متن زير واگويههاي همسر يكي از جانبازان قطع نخاعي است كه به واقع چون يك بسيجي ايثارگر، عمر خود را مصروف پرستاري و مراقبت از همسر جانباز خود كرده است.
آشنايي من با همسرم در يك بعداز ظهر ارديبهشت ماه در سال 65 اتفاق افتاد. برادر ايشان با خواهر من همسايه بودند و يكي از همسايهها واسطه اين امر خير شدند. امروز هم كه بعد از حدود 30 سال به زندگي مشتركم نگاه ميكنم، فقط خواست خدا و مشيت الهي را در اين امر دخيل ميدانم. من و ديگر همسران جانبازان خوب ميدانيم اگرچه سهمي در ميادين نبرد انقلاب و جنگ نداشتيم، اما اين لطف خدا بود كه شامل حال ما شد و سر راه انسانهايي قرار گرفتيم كه امروز مدال جانبازي را بر گردن نهادهاند و اين همراهي بهانهاي ميشود تا ما هم سهمي در جهاد و ايثارشان داشته باشيم. وقتي با همسرم آشنا شدم، اوايل اصلاً نميدانستم ميتوانم اين زندگي را اداره كنم يا نه؟ سفارش مادرم را خوب به خاطر دارم كه ميگفت تو نميتواني با يك جانباز زندگي كني و همراهياش كني. حواست به تصميمي كه ميگيري باشد. نكند بروي و برگردي و غم و غصه ديگري بر دل جانباز بگذاري. اما من فكر ميكردم كه يك قدرت خدايي در وجودم به وجود آمده و ميتوانم يك جانباز را همراهي كنم. آن هم جانباز قطع نخاعي. به هرحال با وجود همه مخالفتها، به خدا توكل كردم و خود را به او سپردم و راضي شدم به رضايش. همه ميگويند زندگي يك همسر جانباز نهايت ايثار است و من ميگويم ايثار بهعلاوه عشق. وقتي عشق وارد زندگي شود همه سختيها و گاهي تلخي نگاهها و حرفهاي مردم نه ديده ميشود و نه شنيده. در تمام اين سالها به لطف خدا ايستادگي كردم و خدا هم به ما همسران جانبازان صبري ميدهد كه به همه سختيها فائق ميآييم. تمام همت و تلاش من اين است كه همسرم خوشحال باشد. خوشحالياش من را خوشحال ميكند. شهدا، جانبازان و رزمندگان سالها پيش با نثار خونشان ايثار را به ما آموختند و من هم سعي ميكنم مثل يك دانشآموز خوب، با زندگي در كنار يك جانباز، عمق و معناي واژه ايثار را بهتر درك كنم.