آيدين تبريزي
وارد قطار مترو شدم، همه كتاب دستشان گرفته بودند. آدم درجه علاقهاش به يك كتاب را از نحوه به دست گرفتن همان كتاب فاش ميكند، آن آدمي كه از دور نگاهت ميكند ميفهمد تو واقعاً آن كتاب را ميخواني يا نه وقتت را تلف ميكني. آنها چنان كتاب ميخواندند كه انگار مسئله مرگ و زندگي است، از تعجب شاخ درآورده بودم و وقتي قطار به تونل رفت توانستم براي لحظاتي شاخهايم را روي شيشه واگن ببينم. آنها مثل كسي كتاب را ميخواندند كه انگار جدول مرگ زير دستش باشد، جدولي كه اگر نتواني حل كني سرت را به باد بدهد... .
همه كتاب ميخوانند، همه!
فكر كردم دارم خواب ميبينم. چند بار چشمهايم را ماليدم و چند نيشگون بزرگ - از آنهايي كه يك هفته كبودياش روي پوستت ميماند - از خودم گرفتم. يك لحظه فكر كردم شايد فصل امتحانات است اما به اين فكر احمقانه خودم خنديدم چون نميشود كه همه شهر همزمان امتحان داشته باشند. اگر اينطور باشد شهر كاملاً به اغما ميرود، حواس همه ميرود پيش امتحان و شهر به هم ميريزد، در حالي كه مردم جراحي دارند، نان ميخواهند، زبالههايشان زمين مانده و كلي كارهاي ديگر كه همهتان ميدانيد. پس اين وسط آدمهايي بايد باشند كه استرس امتحان نداشته باشند و بتوانند شهر را اداره كنند. در بين آدمهايي كه در قطار بودند چند نفر هم داشتند روزنامه ميخواندند، تيتر يك روزنامه را خواندم؛ روزنامه به اعتصاب احتمالي كارمندان و كارگران اختصاص داشت. آنها تهديد كرده بودند اگر ساعات كاريشان پايين نيايد دست به اعتصاب خواهند زد، مطابق با آن چيزي كه روزنامه نوشته بود، كارگران و كارمندان گفتهاند افزايش ساعات كاري باعث شده از ميزان مطالعات آنها در روز كاسته شود و دچار بيماريهاي اعصاب و روان شوند.
صفحه ديگر روزنامه را نگاه ميكنم. گزارشگر يك رسانه خارجي ميان مردم رفته و از آنها پرسيده چرا در اين شهر كسي اسم فوتباليستهاي مشهور را نميداند و مردم گفتهاند چه ضرورتي دارد كه ما اسم فوتباليستهاي مشهور را بدانيم. گزارشگر به آنها گفته ولي اين خندهدار است كه آدم بازي بارسلونا و رئالمادريد را نگاه نكند و آدمهاي آن شهر به او گفتهاند اتفاقاً خنده دار است آدم بازي بارسلونا و رئال مادريد را نگاه كند.
شعب متعدد شبانهروزي كتابفروشيها و كتابخانهها
كمكم واقعيت دور و بر خودم را ميپذيرم و با آن كنار ميآيم. در شهر كه قدم بزني متوجه ميشوي برجهاي بزرگ متعلق به كتابخانهها و كتابفروشهاست. آنها آسمانخراشهاي شهر را در اختيار گرفتهاند، در عوض كثيفترين، زشتترين و عقبماندهترين بخش شهر متعلق به بانكهاست، بانكها از دور توسري خور به نظر ميرسند، معلوم است مردم شهر زياد در بانكها رفت و آمدي ندارند اما كتابفروشيها و كتابخانهها هر لحظه پر و خالي ميشوند، شعب متعدد شبانهروزي كتابفروشيها و كتابخانهها در نقاط شهر برقرار است و به مخاطبان خدمات ارائه ميكنند.
مهماني داريم با يك نوع غذا و ۱۰ نوع كتاب
امروز ما مهماني داريم، با يك نوع غذا و 10 نوع كتاب. قرار ما براي همه مهمانيهايمان اينطور است. غذاي سادهاي تهيه ميشود كه تهيه و خوردنش زمان زيادي نميبرد. آن وقت دور هم مينشينيم و كتابهايي كه آوردهايم را ميخوانيم. هر كسي پنج دقيقه فرصت دارد خلاصه كتابي را كه خوانده براي جمع بگويد و در آخر رأيگيري ميكنيم و اعضا رأي ميدهند كه كدام يك از كتابها در جلسه مورد نقد و بررسي قرار بگيرد. اين روش افراد را تشويق ميكند كه كتابها را دقيق بخوانند و بتوانند در يك زمان محدود، معرفي حرفهايتري از آن كتاب داشته باشند.
تلويزيونها و تلفنهاي همراه وارداتي آب نشد
امسال دولت تصميم گرفت به خاطر فشار واردكنندهها، دستگاههاي تلويزيون و دستگاههاي تلفن همراه بيشتري وارد كشور كند. آنها با اقساط درازمدت و با قيمتهاي بسيار مناسب در اختيار خريداران قرار گرفتند اما كسي از تلويزيونهاي بزرگ يا همان سينماي خانگي و تلفنهاي همراه استقبال چنداني انجام نداد و واردكنندهها حالا دنبال راهي براي صادرات كالايي هستند كه وارد شهر كردهاند. مردم در پاسخ به اين عدماستقبال گفتهاند:«هنوز كتابهاي زيادي هست كه بايد بخرند و بخوانند و پول اضافي براي خريد سينماي خانگي و تلفن همراه ندارند .»
بخشي از كتابهايشان را گذاشتهاند فريزر يخچال
چند روز پيش يكي از همسايههايمان اسبابكشي داشت. اولين و آخرين چيزي كه به خانهشان بردند كتابخانههايشان بود. البته در كنار كتابخانه دو سه قلم وسيله آشپزخانه و خواب هم بود. يك يخچال هم تازه خريده بودند، اما چون مزاحم كتابهايشان بود، آنها بخشي از قفسه كتابخانههايشان را در آشپزخانه گذاشتهاند، چون ديدهاند يخچال خانه ممكن است به مطالعات آنها آسيب بزند و جاي كلمات را بگيرد، فرداي آن روز يخچال را بردند و پس دادند و يك يخچال كوچكتر خريدند. با اين حال بخشي از كتابهايشان را چون داخل خانه جا نبود مجبور شدند در فريزر يخچال جا بدهد. خودشان ميگفتند ايده احمقانهاي است، چون نيم ساعت طول ميكشد يخ كتاب آب شود و دوباره بتواني كتاب را ورق بزني اما چارهاي نيست.
شهر به خاطر يك كتاب به هم ريخته است
امروز كتاب نويسنده معروف شهر در كتابفروشيها عرضه ميشود. صفهاي طويلي جلوي كتابفروشيها تشكيل شده است و آشكارا گرههاي ترافيكي را در نقاطي كه كتابفروشيها هستند ايجاد كرده است. با وجود آنكه ناشران پيشتر از مخاطبان خواسته بودند كتاب را از طريق اينترنت سفارش بدهند و دريافت كنند اما هنوز بسياري ترجيح دادهاند با حضور در كتابفروشيهاي شهر، كتاب را دريافت كنند. شعبه مركزي ناشر هم بزرگترين گره ترافيكي شهر را رقم زده است چون هزاران نفر براي ديدار با آقاي نويسنده به شعبه مركزي هجوم آورده و ميخواستهاند كتاب را با امضاي آقاي نويسنده دريافت كنند.
سخت است اما بايد باور كني خواب ديدهاي
آدم گاهي خوابهاي عجيب و غريب ميبيند، خوابهايي كه در آن نسبتها به هم ميريزد و روابط و اجزاي پديدهها با هم تغيير ميكند. آنچه زير است رو ميآيد و آنچه رو هست به زير ميرود. سفيد، سياه ميشود و رنگها به سمت طيفهاي متضاد خود ميروند. در خوابها گاهي آرزوهاي ما صورت عيني و واقعي به خود ميگيرد، چنانكه گاه خود هم شگفتزده ميشويم از اينكه آن چيزي كه باورپذير نمييافتيم اينك مجبوريم باور كنيم اما مثل هر خواب و خيالي سرانجام زمان آن ميرسد كه از خواب بيدار شوي، با چه؟ با هر چيزي كه ممكن است قطار تصاوير خوابهاي تو را متوقف كند. چه فرق ميكند؟ با صداي پيامهاي تلفن همراهت وقتي فراموش كردهاي كه تلفن را در حالت سايلنت قرار دهي يا صداي كشيده شدن سيفون دستشويي همسايه، اين صداها به تو ميگويند آنجايي كه همين چند لحظه پيش حضور داشتي با همه شيرينيهايي كه داشت وجود خارجي ندارد.