شاهد توحيدي
مجموعهاي كه هم اينك يكي از مجلدات آن (در لباس مرجعيت) به حضور شما معرفي ميشود، تلاشي چهار ساله است براي توصيف و تحليلي جديد در تاريخنگاري معاصر كه بر مبناي دشمنشناسي در اسلام تهيه و تنظيم گرديده است. اين مبناي ديني كه در تاريخ اسلام و بشريت تطّوري طولاني داشته و همواره عليه هر حقّي كه برپا گشته دشمناني صفآرايي نموده و هرگاه نداي حاكميت توحيد سر برآورده؛ عدهاي عنود آن حاكميت گشته و به طرق مختلف مانع رشد و ترويج توحيد در عالم شدهاند. اساس، مسئله توحيد است و تكليفي كه انسان را از بارگاه فطري خود بر آن ميدارد تا در توصيف و ترويجش بكوشد، لاكن دشمنان توحيد همواره بوده و هستند تا اين رويه مخدوش و ممنوع گردد. در عالم جديد، انقلاب اسلامي مطلعي بود بر غليان اين تموّج فطري و بروزي بود براي حاكميت توحيد در جهان كه براي بشر عصر جديد تكاليفي پديد آورد و موجي خروشان شد كه پرهيز از آن ممكن نبود. انقلاب اسلامي حماسهاي است ولايي كه به هيچوجه با تفكرات شرقي و غربي يا انديشههاي مادي قابل قياس نيست، خروش فطرت است كه فقط تبيين آن هر انسان بيدار دلي را مكلّف ميسازد به تحول و حماسهساز بودن. در اسلام، تبري(دشمنشناسي و دشمنستيزي)، مقدمه تولي است. بدون درك تبري، دغدغه و فعلي عملي و واقعي، به عاشق شدن و سماع حول محور ولايت منجر نميشود و همگي افعال و اعمال، تنها عادت و بياني تو خالي است. آن پير فرزانه، چه زيبا مسير را براي تمام انسانها روشن ساخت و چه هنرمندانه سيد شهيدان اهل قلم در تبيين آن نوشت و بر آستان آن روح مقرب خدايي، تعريفي درخور بيان نمود: «او ( امام خميني (ره)) كتاب و سنت را در وجود خويش تفسير كرد و مجهولات شريعت و طريقت را با مفتاح مبارك حيات خويش گشود و ما دانستيم كه جهاد اصغر، شرط لازم جهاد اكبر است و اولياي مقرب خدا در تمام طول تاريخ، همواره بر همين شيوه زيستهاند.» « اصل دين، جز حب و بغض نيست!» پس بدون شناخت دشمن، كدام دين و كدام راه را ميتوان اسلام ناميد؟ و كدام مسير توحيد است؟ دشمني عليه حاكميت ديني در تاريخ بشر و خصوصاً تاريخ اسلام بر دو بخش اساسي قابل تقسيم است؛ اول دشمني عليه اساس و بنيان يك حاكميت كه مدعي عدم حق براي وجود آن حاكميت است و عموماً تا قبل از ايجاد و قاطعيت حاكميت بروز داشته و پس از ثبوت حاكميت به شكلي بيروني اين دشمني ادامه دارد و دوم دشمني در درون حاكميت است كه به دلايل گوناگون و براي تأمين منافع مختلف، مانند حسادتها، تفاوت ديدگاه در تعريف منفعت، تأمين منافع دشمن بيروني و غيره از درون حاكميت بارز ميشود. موارد مطروحه در مجموعه حاضر معطوف به توصيف و توضيح دشمن دروني بوده و در ساحتهاي گوناگون اين دشمني را مورد بررسي قرار داده است. در اين هشت جلد تلاش شده با شيوهاي جديد ابعاد پيچيده رفتار عليه حاكميت توحيدي، از درون حاكميت و تابعين آن در ساحتهاي گوناگون مورد كنكاش قرار گيرد و براي اين مهم از روابط نشانهشناسانه در ارائه مفاهيم استفاده شده است و موضوعات از وجوه گوناگون و به شكل مجموعه مقالات كونته مورد بررسي قرار گرفته كه حاصل مجموع مطالب ارائه شده، فهمي است از دشمني عليه يك حقيقت تاريخي و تحليلي مستند است؛ بر جريان تاريخ انقلاب اسلامي در وجوه شخصيتهاي عليه حاكميت و تطور و تبديل آنها، جريانهاي سياسي و تحولات و ديدگاهها، شخصيتهاي انقلابي و پيشرو در تبيين انقلاب اسلامي با ديدگاهي جهاني كه به مقابله با اين دشمني پرداخته و شهيد گشتهاند. اميد است مطالعه اين مجموعه ديدي حقيقتجو به مخاطب خود داده و مطلعي باشد بر تحقيقي جامعتر و انگيزهاي براي كنكاش حقيقت انقلاب اسلامي.
***
ارتباط«مؤمنين»و« مرجعيت شيعه» رشتهاي مستحكم است كه سرآغاز آن در دل تاريخ تشيع قابل رديابي است. ايرانيان شيعهمذهب خصوصاً از دوره صفويه به بعد و نظر به تحولات تو در توي اجتماعيـ مذهبي پديد آمده در كشور، به مرور ارتباطي درهم تنيده با مرجعيت شيعه يافتند، به نحوي كه مفهوم« نايب امام زمان» نه يك پديده علمي محض و محبوس در دل كتابها، بلكه پديدهاي مشهود در دل و زندگي روزمره مردم شد و روحانيون و در رأس آنان مراجع را تبديل به ياريكنندگان مردم در امر آخرتشان و ملاذ آنان در زندگي دنياييشان كرد. اين ارتباط طرفيني تا دوره ما نيز ادامه داشت و همين استحكام ارتباط بين مردم و مرجعيت بود كه به صورت پديدههاي عظيم تاريخي چون قيام تنباكو و نهضتمشروطيت و بعدها انقلاباسلامي رخ نمود. اثري كه در معرفي آن سخن ميرود، تلاشي است براي واكاوي برخي ابعاد زندگي دو روحاني نامدار كه دست تقدير، لباس مرجعيت را بر قامت آنان پوشاند ولي هر يك به دلايلي خاص، از بزرگترين جنبش روحانيت و مرجعيت در تاريخ تشيع( انقلاب اسلامي) دل بريده و مسيري ديگر گزيدند. مقاله اول اين كتاب مروري دارد بر زندگاني آيتالله سيدكاظم شريعتمداري از ولادت تا وفات. در اين مقاله، به اجمال برخي گلوگاههاي سياسي حساس در زندگاني ايشان بررسي شده است.
مقاله دوم به يكي از نكات پيچيده تاريخ معاصر نظر كرده است. مواضع علني آيتالله شريعتمداري كه در بيانيهها و مصاحبههاي ايشان به چشم ميخورد، از ايشان تصويري انقلابي ساخته بود كه كمتر كسي در آن ترديد روا ميداشت اما با نگاه به اسناد ساواك كه حاصل جلسات مخفيانه با آيتالله شريعتمداري يا شنود منزل ايشان است، نكات ديگري بر پژوهنده هويدا ميشود كه اين مقاله، سعي دارد به همان دانستنيها بپردازد.
مقاله سوم، نگاهي انداخته است بر روابط آيتالله منتظري با قوه قضائيه جمهوري اسلامي.
مهمترين مسئوليت آيتالله منتظري ـ كه در دهه اول با عنوان قائممقام رهبري در جامعه شناخته ميشدـ مسئوليت در دستگاه قضايي بود؛ اين در حالي بود كه بسياري از انتقادات آيتالله منتظري نيز به اين دستگاه وارد ميشد. در اين نوشتار، برآنيم كه به تبيين جايگاه آيتالله منتظري در قوه قضائيه دهه اول جمهوري اسلامي بپردازيم و سپس با مشخص كردن انتقادات وي و نحوه بيان آنها، به برخي از نمونههاي عملكرد آيتالله منتظري در امر قضا، با توجه به مستندات موجود اشاره خواهيم كرد.
مقاله چهارم كتاب نيز دست گذاشته است بر كليديترين ايراد آيتالله منتظري به جمهوري اسلامي كه نقش مهمي هم در جدايي ايشان از نظام ايفا نمود. مسئله ادعايي شكنجه در زندانها، مطلبي نبود كه آيتالله منتظري با روحيه ظلمستيز خود بتواند در برابر آن ساكت بنشيند اما اينكه چگونه تصوير زندانهاي جمهوري اسلامي در ذهن آيتالله منتظري بدل شد به «شكنجهخانه» و «كشتارگاه»، مطلبي است كه اين مقاله با رجوع به برخي منابع دست اول، سعي در روشن كردن آن دارد.