کد خبر: 892982
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱:۱۰
حكايت خاركني كه خوار نشد
در «هفت اورنگ» جامي حكايت بسيار زيبايي وجود دارد كه احتمالاً از كتاب‌هاي درسي به ياد داريد.
  آيدين تبريزي

در «هفت اورنگ» جامي حكايت بسيار زيبايي وجود دارد كه احتمالاً از كتاب‌هاي درسي به ياد داريد. اين حكايت مناسب بحث ما درباره تفاوت انسان سپاسگزار و انسان ناسپاس است. امروز در يافته‌هاي مديريتي و  روانشناسي بر اين نكته تأكيد مي‌شود كه اگر مي‌خواهي درهاي موفقيت، ثروت و دانايي را به روي خود باز كني راهي جز سپاس وجود ندارد و انسان‌ها به لحاظ رواني زماني به آسودگي در درون مي‌رسند و از آن تندبادهاي‌ دروني كه حال آنها را هر لحظه خراب مي‌كند رها مي‌شوند كه عميقاً در درون حس سپاس را پرورده باشند. اجازه دهيد پيش از طرح بحث آن حكايت جامي را بياوريم:
خاركش پيري با دلق درشت/ پشته‌اي خار همي برد به پشت/ لنگ‌لنگان قدمي برمي‌داشت/ هر قدم دانه شكري مي‌كاشت/ كاي فرازنده اين چرخ بلند/ وي نوازنده دل‌هاي نژند!/ كنم از جيب نظر تا دامن/ چه عزيزي كه نكردي با من/ در دولت به رخم بگشادي/ تاج عزت به سرم بنهادي/ حد من نيست ثنايت گفتن/ گوهر شكر عطايت سفتن/ نوجواني به جواني مغرور/ رخش پندار همي‌راند ز دور/ آمد آن شكرگزاري‌ش به گوش/ گفت كاي پير خرف گشته، خموش!/ خار بر پشت، زني زين سان گام/ دولتت چيست، عزيزي‌ت كدام؟/ عمر در خاركشي باخته‌اي/ عزت از خواري نشناخته‌اي/ پير گفتا كه چه عزت زين به/ كه ني‌ام بر در تو بالين نه؟/ كاي فلان! چاشت بده يا شام‌ام/ نان و آبي خورم و آشامم/ شكر گويم كه مرا خوار نساخت/ به خسي چون تو گرفتار نساخت/ به ره حرص شتابنده نكرد/ بر در شاه و گدا بنده نكرد/ داد با اين‌همه افتادگي‌ام/ عز آزادي و آزادگي‌ام.
  خاركني كه خوار نشد
ماجرا از اين قرار است كه پيري لباس خشن و ناراحتي بر تن كرده و با همان لباس به شغل دشوار خاركني و خاركشي روي آورده است؛ شغلي سخت كه به خاطر آن بايد به سمت صحرا بروي و با زحمت خارها را جمع كني، خارهايي كه در دست و پايت فرو مي‌رود و تازه با آن همه رنج وقتي خارها را آوردي  در روستا مگر آن خارها را چقدر از تو مي‌خرند و چقدر براي تو نان مي‌شود؟ اما نكته اينجاست كه آن پير كه لابد در ذهن ما مي‌آيد كه بسيار بايد شاكي باشد نه تنها از خداوند شاكي نيست بلكه در هر قدم دانه شكري مي‌كاشت و عاشقانه با خداوند نجوا مي‌كرد كه ‌اي آفريننده اين جهان! وقتي از سر تا پاي خودم را نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه چقدر مرا عزيز و گرامي داشته‌اي و تا چه اندازه در دولت را به روي من باز كرده‌اي.
 اين تو بوده‌اي كه تاج عزت را به سر من گذاشته‌اي و من از شكر و بيان اين همه لطف تو عاجزم. در اين ميان جوان خامي كه جز ظاهر چيزي را نمي‌بيند مناجات‌هاي عاشقانه پير را مي‌شنود و برمي‌آشوبد و كف به دهان مي‌آورد كه:‌اي پير احمق! اصلاً حواست هست چه مي‌گويي؟ يك نگاهي به سر تا پاي خود بينداز. اصلاً عزتي در وجودت مي‌بيني؟ و پير پاسخ برق‌آسايي به آن جوان مي‌دهد كه چه عزتي بالاتر از اينكه من به آدمي و آدم‌هايي مثل تو بي‌نياز هستم. از اينكه به آدم‌هايي مثل تو تكيه نمي‌كنم و آب و نانم را از امثال تو نمي‌گيرم خداي را سپاس مي‌گويم. من به اين خاطر شكر مي‌كنم كه خداوند مرا خوار نساخت كه گرفتار افرادي مثل تو باشم. خداي را سپاس مي‌كنم كه آنقدر حريص نبودم كه حرص من، مرا به در خانه آدم‌هايي مثل تو بكشاند و به قول حافظ «بر در ارباب بي‌مروت دنيا / چند نشيني كه خواجه كي به درآيد» من همين كه مناعت طبع و حس بي‌نيازي در درون دارم و خداوند اين درك را در من پديد آورده و بالنده كرده تا من بر در ارباب بي‌مروت دنيا نروم و بر آن در بست ننشينم كه خواجه كي به در خواهد آمد تا وضع و حال زندگي مرا بشنود، خداوند را سپاس مي‌گويم.
 
  سپاس، ما را از شر قياس‌هاي ويرانگر رها مي‌كند
سپاس كاري كه با ما مي‌كند اين است كه ما را از شر قياس‌هاي ويرانگر رها مي‌كند. ما در زندگي درگير قياس‌هاي ويرانگري هستيم كه البته ريشه اين قياس‌هاي ويرانگر به ناسپاسي ما برمي‌گردد، اما به هر ميزان كه ما سپاسگزار مي‌شويم از دام اين قياس‌ها رها مي‌گرديم. وقتي شما عميقاً مي‌انديشيد اين انديشه عميق باعث مي‌شود از آن حالت طلبكاري بيرون بياييد. طلبكار زماني معنا مي‌يابد كه شما به كسي چيزي داده باشيد. مثلاً اگر كسي يك ميليون تومان به كسي قرض داده و حالا طلبكار اوست و پولش را مي‌خواهد ما به او حق مي‌دهيم و اين جا طلبكاري معنا دارد، اما اگر كسي كه به كسي پولي نداده از او طلبكار شود چه؟ آيا ديگران به او حق مي‌دهند كه طلبكار آن شخص شود و بگويد يك ميليون تومان مرا بده؟ حرفي كه عرفا و اوليا به درستي روي آن تأكيد مي‌كنند اين است كه طلبكاري ما از خداوند زماني معني دار مي‌شود كه ما به خداوند چيزي داده باشيم و بعد طلبكارش شويم اما به واقع ما به خداوند چه داده‌ايم؟ اساساً وقتي خداوند ما را خلق كرد آيا ما به او چيزي داده بوديم كه در برابر، او نيز ما را خلق كند؟ ما اصلاً وجود نداشتيم، اما او از سر لطف و تفضل ما را آفريد. از آن سو ممكن است كسي بگويد اين عين بي‌عدالتي است كه خداوند به فلاني، فلان چيز را داده و به من نداده است، در حالي كه همه اينها در جاي خود بايد بررسي شود. بله ممكن است به كسي پاي تيز و به كسي ديگر ذهن تيز داده شده باشد. اگر من از ميان همه داشتن‌ها فقط پاي تيز را به عنوان يك داشته و دارايي به حساب بياورم و جز او هيچ نبينم، اين مشكل من است وگرنه بسياري هستند كه پاي تيز ندارند اما چيزهاي ديگري در زندگي دارند كه آنها را ممتاز مي‌كند و به زندگي‌شان معنا و مفهوم مي‌دهد. ممكن است به كسي ذهن اقتصادي و مديريتي داده شده باشد و به كسي ديگر ذهن هنري، حال اگر من آن خوي و استعداد ذاتي هنري خود را ناديده بينگارم و به هيچ بگيرم و داشته را فقط در داشتن شمه و ذهن اقتصادي بدانم در آن صورت من در زندگي فقط رنج خواهم برد چون اين حس و درك را خواهم داشت كه به من چيزي داده نشده است.
 
  به رابطه دهش و خداوند، منفعلانه نگاه نكنيد
البته رابطه من با داشته‌هاي زندگي نبايد تا حدي پيش رود كه در كل اختيار مرا سلب كند، درست است كه خداوند به آدم‌ها تفضل كرده اما اگر اين تفضل‌ها و بخشش‌ها را به مثابه معدن‌هايي ببينيم، ممكن است كسي در عمر خود درِ آن معدن‌ها را به روي خود نگشايد و آن معدن‌ها را دربسته تا مرگ نگه دارد و هيچ گاه از آن معدن‌ها استخراجي صورت ندهد، در حالي كه فرد ديگري با تلاش و همت بتواند درِ آن معدن‌ها را به روي خود باز كند و استخراج از آن معدن تمام نشدني را در دستور كار خود قرار دهد. در واقع وقتي ما به رابطه دهش، خداوند و خود نگاه مي‌كنيم اين نگاه بايد بيشتر از آنكه منفعلانه باشد فعالانه انجام شود و نقش مرا به مثابه گوهرتراشي در نظر بگيرد كه آن فيروزه‌ها را نه تنها از دل معدن‌ها بيرون كشيده بلكه توانسته آنها را تغليظ كند و آن ناخالصي اوهام را از آنها بزدايد و تراش بدهد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها