
خاک آشنا از چند هفته پیش روى پرده سینماها رفته است، فیلم پر است از حرف ها و رفتارهاى روشنفکرمآبانه! و از قضا به زمین و زمان هم اعتراض دارد و این مى توانست بهانه اى براى دیده شدن از سوى طیف هاى خاص باشد، اما همه اینها هم نتوانست سرپوشى بر ضعف هاى آشکار فیلم باشد و مردم را به سینما بکشد. از این فیلم استقبال نشد. بهمن فرمان آرا در نشست نمایش و بررسى فیلمش حذف چند سکانس مهم و اصلى!را دلیل بى ربط بودن برخى از حرف ها و واکنش ها در فیلم دانست و در اعتراض به بازى ضعیف بازیگرانش هم گفت: خودم آنجا بودم و اگر چیزى را دوست نداشته باشم ۶۸ بار مجبورش مى کنم دوباره بازى کند.
طهماسب صلح جو منتقد سینما در نشست بررسى فیلم «خاک آشنا» گفت: فرهنگ از جایى آغاز شده و با همه افت و خیزهایش ارزشمند است. جاى تاسف است که وقتى مسؤولان و سیاستگذاران مى خواهند سینما را مرور کنند، با عنوان هایى مثل سینماى ملى و ... بر چسب یا جهت براى آن مشخص مى کنند. آنها با این کار بخش مهمى از تاریخ سینما را انکار مى کنند و نادیده مى گیرند و با عنوان هایى نه چندان خوشایند! سعى مى کنند ریشه این فرهنگ را نبینند.
صلح جو درباره کارگردان «خاک آشنا» گفت: فرمان آرا نیازى به معرفى من ندارد. نسل ما از او فیلم «شازده احتجاب» را به یاد مى آورد که همچنان یکى از زنده ترین، موفق ترین و ارزشمندترین! کارهاى تاریخ سینما است. نه فقط به دلیل نگاهش به تاریخ بلکه به دلیل فرمى که در روایت داستان انتخاب مى کند و از زمان خودش جلو مى افتد. این فیلم هنوز هم از نظر ساختار پیشرو است.
بهمن فرمان آرا در این نشست گفت: قبل از سؤال ها، مى خواهم درباره چهار سکانس که قلفتى از فیلم درآمده توضیح بدهم، البته خرده حذفى هم داشتیم و من همه را برایتان مى گویم. اولین سکانسى که درآمده، سکانسى است که مامور امنیتى (استوار اوطمیشى) مى آید. اول سکانس خاتون به زیرزمین مى آید و به مام نامدار مى گوید: استوار اوطمیشى با آقایى آمده است. نامدار مى گوید: خیلى خب، الان مى آیم. این قسمت در فیلم هست. از جایى که حذف شده، اوطمیشى و مامور همکارش به نامدار مى گویند: شما آقاى احمد میرشکاریان را مى شناسید؟ نامدار مى گوید: بله دوستم است، ولى زندان است و خیلى وقت است که ندیدمش. همکار اوطمیشى مى گوید: بهش مرخصى دو ماهه داده بودند، رفته و برنگشته و آخرین بار در مریوان دیده شده، ما حدس مى زنیم که مى خواهد بیاید پیش شما. اگر آمد به ما خبر بدهید. نامدار در جوابش مى گوید: من نه تلفن دارم نه وسیله، ولى چشم. اگر آمد دست و پایش را مى بندم و مى آیم دنبال شما. که به آن مامور برمى خورد و مى گوید: الان زمانى است که ما نمى توانیم باد به بیرق دشمن بدهیم آقاى نامدار. اینها دشمن هستند. نامدار هم مى گوید. خب، هر کس که فکر مى کند. از نظر شما دشمن است! مامور مى گوید: من این حرف شما را نادیده مى گیرم و رو مى کند به استوار اوطمیشى و مى گوید: تو که گفتى آدم خوبى است. آنها که از صحنه خارج مى شوند بابک به نامدار مى گوید: دایى مى دونم شما از تلفن خوشتان نمى آید، ولى اگر مى خواهید به خانه اش خبر بدهید، تلفن همراه من هست. نامدار موافقت مى کند و به اتاق خواب دایى مى روند و به زن احمد میرشکارى تلفن مى کنند. زن او خیلى سرد با نامدار صحبت مى کند و مى گوید: اِ، تارک دنیا بالاخره تماس گرفت. بعد هم مى گوید: من فقط نمى خواهم او به زندان برگردد. اینها دو سکانس است که از فیلم حذف شده. سکانس بعدى که باز هم به این آدم مربوط مى شود؛ سکانسى است که شروع آن را در فیلم مى بینیم که خاتون مى گوید: من نمى دونم چقدر اتفاق در یک روستاى کوچک مى تواند بیفتد؟ نامدار مى گوید: مگر چى شده؟ خاتون مى گوید: آن زندانى را دستگیر کردند. (البته در ورژنى که شما دیدید دستگیر کردن است ولى در اصل کشتن بود، که طبق دستور! مجبور شدیم عوضش کنیم). اینها از خانه بیرون مى آیند. مامور امنیتى مى گوید: آن زندانى دیشب داشت مى آمد پیش شما که در درگیرى کشته شد. نامدار مى گوید: چه درگیرى؟ او که در ۴۰ سال گذشته فقط قلم در دستش بوده. مامور مى گوید: ایشان، بله. ولى کسانى که آدم قاچاق مى کنند معمولاً مسلح هستند. شما بیاید جنازه را شناسایى کنید. نامدار به مامور مى گوید: هر کس این ماموریت را به شما داده حتماً عکسى هم از او داده. مامور مى گوید: من مى توانم شما را دستگیر کنم و اگر نمى کنم، دلیل نمى شود که به مرکز هم خبر ندهم. نامدار جواب مى دهد: شما کار خودتان را بکنید. ما هم کار خودمان. جایى که بیننده مى بیند، مامورها سوار ماشین شدند و قرار است بروند. مارش عزا روى ماشین نیروى انتظامى شروع مى شود و ماشین ازکار بیرون مى رود و نامدار و بابک گریه مى کنند.
ازدواج به سبک فرمان آراها
فرمان آرا اضافه کرد: سکانس دیگرى که قسمت هاى مهمى! از آن درآمده، سرمیز شام است. صحبت از ازدواج مى شود. خانم سالارى مى گوید: اصولاً ازدواج کار بیهوده اى است. فقط یک نوعش متمدنانه! است بابک مى پرسد: چه نوعش؟ سالارى مى گوید: اینکه مثل انتخابات ریاست جمهورى دو نفر هر چهار سال یک بار تصمیم بگیرند که آیا مى خواهند دوباره به هم راى بدهند یا نه؟ بابک مى گوید: ولى ریاست جمهورى که دو دوره بیشتر نیست. سالارى جواب مى دهد. بله، چون قدرت فساد مى آورد ولى این فرمى که من مى گویم، مى تواند هر چند بار تکرار شود. بابک مى گوید: اگر بچه اى داشته باشند چى؟ سالارى مى گوید: معادله عوض مى شود. آوردن یک آدم بى گناه، توى این دنیاى فاسد کار خیلى با مسؤولیتى است. این سکانس الان در فیلم طورى شده که خردمند مى گوید: «ازدواج کار بیهوده اى است. خب من برم بخوابم» و قسمت اصلى اش را حذف کرده اند.
فرمان آرا اضافه مى کند: جاى دیگرى هم هست که کیانیان با مامور برق صحبت مى کند. مامور برق مى گوید: زنبورها توى کنتور لانه کرده اند. کنتور براى دولت است و ممکن است خراب شود. کیانیان مى گوید: این همه حیوان هاى عجیب و غریب تر جاهاى مهم تر لانه کرده اند، تو به زنبور گیر مى دهى؟! این جمله درآمده ولى جواب مامور برق در فیلم هست که مى گوید: من سردر نیاوردم درباره چى صحبت مى کنید، ولى من مامورم و معذور. جمله دیگرى که حذف شده زمانى است که کیانیان مى خواهد به تهران برود. بابک مى پرسد: دایى، کى برمى گردى؟ نامدار مى گوید: نمى دانم، ولى احمد راست مى گفت، نمى شود کنار نشست.
اگر راننده ام نبود، گریه مى کردم
فرمان آرا ادامه داد: اینها را گفتم که ابهامى نماند. یک شب در سینما آزادى فیلم را دیدم وقتى فیلم تمام شد، خودم را به ماشین رساندم و اگر راننده ام نبود، از سینما تا خانه گریه مى کردم چون سه سال از زندگى ام از بین رفته بود. ولى چاره اى نداشتم.
فرمان آرا درباره تاکید بر موضوع میراث فرهنگى در فیلم هایش گفت: یک روز به خانه دوستم رفته بودم. کتاب درسى پسرش را که دبیرستانى بود دیدم ایده فیلم «یک بوس کوچولو» از آنجا به ذهنم رسید و متوجه شدم خیلى از چیزهایى که در گذشته بوده، در چیزهایى که درس مى دهند حذف شده! مثل این است که گنجى در خانه داشته باشید ولى هیچ وقت درش را باز نکنید. در فیلم هایم هر جا که احساس کنم جا دارد به اینها اشاره مى کنم. در «یک بوس کوچولو» پاسارگاد بود و در این فیلم بیستون. البته فقط بناهاى تاریخى نیست. چیزهاى فرهنگى! دیگر هم در فیلم هایم هست. مثلاً نمونه هایى از نقاشى معاصر، کتاب هایى که بابک و نامدار در فیلم مى خواندند. سعى مى کنم این لایه ها را در ذهن بیننده ثبت کنم.
شازده احتجاب و اصحاب کهف
کارگردان «شازده احتجاب» به داستان موازى قصه فیلم در خاک آشنا اشاره کرد و گفت: یک داستان موازى در فیلم هست که از قرآن استفاده کردم و آن قصه اصحاب کهف است که ۳۰۹ سال مى خوابند بعد که از خواب بیدار مى شوند، مى بینند فساد همه جا را گرفته ! و از خدا مى خواهند جانشان را بگیرد. در قرآن آن روز، روز قیامت است. براى همین شبانى که گله اش را محافظت نکرده و آنها را گم کرده هر وقت وارد مى شود، مى گوید: مام نامدار قیامت است. این چیزى است که در داستان هست و من علنى تر نمى توانم بگویم!
تماشاچى من وقتى این قسمت را ببیند مى فهمد که چرا مى گویم قیامت است؟ چون این وضعى هم که داریم در آن زندگى مى کنیم از جهت هایى قیامت است. از گرانى و زندگى و اینکه هر کس مى خواهد سهمى براى خودش بردارد. درباره استفاده از کلمه معجزه هم مى خواستیم در واکنش اوطمیشى به این کلمه اشاره هایى باشد که بتوانیم از آن به جاده خاکى ممیزى برویم. اوطمیشى مى گوید: اول مى گفت سکه ها را در حفارى پیدا کرده ولى وقتى یک بازجویى فنى از او کردیم (که توى گیومه یعنى شکنجه و اینها در واقع یکى از اصحاب کهف را شکنجه داده اند) اصل قضیه را فهمیدیم.
فقط ۲۰ - 15 سال خارج بودم
فرمان آرا در پاسخ به سؤالى درباره موضوع وطن دوستى در فیلم هایش گفت: من دو دوره خارج از ایران بودم. ۹ سال از ۱۶ تا ۲۵ سالگى که آنجا درس مى خواندم. یک بار هم وقتى فیلم «سایه هاى بلند باد» ساخته و سال ۵۹ توقیف شد. دیدم سرعت اتفاق ها خیلى زیاد است و نمى شود فیلم ساخت. سه تا بچه ام را برداشتم و رفتم کانادا تا زمانى که آنها به دانشگاه رفتند. الان هم مى توانم جاى دیگرى زندگى کنم، ولى ایران را خیلى دوست دارم و همیشه مى گویم اگر روزى بخواهند من را اذیت کنند. تبعیدم کنند چون واقعاً دوست دارم اینجا باشم و با ضرباهنگ جامعه جوان همراه شوم. نه اینکه یک جا بنشینم و قوه بخورم!
کسى نمى فهمد پولدارها معتادند
بابک حمیدیان هم در این نشست گفت: بابک کم سن وسال تر از من است. الگویى که براى بازى در این نقش داشتم، الگویى بود که الان در اطرافمان خیلى زیاد است! بچه هایى که به دلیل مشکل داشتن پدر و مادرشان به سمت اعتیاد مى روند. پیدا کردن نقش بابک خیلى سخت نبود چون فرمان آرا و کیانیان را داشتم! بازیگر نقش بابک در فیلم «خاک آشنا» اضافه کرد: بابک مثل معتادهاى معمولى نیست که اگر مخدر نکشد استخوان درد بگیرد. یکسرى از مخدرها هستند که وقتى استفاده شود، خیلى ها متوجه نمى شوند طرف معتاد است. بابک از آن دسته پولدارهایى است، که چون پولدار است، مخدرگران مى کشد. مثل بخشى از بچه هاى ۲۵ - 24 ساله که به عنوان عادت از اینها استفاده مى کنند.
انتقادپذیر مثل فرمان آرا!
فرمان آرا در واکنش به نقد یکى از حاضران در جلسه درباره مصنوعى بازى کردن بابک حمیدیان در چند صحنه از فیلم گفت: من هیچ وقت به خودم اجازه نمى دهم به کسى که یک پل ساخته بگویم: این پلى که ساختى، چنگى به دل نمى زند. با اینکه حساب و کتاب ریاضى اش را هم درک مى کنم. اما بارها و بارها پیش آمده که یک نفر در خیابان به من گفته است کارگردانى تو در این دور سه سکانس خیلى بد بود. من همیشه از آنها مى گذرم! چون اگر علاقه اى نبود، این مکالمه شکل نمى گرفت. این هم شانس ما فیلمسازها است که مردم این قدر سینما را دوست دارند. درست است که بازیگر خودش بازى مى کند ولى من آنجا هستم و اگر چیزى را دوست نداشته باشم ۶۸ بار هم مجبورش مى کنم دوباره بازى کند.
همه آدم هاى این فیلم ناکام هستند
صلح جو در بخش دیگرى از حرف هایش درباره خاک آشنا گفت: به نظر من فیلم بیشتر از اینکه بخواهد درباره ثروت هاى ملى حرف بزند، مى خواهد درباره آدم ها صحبت کند. در این فیلم با مجموعه اى از آدم هاى نسل هاى گذشته و حال روبه رو هستیم که همه دچار ناکامى هستند. هیچ یک از آنها به هدف و آرمان و عشق و علاقه اش نرسیده و رسیدن به آن مثل یک زخم توى دلشان باقى مانده. شاخص ترین شخصیت فیلم که این وضع را دارد و میراث گذشتگان را به دوش مى کشد، بابک است. شرایط در گذشته طورى براى او طراحى شده که نه تنها در وضع فعلى ناکام است، بلکه نسلى که مى تواند به پاسارگاد و سکه هاى تاریخى بنازد، حتى حق عاشق شدن هم ندارد! و وقتى با عشق روبه رو مى شود آسیب بدى به او مى زنند. این فیلم قصه آدم هاى مختلف است که هر یک از شخصیت ها مى توانست محور قصه باشد، اما بیشتر موقعیت یک شخصیت برجسته مى شود. آن هم نقاشى است که اسیر کابوس هاى خودش است. به جاى اینکه با طبیعت زندگى کند و تابلوهاى زیباى آن را بکشد، خودش را در زیر زمین محصور کرده و چهره هاى سیاه و سفید کابوس وار مى کشد.