کد خبر: 857636
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
پسر شهيد مدافع حرم فريدون احمدي در گفت‌وگو با «جوان» از 14 ماه اسارت پدر در چنگال تروريست‌هاي تكفيري مي‌گويد
در ميان شهيدان مدافع حرم شهيد فريدون احمدي سرگذشت عجيبي نسبت به بقيه دارد. شهيد احمدي كه يك بار قصد رفتن به سوريه را در سال 92 داشت با مخالفت خانواده نتوانست به مقابله با تروريست‌هاي تكفيري بپردازد.
 احمد محمدتبريزي
در ميان شهيدان مدافع حرم شهيد فريدون احمدي سرگذشت عجيبي نسبت به بقيه دارد. شهيد احمدي كه يك بار قصد رفتن به سوريه را در سال 92 داشت با مخالفت خانواده نتوانست به مقابله با تروريست‌هاي تكفيري بپردازد. پس از چند سال وقفه اين پاسدار كرمانشاهي در سال 94 به صورت داوطلبانه عازم سوريه  و در همان اولين اعزام اسير و شهيد مي‌شود. شهيد احمدي در طول 14 ماه اسارت شديدترين شكنجه‌هاي تروريست‌هاي تكفيري و سلفي را تحمل مي‌كند تا در آخر به درجه رفيع شهادت نائل مي‌آيد. در وصف سختي‌هايي كه شهيد احمدي در طول اسارت كشيده همين بس كه هنگام اعزام وزنشان به 103 كيلو مي‌رسيده و پس از گذشت چند ماه از اسارت 60 كيلو بيشتر وزن نداشته است. پيكر شهيد فريدون احمدي پس از چهار ماه، 13 خرداد ماه امسال در استان كرمانشاه با حضور پرشور مردم تشييع شد. از اين شهيد بزرگوار يك فرزند پسر و دو فرزند دختر به يادگار مانده است. جواد احمدي، پسر شهيد در گفت‌وگو با «جوان» روايتگر روزهاي رشادت، شجاعت و ايثار پدرش است.
ريشه بسياري از ويژگي‌هاي اخلاقي شهيدان مدافع حرم از كودكي‌شان سرچشمه مي‌گيرد. شما به عنوان پسر ارشد شهيد احمدي اطلاع داريد دوران كودكي پدرتان تحت تاثير چه شرايط و آموزه‌هايي سپري شد؟
پدرم متولد سال 1355 است و آنطور كه از اقوام و بستگان شنيده‌ام از همان دوران كودكي مورد محبت همه قرار داشت و همه پدر را بسيار دوست داشتند. عموهايم تعريف مي‌كنند كه دوران تحصيل پدرم با دفاع مقدس همزمان شده بود و پدرم نيروهاي رزمنده را كه مي‌ديد خيلي دوست داشت به آنها كمك كند. سنش‌خيلي كم بود و نمي‌توانست به عنوان نيروي رزمي به جبهه اعزام شود ولي در همان عالم كودكي هر كمكي كه از دستش برمي‌آمد براي رزمنده‌ها انجام مي‌داد. به خواهرهايش مي‌گفت كلاه و دستكش درست كنيد تا به رزمندگان هديه بدهيم. تا اينكه پس از گرفتن سيكلش وارد سپاه مي‌شود.
نحوه رفتار و تعامل شهيد با شما و ديگر اعضا در خانه چگونه بود؟
پدرم در خانه مهربان و خوشرو بود و با تمام مشكلات كنار مي‌آمد. براي خانواده خيلي زحمت مي‌كشيد. بسيار صبور بود و در اوج سخت‌ترين مشكلات صبوري پيشه مي‌كرد. به خواهرهايم مي‌گفت هميشه صبوري پيشه كنند و عجولانه تصميم نگيرند. مي‌گذاشت زمان همه چيز را حل كند. تمام درد دل‌هاي من با پدرم بود. مثل دو رفيق با هم بوديم. هر هفته با هم كوه و استخر مي‌رفتيم. سعي مي‌کرد تيراندازي كردن و شنا كردن را به خوبي ياد بگيرد. مي‌گفتم پدر دوست دارم شنا كردن را تو يادم بدهي؟ قبول كرد و با هم كه به استخر مي‌رفتيم من را به قسمت عميق استخر مي‌برد و به وسط استخر پرت مي‌كرد. چند جلسه به اين صورت تا مرز خفگي رفتم و در آخر شناكردن را به من ياد داد. مي‌گفت جواد‌جان هر كاري را كه مي‌خواهي انجام بدهي به بهترين شكل انجام بده. بحث كنكور و انتخاب رشته دانشگاهم كه پيش آمد به من مي‌گفت جوادجان طوري درس بخوان كه در آن رشته نمونه شوي و در هر كاري كه هستي بهترين باش. تأكيد داشت هركاري كه مي‌خواهي انجام دهي براي رضاي خدا باشد نه براي شخص خاصي. خودش هم هر كاري انجام مي‌داد براي رضاي خدا بود و در هنگام انجام وظيفه كارهايش را به نحو احسن انجام مي‌داد.
در محل كار چطور نيرويي بودند؟
اگر با همكاران پدرم صحبت كنيد به شما خواهند گفت كه شهيد احمدي در محل خدمتش شخصي متعهد، منظم و منضبط بود. همكارانش از اخلاق خوب پدر تعريف مي‌كنند و مورد اعتماد همه همكارانش بود. به دور از دروغ و ريا بود و واقعاً خالصانه و جهادگرانه خدمت مي‌كرد. هر مأموريتي كه به او مي‌دادند با جان و دل مي‌پذيرفت و داوطلب انجام مأموريت‌هاي سخت مي‌شد. روحيه جهادگري داشت و شجاع و نترس بود.
چه شد تصميم گرفتند به عنوان رزمنده مدافع حرم راهي سوريه شوند؟
پدرم چند سال پيش و در سال 92 مي‌خواست به سوريه برود كه ما اجازه نداديم. شخص معتقدي بود. حديثي از حضرت رسول(ص) داريم كه پدر به آن اعتقاد داشت. حديث اين بود كه اگر مسلماني صداي مظلومي را بشنود و به ياري‌اش نرود، آن شخص مسلمان نيست. پدرم و امثال پدرم صداي مظلوميت بچه‌هاي شيعه را شنيدند و به كمك و ياري‌‌شان رفتند. پدرم به خاطر بي‌‌بي حضرت زينب(س) و حرمش رفت تا كاري انجام دهد. حضرت آقا مي‌فرمايند اگر مدافعان حرم نبودند الان بايد با  نيروهاي داعش در كرمانشاه و همدان مي‌جنگيديم. رفتند تا ما الان در آسايش و امنيت زندگي كنيم. به مادرم مي‌گفت من تا چند صباح ديگر زنده هستم. وقتي اين حرف را مي‌گفت ما ناراحت مي‌شديم كه چرا اينطوري صحبت مي‌كند. به بهترين شكل به خانواده خدمت مي‌كرد و مهرباني‌هايش زياد بود. تا اينكه سال 94 از ما اجازه نگرفت و به صورت خودجوش و داوطلبانه براي اعزام به سوريه راهي تهران شد. ما فكر كرديم براي مأموريت داخلي به تهران رفته ولي وقتي از تهران تماس گرفت نصيحت‌هاي هنگام رفتنش را كرد و گفت در حال رفتن به سوريه است. وقتي ديديم خودش پافشاري مي‌كند ما هم راهي‌اش كرديم. در كليپ‌هايش كه قبل از رفتن به عمليات خان‌طومان گرفته‌اند، وقتي به شهيد احمدي مي‌گويند حاجي چه خبر؟ مي‌گويد جانم فداي رهبر. واقعاً جان فداي رهبر بود.
اسارتشان در سوريه چگونه اتفاق افتاد؟
به گفته همرزمان پدرم، ايشان خستگي‌ناپذير در عمليات‌هاي مختلف حاضر مي‌شد تا اينكه سه روز مانده بود به بازگشت پدرم، عمليات مهمي در خان‌طومان انجام مي‌شود. گويا نيروها در آنجا محاصره مي‌شوند و درخواست نيرو مي‌كنند. وقتي درخواست نيرو از تيپ پدرم مي‌كنند پدرم داوطلبانه وارد عمليات مي‌شود. پدرم به همراه دو تن ديگر از نيروها در پاتك تروريست‌ها گير مي‌كنند و 29/9/94 اسير مي‌شوند. يكي از رزمندگان تعريف مي‌كرد يكي از نيروها را همانجا شهيد مي‌كنند و پدرم را به همراه رزمنده‌اي ديگر به اسارت مي‌برند. آن رزمنده اسير بعد از 14 ماه اسارت به همراه يك فرد سوري فرار مي‌كند. همرزمي كه 14 ماه همراه پدرم اسير بود، تعريف مي‌كرد در اولين روز اسارت آنها را از يك تونل رد مي‌كنند و چنان كتك مي‌زنند كه كمر دوست همرزم و فك پدرم مي‌شكند. به شديدترين شكل شلاق مي‌زدند و شكنجه مي‌كردند. از همين جا 14 ماه اسارت پدرم در چنگال تروريست‌هاي تكفيري شروع مي‌شود.
اطلاع داريد در اين 14 ماه اسارت چه بر پدرتان گذشت؟
دوستشان تعريف مي‌كردند در 200 روز ابتدايي اسارتمان ما را داخل يك و نيم متر جا انداخته بودند و وقتي بيرون مي‌آوردند به مدت پنج ساعت زير آفتاب داغ سوريه مي‌بستند. در اين 200 روز ذوبشان كردند. پدرم نزديك به 103 كيلو وزن داشت و همرزمشان مي‌گفت در طول دوران اسارت وزن پدرم به 60 كيلو رسيده بود. بعد از اينكه آنها را زير آفتاب نگه مي‌داشتند، داخل سلولي يك و نيم متري مي‌انداختند كه يكي بايد در آن دراز مي‌كشيد و يكي مي‌ايستاد. دوست پدرم مي‌گفتند شهيد احمدي يك بار هم خم به ابرو نياورد و هميشه شجاعانه مقاومت كرد و از هيچ چيزي نمي‌ترسيد. اگر عكس اسارت پدرم را ببينيد هيچ نشاني از ترس در صورتش نيست و با لبخندي همه‌شان را به سخره گرفته است.
شهادت پدرتان چگونه اتفاق افتاد؟
بعد از 14 ماه وقتي همرزم پدرم با يكي ديگر از برادران سوري فرار مي‌كند، چند نفر را به هلاك مي‌رسانند. فرداي آن روز وقتي تروريست‌ها مي‌بينند چند نفر كشته شده‌اند، براي تلافي پدرم را شكنجه مي‌كنند. به قدري پدرم را شكنجه مي‌كنند كه سر و دماغش مي‌شكند. پيكر مطهرش را كه آوردند آثار شكنجه تا حدي قابل ملاحظه بود. آنقدر پدرم را شكنجه مي‌كنند كه بيهوش مي‌شود و بعد دو تير خلاصي يكي در سينه و يكي در قلبش مي‌زنند و ايشان را به شهادت مي‌‌رسانند. پيكرشان را بعد از چهار ماه به ايران تحويل مي‌دهند. 13 خرداد تشييع پيكر پدر بود و جمعيت زيادي در كرمانشاه و در ماه مبارك رمضان براي تشييع آمده بود. فرماندهان استان مي‌گفتند تا به حال تشييعي به اين باشكوهي در استان نديده‌ بوديم. به خاطر مظلوميت، زجر و شكنجه‌اي كه پدرم كشيده بود مردم زحمت كشيدند و آمدند تا با اين شهيد بزرگوار ديداري كنند.
در اين 14 ماه با پدرتان ارتباط داشتيد؟
روي ايشان يك عمل جراحي انجام مي‌دهند و قفسه سينه‌اش را مي‌شكافند. نمي‌دانيم چه عمل جراحي‌اي روي پدرم انجام مي‌دادند ولي وقتي سينه‌اش را باز مي‌كنند كه وضعيت پدرم خيلي وخيم مي‌شود. براي اينكه بتوانند پدرم را زنده نگه دارند او را به مدت سه ماه به يك زندانبان پير مي‌سپارند. اين زندانبان هم براي رضاي خدا ارتباطي براي ما به وجود مي‌آورد و ما توانستيم با پدرم به صورت تلگرامي صحبت‌هاي كمي داشته باشيم. چند قطعه عكس برايمان فرستاد و اين سه ماه برايمان خيلي خوب بود.
چه حرف‌هايي بين‌تان رد و بدل شد؟
بگذاريد اينطور شجاعت پدرم را برايتان روشن كنم. شهيد احمدي در طول مدتي كه آنجا بود به زبان عربي‌مسلط شده بود و متوجه ‌مي‌شود تروريست‌ها مي‌خواهند در منطقه‌اي كه پدرم قبل از اسارت آنجا خدمت مي‌كرده، عمليات انجام دهند. گويا تروريست‌ها مي‌خواستند در منطقه حلب عمليات كنند كه پدرم متوجه مي‌شود. به من پيغام مي‌دهد و مي‌گويد سريع اين موضوع را به بچه‌ها انتقال بده. با ما هم به صورت رمزي و با زبان كردي صحبت مي‌كرد. پيغام داد جايي كه من خدمت مي‌كردم مي‌خواهند آنجا عمليات كنند و سريع به بچه‌هاي تهران انتقال دهيد تا از آنجا به بچه‌ها بگويند موقعيت را تخليه كنند و كسي در محل نماند. اطلاع مي‌دهند سريعاً جابه‌جايي‌ها انجام شود و سنگر بگيرند و از نظر استراتژيكي هركاري كه مي‌خواهند انجام دهند چون تا چند روز آينده در اين منطقه عمليات خواهد شد. ما هم سريع اين پيام را انتقال داديم و اين نيت پليد تروريست‌ها خنثي شد و آنها نتوانستند به هدفشان برسند. شهيد احمدي در اسارت هم به فكر بچه‌ها بود و از همانجا با آن وضعيت دشوار با شجاعت تمام مي‌خواست مفيد واقع شود.
در طول اين مدت اميدي به بازگشت پدرتان داشتيد؟
اسارت و چشم‌انتظاري خيلي سخت است. ما هم هميشه دست به دعابوديم كه روزي ايشان نزد خانواده برگردد. دلمان برايش تنگ شده بود ولي راهي كه خودش انتخاب كرده بود شهادت بود و برگشتي نداشت. قبل از اعزام وقتي مي‌گفت من تا چند صباح ديگري زنده نيستم را خودش مي‌فهميد كه چه مي‌گويد ولي ما نمي‌دانستيم از اين حرف چه منظوري دارد. حضرت زينب(س) پدرم را خريد و خدا مورد قبولش قرار داد. به سختي اسارت كشيد و در نهايت شهيد شد. نبود پدر براي همه‌مان خيلي سخت است. شهدا زنده‌اند،  هر چند حضور فيزيكي‌اش را حس نمي‌كنيم ولي معتقديم كه ايشان زنده است و به خانه و خانواده سركشي مي‌كند.   شكر خدا ايشان ما و استان كرمانشاه را سربلند و سرافراز كرد و اميدوارم بتوانيم راهش را ادامه دهيم و ايشان را سرافرازتر كنيم.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۴۴ - ۱۳۹۶/۰۳/۳۰
0
2
درود بر شرف این رزمندگان که با جان ودل به جنگ با تروریستها میرن که اینجا ما در أرامش باشیم انشالله همین شهیدان دست مار را در آخرت بگیرن و شفاعتمون کنن
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۱۴ - ۱۳۹۹/۰۵/۱۴
0
2
خوش به سعادتشون فقط میتونم بگم شرمنده ام که در امنیت خون این بزرگوار و باقی شهدا نتونستم تو جنگ فرهنگی ایستادگی کنم و توطئه دشمن رو خنثی کنم خودتون برام دعا کنین و دستم رو بگیرین .
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار