
معصومه طاهري
در ديالوگي ماندگار از فيلم «روز واقعه» عبدالله نصراني گفت: مسيح را مسيحيان نكشتند، چگونه است كه مسلمانان امام خود را ميكشند... و رئيس قبيله بنيخائف سرافكنده پاسخ داد: واي بر مسلماني ما كه نصرانيمسلك بيدارمان كند كه با پسر علي ميجنگيم... شايد كمي عجيب باشد از بين آن همه شيعه چرا فقط 72 تن و از ميان آن همه زاهد و عابد، ذاكر چرا هيچ كس ... و اي كاش هيچكس نبود مانند آنهايي كه نامه نوشتند و به ميدان نيامدند؛ آنان كه بعد از واقعه كربلا در حسرت دير آمدنشان تا مرز جنون رفتند و عاقبت هم دل به شمشير دشمن دادند اما باز هم حسيني نشدند. دشمنان امام حسين(ع) چه كساني بودند؟!
برخي از آنها هيچ وقت خوابش را هم نميديدند به جايي برسند كه بعد از آن همه ارادت به پيامبر و دينداري، روزي نواده پيامبر را تشنه و مظلومانه به شهادت برسانند؟! كسي كه پيامبر او را به همراه امام حسن، سرور جوانان اهل بهشت ناميد را آن هم آنگونه كه در وهم نميگنجد به شهادت برسانند. چنانكه تاكنون در هيچ دين و آييني اينچنين شقاوت و خروجياي سابقه نداشته است.
پينه بر پيشاني آنها گواه بر زهد خشكشان ميداد و چشمهاي گودرفتهشان گواه بر شبزندهداريهاي گاه و بيگاهشان و لبهايي كه مدام ذكر ميگفتند. اما همين جماعت در روز عاشورا به ميدان آمدند بر سر و روي امام زمانشان سنگ زدند و هرچه بيحرمتي بود در حق آن امام همام و اهلبيتشان انجام دادند. حتي يكي از عابدترينشان يعني شمر سر آن بزرگوار را از قفا (پشت سر) بريد! وقتي واقعه كربلا را براي خودمان مرور ميكنيم از خودمان ميپرسيم چرا؟ چرا عاقبت آنها به چنين فضاحتي كشيده شده بود كه دنيا دنياست سرزبانهاست، جوابي پيدا نميكنيم. مگر نمازشان به دادشان نرسيد؟! مگر زاهد و عابد نبودند؟! مگر حافظ قرآن نبودند ؟! پس چرا با امام زمانشان اينگونه كردند؟! چرا تمام سفارش پيامبر را درباره اهل بيت به باد فراموشي سپردند و اسير دنيا شدند كه به چنين سرنوشتي گرفتار آمدند؟! اما با كمي تأمل متوجه ميشويم كه جواب را امام حسين (ع) در همان صحنه كربلا دادند؛ جوابي كه نه فقط به كوفيان، بلكه به تاريخ بود، به من، به تو و به همه ما در هر دوره تاريخي كه هستيم.
امام در كربلا آن زمان كه ديگر بييار و ياور مانده بودند خطاب به لشكريان دشمن فرمودند: ميدانيد چرا به اين روز افتادهايد؟! ميدانيد چرا بر من يعني امام خودتان و نواده پيامبر اسلام چنين شمشير ميكشيد؟! ميدانيد چرا سخن حقي را كه ميگويم نميشنويد و جنايتي را كه ميكنيد، نميبينيد؟ دليلش تنها يك چيز است، لقمه حرام. شكمهايتان از لقمه حرام پر شده است براي همان است كه حرف حق را نميبينيد و نميشنويد. حرف امام آن روز تنها به لشكريان عمرسعد نبود، بلكه به همه ما و همه تاريخ بود. اگر خوب نگاه كنيم تاريخ هميشه تكرار ميشود و نبايد خود را كنار بكشيم و كوفيان را لعن كنيم؛ چراكه آنها مسلمان بودند و به خوبي از اسلام و جايگاه امامشان اطلاع داشتند اما لقمههاي حرام كر و كورشان كرده بود. اينجاست كه اگر ديديد عابد و زاهدي در بين مردم به زهدش مشهور است و ناگهان در ورطه گناه غوطهور ميشود، نبايد انگشت حيرت گزيد شايد دليلش هماني باشد كه امام حسين در كربلا به زاهدان لشكر عمرسعد گفتند.
لقمه حرام هميشه از خنجر برندهتر بوده است و اثرش را كم كم ميگذارد و حافظ چه زيبا اشاره ميكند
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پا
فرشتهات به دو دست، دعا نگه دارد...
لقمه حرام نه تنها با سياسيون و مذهبيون دوران ما همان ميكند كه با مردان زاهد سال 61 هجري كرد، بلكه با خود ما نيز همان ميكند. حرف امام در كربلا فقط مربوط به همان مقطع زماني نبود بلكه خطاب به همه ما بود تا مراقب باشيم راه را از چاه بازشناسيم و به بيراهه نرويم و قلب حسينيمان را به لشكريان يزيد نسپاريم. مراقب باشيم تا مبادا با مال حرام تاريخ تكرار شود و امام زمانمان را تنها بگذاريم. مراقب باشيم خدا تضميني نكرده تا ما از كوفيان سال 61 بهتر باشيم و عاقبتمان فرق كند و بشود آنچه نبايد بشود، زيرا خدا همه ما را آزمايش ميكند. قرار نيست تنها براي يك قوم و در يك برهه زماني اتفاقاتي رخ بدهد و عبرتساز بشود.