حسين كشتكار
گليخانم با احتياط قدمهايش را برميداشت تا مبادا توتهايي كه از درخت همسايه توي كوچه ريخته شده له شود و چادرش را كثيف كند.اصلاً تمام محل «گليخانم» را با همان چادر سفيد با گل هاي ريز صورتياش ميشناختند؛ چادري كه رنگ و لعاب خاصي داشت.
گليخانم توي كوچه ما زندگي ميكرد، يك زن پنجاه و اندي ساله با چشمهاي عسلي درشت كه مهربانياش را چند برابر نشان ميداد.
چند روز پيش توي سبزيفروشي حاجمحمود ديدمش. سبزيها را با وسواس خاصي ورانداز ميكرد، باز هم با همان چادر هميشگياش بود! خيره مانده بودم روي آن گلهاي رنگارنگ مقنعهاش كه چهره مهربانش را گيراتر كرده بود. اصلاً متوجه دور و برم نبودم. به خودم كه آمدم ديدم گليخانم با همان ملاحت خاص خودش به نگاه خيرهام ميخندد. همانطور كه محو رفتار مهربانانهاش شده بودم،ياد حرفهاي اهل محل درباره گلي خانم افتادم؛ خانم مهربان، اهل نظم و نظافت، باوقار ، متين، خونگرم ، با ايمان و....
افكارم را ميوهفروش كه فرياد ميزد:«همه رقم ارزونش كردم، جدا كن، سوا كن» پاره كرد و من را به خودم آورد. تازه يادم افتاد آمده بودم ميوهفروشي تا براي مادرم كه ميخواست ترشي بيندازد، موسير بخرم. در ميوهفروشي همه جا را گشتم، همه چيز بود به جز موسير. انگار فقط همين يك قلم نبود. از فروشنده سؤال كردم:«آقا موسير نداريد؟» فروشنده گفت:« نه الان فصلش نيست. اگه بگردي شايد بعضي ميوهفروشيها خشككردهشو داشته باشن.» گليخانم پشت سرم ايستاده بود و هر دو دستش پر بود از ميوه و سبزيهايي كه ميخواست آنها را درون ترازو بگذارد.سبزيها را كه به دست فروشنده داد، از من پرسيد:«دخترم موسير براي ترشي ميخواي؟» سلام كردم و گفتم:« بله مامانم ميخواد ترشي بندازه اما موسير نداشت.» گليخانم گفت:«يه دقيقه وايستا من اينارو حساب كنم، باهات كار دارم.» در راه خانه سعي كردم ميوهها را از دست گليخانم بگيرم تا كمكش كنم اما نميداد ولي اصرارم را كه ديد راضي شد سبزيها را به من بدهد. به خانهاش كه رسيديم از من خواست به درون خانهاش بروم .
وارد خانه كه شدم سبزيها را گرفت و به همراه ميوهها همان جا لب حوض گذاشت و گفت:«مادر زحمت كشيدي چند لحظه وايستا الان ميام.» گليخانم به درون اتاقي كه در چوبياش به انتهاي ايوان كاهگلي باز ميشد، رفت. خانهاش يك خانه قديمي بود با آجرهاي سهسانتي و پنجرههاي فيروزهاي و لاجوردي. حياط يك در روشن حاشيهدار داشت كه پايين در و گوشههايش زنگ زده بودند. بالاي در يك شيشه آبي خودنمايي ميكرد و آرامش خاصي به چشمان بيننده ميداد. در گوشه ايوان قاب عكس مردي با لباس نظامي ديده ميشد كه زير عكس نوشته شده بود: «رزمنده دلاور شهيد حبيب توفنده.»
همان جا نشستم لب حوض و ماهيها را نگاه كردم. توي ذهنم به قاب عكس فكر ميكردم كه صداي مهربان گليخانم افكارم را پاره كرد:«بيا دخترم من يه مقدار موسير خشكشده داشتم. ببر بده مادرت. سلامم رو هم بهش برسون.» نميخواستم قبول كنم،گفتم:«ممنون گليخانم حالا عجلهاي نيست. امروز نشد فردا ميرم از بازار تهيه ميكنم.» اما در برابر اصرار و نگاههاي مهربانش تاب نياوردم. گليخانم گفت:«مادر! من كه لازم ندارم. از وقتي پادردم شديد شده ديگه ترشي نميندازم.قبلنا ترشي خيلي اذيتم نميكرد اما تازگيها يه قدري بيشتر شده.» موسيرها را كه گرفتم،گفت:«راستي مادر چند سالته؟» گفتم:«من امسال اول ارديبهشت كه بياد ميرم تو 10سال.»گفت:« بهبه پس ديگه ماشاءالله واسه خودت خانمي شديا.»گفتم:« ممنونم گليخانم.» گفت:«دخترم يه سؤال بپرسم؟» بعد بدون اينكه منتظر جوابم شود،گفت:« تو ميوهفروشي خيلي نگام ميكردي چرا؟» گفتم:« ناراحت شدين ببخشيد.»گفت:« ناراحت نشدم ديدم خيره شدي به چادرم برام سؤال شد. » گفتم: «آخه شما خيلي خوب و مهربونيد و با اين چادر سفيد گليگلي خيلي قشنگتر ميشين. راستش من ياد خدابيامرز ننهجونم ميافتم. البته دور از جون شما.» گليخانم آهي كشيد و گفت:« بله مادر! اون مادربزرگت خيلي خوب و نازنين بود. ما با هم خيلي دوست بوديم. از همون روزاي اولي كه خونواده پدرت به اين محله اسبابكشي كردن، ما خيلي با هم صميمي شديم. اونوقتا تو هنوز به دنيا نيومده بودي.» بعد دستانش را رو به آسمان كرد و گفت:«همه اسيران خاك غرق رحمت باد.» تشكر كردم و از خانه گليخانم آمدم بيرون. حدود 10 دقيقهاي نگذشته بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. مادرم گفت: «سهيلا مادر ببين كيه.» در را كه باز كردم گليخانم روبهرويم ايستاده بود. سلام كردم وگفتم: « بفرمايين تو گليخانم، مامانم بابت موسير خيلي تشكر كرد...» گليخانم گفت:« نه مادر واسه تشكر اينجا نيومدم.» بعد لبخندي زد و چادرش را درآورد و گفت:«دخترم تو سبزيفروشي فهميدم دلت پيش اين چادر گير كرده، خيليا تو اين محل چادر منو دوست دارن ولي تو اول نوجوونيته، بهت مياد، مخصوصاً موقع نماز خوندن. اين چادر واسم خيلي عزيزه چون يادگار اون شهيده ولي دوس دارم موقع نماز خوندنت بپوشي و منو دعا كني.»
انگار دهانم را قفل كرده بودند. پيش آن همه مهرباني حرفم نميآمد!
گليخانم چادر ديگري از كيفش درآورد و با وسواس هميشگياش در راه رفتن شروع به قدم زدن كرد مبادا توتها زير پايش له شوند.