
غلامحسين بهبودي
ايامي كه در آن قرار داريم، مزين به زيباترين مناسبتها براي عموم مسلمانان و خصوصاً براي شيعيان است. سوم، چهارم و پنجم شعبان به ترتيب ميلاد امام حسين(ع)، حضرت ابوالفضل(ع) و امام سجاد(ع) را به تازگي پشت سر گذاشتيم. مناسبتهايي كه در تقويمهاي ما تداعي كننده روز پاسدار و روز جانباز نيز هستند.«پاسدار» و «جانباز» مفاهيمي به شمار ميروند كه در تاريخ معاصر كشورمان باز تعريفي دوباره شدند. در واقع پاسدار تنها كسي نيست كه در قانون اساسي وظايفش درج شده و از اين رو در فرهنگ عمومي كشورمان جا افتاده باشد، بلكه «پاسدار» كسي است كه با گذشت 38 سال از عمر نظام اسلامي، با خون خودش آنچه در قانون اساسي نوشته شده بود را در ميدان عمل به منصه ظهور برساند و از همين جاست كه شايسته است بزرگداشت روز خود را به ميلاد اباعبدالله الحسين(ع) گره بزند. يا «جانباز» زماني اركان واژه خود را از جان بازي گرفت كه به واقع در هشت سال دفاع مقدس جان - بازيها كرد و آنقدر حماسه آفريني كرد تا توانست روز خود را مصادف با ميلاد با سعادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) جشن بگيرد. قرار داشتن در چنين ايامي را مناسب دانستيم تا پاي خاطرات يكي از پاسداران دوره اولي كه از جانبازان دفاع مقدس نيز است، بنشينيم. متن زير را به روايت فريدون خيام باشي پيشرو داريد.
23 روز از تشكيل رسمي سپاه ميگذشت كه به عضويت آن درآمدم. همان ايام قضيه گنبد پيش آمده بود. گفتند گنبد ميرويد؟ گفتيم ما پاسدار انقلاب هستيم و براي اعتلايش هر كاري ميكنيم. هنوز آموزش ديده نديده عازم شديم. زمان رسيدن ما غائله تا حدي خوابيده بود و درگيري چنداني نداشتيم. دو، سه هفتهاي گنبد بوديم و بعد به تهران برگشتيم. رسيده، نرسيده گفتند يكسري نيرو نياز داريم براي رفتن به جزيره كيش، بسم الله گفتيم و عازم آنجا شديم. چون محيط كيش ساكت بود و با شور انقلابيمان نميخواند، درخواست بازگشت داديم. آمديم تهران و هنوز جا نيفتاده بوديم كه خبر دادند خلق عرب در خرمشهر آشوب ايجاد كردهاند. اعلام آمادگي كرديم به خوزستان برويم. اوضاع آنجا با هرجاي ديگري فرق ميكرد. ضد انقلاب با شليك آرپي جي و به رگبار بستن مقرها و سنگرهايمان، سعي داشتند نيروهاي انقلابي را از ميدان به در كنند. اقامتمان در خرمشهر طولاني شد. در اين مدت درگيريهاي متعددي داشتيم و شهيد و مجروح هم داديم. بعد دوره مأموريتيمان تمام شد و به تهران برگشتيم.
ما پاسدار انقلاب بوديم و هركاري از دستمان برميآمد براي حفظ انقلاب انجام ميداديم. وقتي از خرمشهر به تهران آمدم، به اتفاق يكي از دوستانم براي حفاظت از كاميونهاي حمل كالا و پوشاك، سوار تريلرهايي شديم و به كرمانشاه رفتيم. اقلام را كه تحويل داديم، در مقر سپاه اين شهر ديديم آقايي دارد جر و بحث ميكند و تقاضاي نيرو دارد. بعدها فهميديم نام ايشان شمسالله رحيمي از نيروهاي شهيد وصالي است. من و دوستم بدون اينكه مأموريتي برايمان در نظر گرفته شده باشد، خودمان را به شمسالله معرفي كرديم و همراهش به مريوان رفتيم. ما در حالي قدم در راهي پرمخاطره ميگذاشتيم كه خانوادههايمان خبر نداشتند كجا هستيم و چه زماني به خانه برميگرديم. يعني همه پاسداران انقلاب چنين روحيهاي داشتند و همين روحيات باعث شد انقلاب حفظ شود.
از آنجايي كه شما هم مناسبت روز پاسدار را مدنظر داريد هم مناسبت روز جانباز را بد نيست بخش دوم خاطراتم را به موضوع جانبازيام اختصاص دهم. بعد از شروع جنگ من به جبهههاي دفاع مقدس رفتم. در والفجر 4 قرار شد ما كه نيروي لشكر 27 بوديم ارتفاعات 1904 را در پنجوين بگيريم. قبل از صعود به اين ارتفاع، لشكر عاشورا در ارتفاع ديگري درگير و دشمن متوجه حضور ما شد. نزديكيهاي صبح بود و با روشنايي هوا، دشمن روي ما اشراف پيدا كرد و به شدت به طرفمان تيراندازي ميكرد. در همين اثنا يك گلوله به دستم خورد كه باعث شد كنترلش را از دست بدهم و دستم روي هوا تاب ميخورد. با دست ديگرم آن را گرفتم و داخل شكمم جمع كردم. يكي از بچهها كه جفت پاهايش تير خورده بود، صدايم كرد. برگشتم ببينم اوضاعش چطور است كه يك گلوله به پايم خورد و گلوله ديگري هم به پهلويم اصابت كرد. ديدم نميتوانم براي دوستم كاري انجام دهم. باز يك گلوله ديگر به پهلويم خورد كه تير آخري پرتابم كرد. از عقب افتادم روي زمين و كمي بعد صداي پاي عراقيها را شنيدم كه براي زدن تيرخلاص سراغمان ميآمدند.
يكي از سربازان دشمن نفراتي كه چند متري من روي زمين افتاده بودند را تير خلاصي زد، اما وقتي حال نزارم را ديد، به خودش زحمت جلو آمدن نداد و از همان جا به سمتم رگبار بست. عجيب است كه در آن لحظات چهره امام در ذهنم بود. چند لحظهاي كه گذشت قيافه پسرم جلوي چشمم آمد. خلاصه هوا كه تاريك شد، يك نفر از بچههاي بالاي سرم مجروح آمد گفتم فقط كمك كن بلند شوم. كمك كرد و روي پا ايستادم و تا وقتي كه از هوش رفتم لنگ لنگان به طرف خط خودي حركت كردم. به هوش كه آمدم ديدم دورتادورم مجروح جمع است. پرسيدم چه خبر است كه يك نفر گفت منتظر آمبولانسيم. آمبولانس آمد و نفر كنار من را برد. بنده خدا دل و رودهاش بيرون ريخته بود. آمبولانس رفت و ديگر برنگشت. مجبور شدم دوباره لنگ لنگان بروم و نهايتاً توانستم خودم را به خط خودي برسانم و به بيمارستان منتقل شوم.