مطلوب خود در نظام بینالملل است. بر این اساس، امریکا درصدد است تا با استفاده مجدد از ابزار نظامی، ایران اسلامی را نیز در برابر خود به تسلیم وادارد. با این حال، برخلاف ونزوئلا که خود امریکاییها بهصورت مستقیم وارد عمل شدند و در سوریه هم نیروهای نیابتی آنها عمل کردند و موفق به کسب نتیجه مطلوب خود شدند، در برابر ایران، با وجود ورود مستقیم و شدید امریکا، اما این کشور قادر به تکرار نتیجه مشابه در ونزوئلا و سوریه نشده است.
یک نکته مهم در تحلیل ناتوانی امریکا در برابر ایران آن است که این کشور بهعنوان ابرقدرتی که دارای قابلیتهای بالایی در حوزههای فناوری، تجهیزاتی (نظامی) و اقتصادی است، تصور میکرد که با اتکا به این قابلیتها همانند ونزوئلا بهراحتی میتواند ایران را به تسلیم در برابر خود مجبور کند، اما صحنه واقعیتها در برابر ایران گویای آن است که با وجود دو جنگ پرشدت و در جریان بودن جنگ سوم با ایران، امریکا نهتنها به اهدافش در قبال ایران نزدیک نشده است، بلکه با یک تنزل راهبردی در هدفگذاریاش در برابر ایران، اکنون تمام توانش معطوف به آن است که تنگهای را باز کند که پیش از جنگ اساساً باز بود و در اثر حماقت امریکا، از سوی ایران بسته شد.
در واقع، قابلیتهای مذکور، غروری در امریکا ایجاد کرده که مبتنی بر آنها، تصور طرف همیشه پیروز از خود دارد، اما این معادله ذهنی اکنون در برابر ایران رنگ باخته است؛ بدین ترتیب که امریکا که با اتکا به قابلیتها و غرورش، واقعیت قدرت ایران را نادیده میگرفت، با وجود همه قابلیتهای مذکور، در برابر ایران نهتنها درمانده شده، بلکه ایران با اعتماد به نفس در حال در هم کوبیدن این قابلیتهای امریکا میباشد. این همان تلهای است که امریکا در آن گرفتار شده است؛ یعنی تلهای که مبتنی بر هوسهای محاسبهنشده و نادیده گرفتن واقعیتهای مرتبط با ایران سبب گرفتاری امریکا شده است. بر این اساس، امریکا اکنون در برابر ایران در موقعیتی قرار دارد که یا باید ناتوانی و شکست خود در برابر ایران را هر چه سریعتر بپذیرد تا بیش از این گرفتار هزینههای تحمیلی نشود و ضریب افول هژمونیاش در نظام بینالملل تقویت نشود، یا اینکه به جنگ با ایران ادامه دهد؛ جنگی که یقین دارد منجر به تسلیم ایران نخواهد شد. مسلم است که انتخاب این گزینه از سوی امریکا، هم نتیجه مطلوب را در پی نخواهد داشت و هم هزینههای گزافی را به امریکا تحمیل میکند. بنابراین، تله مذکور امریکا را در موقعیتی قرار داده است که هر سمتی را انتخاب کند، برای آن هزینهزا خواهد بود. با این حال، منطق محاسبه ایجاب میکند که گزینه کمهزینهتر انتخاب شود تا استخوانهای امریکا بیش از این در تله مذکور خرد نشود.