
همین که دیدم تعدادی از همکاران در اتاق کیانی رئیس امور بازرگانی، جمع هستند داخل شدم و شروع کردم:«بشکنه دستم که نمک نداره، دیدین این همکار جدید چطوری برام شاخ شده و داره زیرآبم رو میزنه؟»
خانم محرابی معاون امور بایگانی که او هم از همدورههایمان بود و عین خواهر برایم عزیز، همانطور که چای مینوشید گفت:«او و وه! چنان میگی شاخ انگار طرف میخواد اعدامت کنه! ین حرفها چیه میزنی آقا محسن.
لیوان چای را از روی میز برداشتم و گفتم:« شما هم راست میگی خانم محرابی... اون روزی که همه سیصد نفر پرسنل این اداره روول کردی و آمدی سراغ من بدبخت، این طوری بلبل زبونی نمیکردی و فقط می گفتی خواهر شوهرم که دختر با شخصیتیه از بس دنبال کار گشته و پیشنهادهای جورو واجوری بهش کردن از همه چیز خسته شده و بعد هم خودت و اون شرهر زبان بازت من بچهشهرستانی رو با یک شام در منزلتون خام کردین و بنده هم اعلام نیاز دادم که یک حسابدار میخوام تا رئیس شرکت بپذیره و اما حالا که خواهر شوهر عزیزتون داره زیرآب بنده رو میزنه، نه شما و نه شوهر گرامیتون حاضر نیستید یک کلمه بهش بگید این کار زشتیه و...»
یک مرتبه بچهها شروع کردن به سرفه کردن و با چشم و ابرو علامت دادن، پشت سرم را که نگاه کردم شهره را دیدم که به چارچوب در تکیه داده و دارد نگاهم میکند، معلوم بود حرفهایم را شنیده! پس برای اینکه خراب نشوم و البته از بس شاکی بودم رو به خودش ادامه دادم؟«خوش آمدید شهرهخانم ذکر خیر شماست... داشتم میگفتم که خیلی خوب به من گفتید دستت درد نکنه!»
شهره فقط نگاهم میکرد. در همین شش- هفت ماهی که در شرکت مشغول شده بود، روحیاتش را شناخته بودم. دختر بدی نبود اما هفته قبل که پیشنهاد داده بود حسابداری اداره را به صورت کامپیوتری در بیاورد عملاً با من شاخبه شاخ شده بود. آن هم من که اگر به رئیس اداره اعلام نیاز نمیکردم هرگز مجال استخدام برای شهره پیش نمیآمد. شهره همان روز اول که با مدارک حسابداری دانشگاه به عنوان دستیار من در شرکت مشغول به کار شد گفت امروز همه حسابداریها دارد کامپیوتری میشود و ما هم میتوانیم این کار را بکنیم و اما من خالفت کردم. حسابداری از طریق کامپیوتر در 14 سال قبل لااقل در ایران چیز جدیدی بود، اما من که روش حسابداری سنتی را بلد بودم. مان لحظه رأی شهره را زدم و گفتم ابداً چنین چیزی را مطرح نکن او هم ابتدا پذیرفت، اما چند ماه بعد که حکم استخدامش آمد و خیالش راحت شد و درعین حال با خانم بهرامی- همسر معاون شرکت- هم دوست شد، یواشکی کار خودش را کرد و تا اینکه هفته قبل رئیس شرکت رسماً به من اعلام کرد:«آقا محسن با توجه به اینکه قصد داریم حسابداری رو کامپیوتری کنیم، یا شما باید به کلاس بروید یا اینکه بفرستمت قسمت دیگهای و برای خانم شهره به عنوان رئیس قسمت حسابداری حکم بزنم»
در همان روز بود که جنگ من و شهره آغاز شد: البته خدا وکیلی او کاری نکرد و این من بودم که هر جا رسیدم گفتم: دارد زیرآب مرا میزند و..
آن روز اما وقتی در حضور بقیه همکاران آن طور به او متلک گفتم طوری قاطی کرد که گفتم«من که تا امروز زیرآب شما رو نزده بودم و خدا هم شاهد است... اما حالا که قراره بدنام بشم از امروز ریشهات را میزنم.»
شهره این را گفت و از اتاق زد بیرون. به این ترتیب باید خودم را آماده یک جنگ اداری میکردم. از صبح فردا شروع کردم. به هر بهانهای که بود خودم را به دفتر مدیر عامل میرساندم و هر بار هم میدیدم که شهره قبل از من داخل اتاق است و از پشت شیشه با چه حرارتی دارد برایم میزند و همین که مرا میدید حرفش را قطع میکرد و از اتاق خارج میشد و به این ترتیب نوبت من میشد تا داخل اتاق بشوم و خرابکاریهای اداری شهره را به آقای رئیس گزارش بدهم. البته خود رئیس میدانست که وقتی قرار است پروندههای بیستسال امور مالی وارد کامپیوتر شود چندان عجیب نیست که گاهی اوقات اشتباه هم رخ بدهد. اما وقتی قرار باشد زیرآب یک همکار را زد از همین بدیهیات نیز میتوان زمینهای فراهم ساخت تا او از کار بیکار شود! این همان کاری بود که من انجام میدادم تا یک روز بالاخره آقای مدیرعامل از دستم به خشم آمد و گفت:«محسن خودت دیدی که من چقدر تو رو دوست دارم یعنی در این هشت سال آنقدر صداقت از تو دیدم که همیشه خودم دنبال اضافه حقوق و پاداش و این طور چیزها برایت هستم، درسته؟ اما امروز میخوام روراست بهت یک حرفی بزنم که میدونم خیلی شاکی میشی، ولی باید بگم در عمرم آدمی به قدرنشناسی تو ندیدم.» یخ کردم از شنیدن این حرف. بهت زده نگاهش کردم و آقای مدیر عامل ادامه داد:« این دختر بیچاره الان یک هفته است هر روز میاد به اتاق من و دو ساعت با من بحث میکنه تا منو راضی کنه که جنابعالی را به مدت چهارماه با هزینه شرکت بفرستم به یک آموزشگاه تا دوره حسابداری کامپیوتری رو یاد بگیری و در ضمن همین شهره که تو اینقدر زیرآبش رو میزنی مرا راضی کرد که در این چهارماهی که شرکت نمیای اولاً حقوقت رو بپردازیم ثانیاً منو قانع کرده در این مدتی که نیستی هیچ کسی رو به عنوان رئیس امور مالی تعیین نکنم تا خودت برگردی! اون وقت تو آنقدر پشت سرش بدگویی کردی که چند دقیقه قبل توی ین اتاق داشت اشک میریخت و...»
بقیه حرفهای آقای مدیر را نشیندم. داخل اتاقم شدم و در را بستم و تا ظهر فکر کردم آنقدر از خودم بدم آمده بود که ابدا تصمیم گرفتم استعفا بدهم و بروم اما بعد فکر دیگری به سرم زد.
ساعت 30/12 بود و اکثر پرسنل در سالنناهار خوری بودند که وارد شدم و یکسره رفتم نشستم پشت بلند گو( بلندگوی دخل رستوان که مخصوص پیچ کردن پرسنل است) و میکروفن را برداشتم و گفتم:«خانمها و آقایان! همکاران گرامی سلام! همه تون منو خوب میشناسید و یقیناً از اختلاف کاری که بنده با خانم شهره دارم همه آگاه هستید.»
در همین لحظه شهره از پشت میز برخاست تا برود که از پشت بلند گو گفتم: خواهش میکنم بنشیند خانم شهره امروز کار مهمی دارم و اگر شما حرفهای منو نشنوید مطمئن باشین استعفا میدم و از فردا دیگه نمیام! بله همکاران عزیز همانطور که میدانید من در این دو هفته اخیر خیلی به خانم شهره ظلم کردم، حالا هم هر قدر فکر کردم دیدم یا باید برای همیشه از این شرکت برم یا اینکه... یا اینکه در صورتی میتونم به صورت خانم شهره نگاه بیندازم که ... که او منو ببخشه...»
شهره مرا بخشید و چند وقت بعد از او خواستگاری کردم و حالا دو سالی است که بی هپچ مشکلی زیر یک سقف زندگی میکنیم.