
وحيد مهري
محوطه باز و مدور ميدان امام حسين(ع) و ابتداي خيابان سنگفرش شده شهدا كه به خيابان بينالحرمين نيز مشهور شده است، ديروز ميزبان چند گروه تئاتر خياباني بود كه به دعوت و با مديريت «جنبش رسانه انقلاب» براي عموم مردم حاضر در كوچه و خيابان و محله، به صورت رايگان تئاتر خياباني اجرا ميكردند. چون ساعتي قبل از اجراي گروه به محل رسيده بودم، بدم نيامد مساحت تقريبي محوطه را حساب كنم. اين محوطه با حساب قدمهاي من دايرهاي است با قطر تقريبي ۸۰ متر كه طبق فرمولهايي كه از زمان مدرسه يادمان مانده است، بايد مساحتي حدود ۵۰۰۰ متر مربع داشته باشد؛ مساحتي عظيم كه به راحتي ميتواند همزمان ميزبان بيش از ۱۰ گروه مختلف باشد، منوط به اينكه براي تداخل صداي آنها فكري شده باشد.
ساعت ۶ عصر بود كه سه دوربين فيلمبرداري در ابتداي خيابان سنگفرش شده شهدا كار گذاشته شد و صدابرداري هم با بوم و يك عكاس خانم هم دور و برشان ميچرخيد. اين تركيب خيلي نميتوانست باعث جلب توجه عابران شود و اغلب بيتفاوت ميگذشتند. اضطراب و صداي بلند آقايي كه كوله به پشت، از عابران ميخواست كه به او براي آدرس دادن كمك كنند در ابتدا يك امر عادي تلقي شد كه يكي دو نفري از او پرسيدند: «كجا ميخواد بره؟» ورود بازيگر دوم و بلندي صداي او و اجراي آنها جلوي دوربينها و چرخش بوم صدا روي آنها، كمكم نشان ميداد كه اين يك آدرس پرسيدن معمولي شخصي راه گم كرده نيست. دوربين مخفي هم كه با وجود اين همه دوربين منتفي است! مطلبي كه يكي از عابران به دوستش گفت و قبل از اينكه دوستش متوجه اين گافش شود خودش خندهاش گرفت و راهشان را ادامه دادند. پس ماجرا چيست؟
جمعيت كم كم و به همان شيوهاي كه دور يك معركهگير جمع ميشوند حلقه دايرهاي نامرتبي دور گروه نمايش تشكيل دادند و از اين به بعد بود كه رهگذراني كه از پشت حلقه كنجكاوي ميكردند با پاسخ «نمايشه» حاضران، دعوت به همراهي براي ديدن ميشدند. انگار كه خاصيت اين تئاتر و لذت بردن بيشتر از آن به همراهي جماعت نياز داشت. موضوع نمايش نخست، سرگرداني و سردواندن متقاضيان وام و به طور خاص وام ازدواج بود. اينكه چطور يك جوان ازدواج كرده، روزهاي طولاني، مدارك به دست، از اين اتاق به آن اتاق فرستاده ميشود و آخر سر هم معمولاً طرفي از اين همه دوندگي نميبندد.
عموماً از كيفيت اجراها و موضوعات مطرح شده راضي بودند و بعضيها هم كه مشكل مشابهي را تجربه كرده بودند، سر درد دلشان باز ميشد و داستان سردواندن خودشان در ادارات و بانكها را ميگفتند و در كنار آن كنايهاي هم به وامهاي بدون ضامن و سفته آقازادهها ميزدند.
تئاتر اميركبير برنامه اصلي اين مراسم بود؛ تئاتري كه به موضوع توطئههاي مهدعليا، ميرزا آقاخان نوري و انگليس براي شهادت اميركبير ميپرداخت و سر و شكل حرفهايتري داشت و با موسيقي هم همراهي ميشد. البته لحن سنگين و ديالوگهاي پخته بازيگران و همچنين استفاده زياد از تكنيكهاي تئاتر حرفهاي باعث شده بود كه خيلي از خانوادهها موضوع را دنبال نكنند و حركت بچههاي خردسال با دوچرخهها و اسكيتهايشان جلوي سن نيز نشان ميداد كه بايد زبان عاميانهتري براي اين تئاتر انتخاب ميشد اگر هدف آن ارتباط با مردم عادي بود. در پايان تئاتر از دو نوجواني كه كنار من نشسته بودند درباره كيفيت تئاتر پرسيدم و اينكه آيا قبل از اين با اميركبير و شخصيتهاي داستانش آشنا بودند؟ نوجوان اولي داستان اميركبير را در آيفيلم ديده بود و شخصيتها را با وجودي كه اسمشان يادش نميآمد و با گفتن من برايش يادآوري شد ميشناخت. ديگري اما نه، هيچ چيزي از اميركبير نشنيده بود. به حركات دست و پاي بازيگران فرعي و سايهبازيهاي آنها هم كه به اصطلاح خودش جنگولك بازي بودند، اعتراض داشت و معني آنها را نميفهميد. ضمن اينكه ميگفت كمي ترسناك است. دختربچهاي هم پشت سر ما و در حين نمايش از پدرش ميپرسيد كه چرا اميركبير اينجا جوان است و در آيفيلم پير است؟ ميگفت كه سفيدها آدم خوبا هستند و سياهها آدم بدا؟
بله سفيدها آدم خوبا هستند و سياهها آدم بدا. حرف سادهاي كه شايد كلي معنا در درونش باشد. اينكه جاي خاكستريها هم در تئاترهاي خياباني ما لازم است و البته حضور آنها و شخصيتپردازيشان براي عوام هنر و سواد ميخواهد.