روحاني شهير و
مبارز مرحوم حجتالاسلام والمسلمين حاج شيخ جعفر شجوني(قدس سره)، از مبارزان
سياسي دوران معاصر بود كه قدمت تكاپوي سياسي او، به دوران نهضت ملي ميرسيد. او
به لحاظ پيشينه حضور در تهران، عياران اين شهر، به ويژه شهيد طيب حاجرضايي را
به خوبي ميشناخت و از منش او، خاطراتي شنيدني داشت. اينك در فقدان آن
مجاهد ديرين، گفت و شنودي را كه با وي درباره «طيب» - كه اين روزها در سالروز
شهادتش به سر ميبريم – انجام دادهام، به خوانندگان
ارجمند جوان تقديم ميكنم. اميد آنكه موجب شادي روح هر دو مبارز فقيد باشد.
بسم الله الرحمن الرحيم. قبل از پاسخ دادن به اين سؤال، بايد يكي دو نكته را روشن كنم. در دهه 30 همه كساني كه به عنوان لات شناخته ميشدند، لزوماً جزو اوباش و افراد بدنام نبودند، بلكه عدهاي از آنها داش مشديها و جوانمرداني بودند كه به داد مردم ميرسيدند، مشكلات آنها را حل ميكردند و بين مردم به فتوت و مردانگي شهرت داشتند. در سالهاي 1336، 1337 كه به تهران آمدم، اسم دو سه نفرشان را خيلي ميشنيدم. يكي مرحوم حاجمصطفي دادكان بود كه با ايشان به مكه رفتيم و الحق والانصاف كه «داش» بود. ديگري هم مرحوم شهيد طيب حاجرضايي بود. علاوه براين، مرحوم حاجاسماعيل رضايي، مرحوم خلج و حاج عبدالله رفيقدوست، پدر آقاي رفيقدوست هم بودند. گاهي كه با اين دو نفر به ميدان ميرفتيم، از جلوي حجره طيب هم رد ميشديم و ميديديم يك صندلي جلوی حجره گذاشته است و هر كسي كه از آنجا عبور ميكند، به او احترام ميگذارد.
يك وقت ميبيني به آدمي ميگويند لات و جاهل، اما يكمرتبه روي پيشانياش اين مُهر ميخورد كه «وقف امام حسين(ع)» و همه چيزش را براي امامش ميدهد! به اين ميگويند عاقبت به خيري كه آدم احتمالاً اگر اول كار هم ايراد داشته باشد، ولي آخر كار راست، درست و عاقبت به خير شود. مرحوم طيب هم از آن كساني بود كه روي پيشانياش اين مهر خورده بود و به همين خاطر هم عاقبت به خير شد.
بله، دسته و هيئت مفصلي داشت و با طبل و سنج و سر و صدا ميآمدند و اصلاً دسته معمولي نبود. خيلي هم مرتب، منظم و باوقار حركت ميكردند. خودم يك بار اين دسته را ديدم. براي خودش شكوه، جلال و جبروتي داشت.
بله، بارها! درهمان اوايل به من گفتند خانهاش در خيابان خراسان است. من هم بدون اينكه آشنايي بدهم، رفتم و او را ديدم! آن روز پيرزني را آنجا ديدم كه كسبه محل ميگفتند يك خانه مخروبه دارد و آن را به كسي اجاره داده است و حالا مستأجر نه بلند ميشود و نه اجاره ميدهد و به پيرزن هم گفته است به هر كسي كه دلت ميخواهد شكايت كن! بيچاره پيرزن هم كه دست و پاي از پلههاي دادگستري بالا و پايين شدن را نداشت، به مرحوم طيب مراجعه ميكند. آن روز آنجا بودم كه طيب در جيب كتش دست انداخت و يك دشنه سركج را بيرون كشيد و سر مستأجر داد زد: فردا كله سحر از اين خانه بلند ميشوي يا نه؟! همان جا حساب كار دست طرف آمد، چون ميدانست طيب با كسي شوخي ندارد. هميشه آدمهاي بيحياي ضعيفكش وجود دارند و كسي را ميخواهند كه آنها را با زور و تشر سر جايشان بنشاند و مرحوم طيب چنين كسي بود كه وقتي حرفي را ميزد، مردانه پاي آن ميايستاد و طرف ضعفا و گرفتارها بود و مشكلات مردم را حل ميكرد. يتيمها، بيوه زنها، پيرمردها، پيرزنها و بچههايي كه كس و كار و پشت و پناهي نداشتند، دلشان به او گرم بود. آن روز وقتي اين برخورد را از طيب ديدم، خيلي از او خوشم آمد. واقعاً مرد بود. در روايات آمده است كه امام حسين(ع) به امام سجاد(ع) فرمود: «فرزند! بترس از حال و روز كسي كه ياوري جز خدا ندارد. مبادا بر او ستم كني!» كساني هم كه به مرحوم طيب رو ميآوردند پارتي، پول و كس و كاري نداشتند و اساساً غير از خدا، پارتياي نداشتند. ما هم رسممان است از كساني كه پول و زور دارند ميترسيم، اما از آه پيرزن، آدمهاي فقير و درمانده ككمان هم نميگزد و دستمان برسد به آنها متلك هم بار ميكنيم و ميگوييم از شهر بيرونتان ميكنيم! و يادمان ميرود «قدرت صد لشكر شمشيرزن/ كم بود از ناله يك پيرزن!»
همينطور است. در دورههايي كه دست مردم به جايي بند نبود و حاكمان به آنها رحم نميكردند، اين عيارها، داش مشديها و جوانمردها بودند كه حق و حقوق مردم را از حلقوم آنها بيرون ميكشيدند و داد مظلوم را از ظالم ميستاندند.
بله و مهمتر از آن عشق به امام حسين(ع). همانطور كه اشاره كردم، من دسته مرحوم طيب را در ميدان قيام ديدم كه با چه شكوه، جلال و جبروتي به طرف ميدان مولوي ميآمد. در دسته آدمهاي محترم و معتبر فراوان بودند. در دوره طاغوت، هر هيئتي براي خودش دستهاي داشت. يادم هست حتي از ورامين و ري هم دستههاي سينهزني به سمت مسجد سپهسالار - كه شاه در آنجا مجلس روضهخواني راه ميانداخت- ميآمدند. شاه ميخواست برخلاف پدرش، با آزاد گذاشتن جلسات روضهخواني، هيئت و دسته ثابت كند آدم متديني است و مردم را فريب بدهد، بماند كه خيليها واقعاً فريب اين ظاهرسازيها را هم خوردند. بعضيها هم ناچار بودند بالاي منبر به شاه باج بدهند، چون مثلاً فرزندشان در زندان و يك جوري كارشان پيش او گير بود.
به هر حال جوانمردي، فتوت و دستگيري از بينوايان انسان را عاقبت به خير ميكند. هيچ چيزي نزد پروردگار عالم بالاتر از اين نيست كه دستي زير بازوي ناتواني بزنيد و اشكي را از چهره يتيمي پاك كنيد. مرحوم طيب خيلي مرد بود.
جوانمردي ربط زيادي به نسب، مردم و مسلك آدم ندارد. شاه اسماعيل صفوي سيد بود، اما براي ايران آبرو نگذاشت! شاه سلطان حسين صد مرتبه از او بدتر! نتوانست جلوي يك مشت افغاني را بگيرد و آمدند و اصفهان را غارت كردند، اما نادرقلي با اينكه پسر يك پوستيندوز بود و دين و ايمان درستي هم نداشت، افغانيها، عثمانيها و روسها را از مملكت بيرون كرد و هند را هم متصرف شد. اين يعني غيرت! جرئت خيلي چيز خوبي است. آدم ترسو، عاقبت به خير نميشود. حر براي خودش فرمانده و تيمساري بود و هر كاري كه ميخواست ميتوانست انجام بدهد، اما چون آزاده و حر بود، توبه كرد و برگشت و همين شجاعت و حرّيت نجاتش داد. مرحوم طيب هم كافي بود بگويد: از امام پول گرفته است! اعدامش نميكردند. آنها ميدانستند جمال عبدالناصر به خاطر اينكه شاه با اسرائيليها ساخته بود، دل خوشي از او نداشت و به همين خاطر ميخواستند همه چيز را گردن عبدالناصر بيندازند. شاه در روز 15 خرداد سال 1342 آن فجايع را در تهران مرتكب شد و در روز 16 خرداد در همدان سخنراني كرد كه: اينها از يك كشور خارجي نفري دو تومان گرفتهاند كه فرياد بزنند زندهباد خميني! به طيب گفتند بگو پول گرفتهاي، ولي او گفت من به فرزند فاطمه زهرا(س) نسبت دروغ نميبندم! روي حرفش ايستاد و رژيم هم اعدامش كرد.
در تاريخ صدر اسلام آمده است: بنده خدايي كافر بود، اما روزي كه ديد از مكه براي مقابله با پيغمبر(ص) لشكر ميفرستند، راه افتاد كه به احد برود و به پيامبر(ص) كمك كند! به او گفتند تو كه مسلمان نيستي. كجا ميروي؟ گفت مسلمان نيستم آدم كه هستم! رفت و هنوز ظهر نشده بود شهادتين گفت و چهار ركعت نماز خواند و بعد هم شهيد شد. جناب عمر هميشه به طعنه ميگفت او در عمرش دو ركعت نماز هم نخواند، ولي به بهشت رفت! آدم باغيرت و باجوهر و خوشجنس، بالاخره نجات پيدا ميكند. غيرت يك آدم جوانمرد قبول نميكند به مظلومي ظلم شود و او ساكت بنشيند. خون اين آدم با ديدن ظلم به جوش ميآيد و نميتواند آرام بگيرد. جوانمردان در برهههاي دشوار اجتماعي از مردم دستگيري ميكردند و خدا هم دست آنها را ميگرفت.
من كه درباره شرارت او چيزي نشنيدم، ولي تا دلتان بخواهد درباره جوانمرديهايش شنيدم. خيلي هم آدم سرشناسي بود و رژيم خيلي به سراغش ميآمد و سعي ميكرد او را جيرهخوار خود كند. رژيم عادت داشت به هر كسي كه به او باج نميداد بگويد شرور، اما از خود شاه شرورتر، خداي عالم كسي را خلق نكرده بود! او آن همه مصيبت و فاجعه را در 15 خرداد راه انداخت و بعد هم براي اينكه كار خودش را توجيه كند، گفت اينها پول گرفتهاند! طيب در بين طبقاتي از مردم اعتبار و آبرو داشت و رژيم ميخواست با اين حرفها، او را بيآبرو كند تا بقيه هم حساب كار دستشان بيايد. كما اينكه بعد از 15 خرداد، همه متهمان را آزاد كردند و فقط مرحوم طيب و مرحوم حاجاسماعيل رضايي را نگه داشتند. انسان بايد وقت و زمان مناسب را درست تشخيص بدهد. به موقع مقابل ظلم ايستادن، جهاد بزرگ است. به نظر من حريت، مردانگي و جوانمردي از نماز و روزه هم بالاتر است. نامرد عبادتش هم به درد نميخورد!
بله، من با حاجاسماعيل رضايي بيشتر دمخور بودم. البته او با مرحوم طيب خيلي رفيق نبود. يادم هست به مسجد نور در خيابان خراسان ميآمد كه مرحوم آيتالله آشيخ جواد فومني امام جماعت آنجا بود. حاجاسماعيل را در آنجا زياد ميديدم. يك بار مسجد نور را تر و تميز و تعمير كرده بودند و از من خواستند 10 يا 20 شب در آنجا منبر بروم. مسجد عالي بود، اما بسيار سرد بود و حسابي يخ كردم! از منبر كه پايين آمدم، گفتم مسجد به اين خوبي، اما از سرما نميشود نشست! اين چه وضعي است؟ مسجد به اين بزرگي دستكم پنج، شش تا بخاري ميخواهد. حاجاسماعيل گفت: همين فردا ترتيبش را ميدهم و همين كار را هم كرد و تعدادي بخاري شيك و تميز خريد و نصب كرد و مسجد حسابي گرم شد. حاجاسماعيل يك جوانمرد بيسر و صدا و متدين و به تمام معنا «آقا» بود. وقتي حسابي با هم رفيق شده بوديم، برايم داستاني را تعريف كرد كه هنوز هم وقتي يادم ميآيد، مات و مبهوت ميمانم. چنين جوانمردياي را در آيتاللهها هم كم ديدهام! ميگفت من پسر بزرگ خانواده بودم و پدرم فوت كرده بود و با مادر و خواهر و برادرهايم در خانهاي مستأجر بوديم. در ميدان كار ميكردم و يك روز صاحبخانه به خاطر اينكه اجارهاش كمي دير شده بود، اثاث ما را از خانه بيرون ريخت و خواهر و برادرها و مادرم را بيرون كرد! من در ميدان بودم كه خبرم كردند: چه نشستهاي كه اين بلا سر خانوادهات آمده است! آمدم و ديدم آنها در كوچه روي اثاثيه نشستهاند و دارند گريه ميكنند. آنها را برداشتم و به جايي رفتيم و دو اتاق اجاره كرديم. بعد هم الحمدلله كارمان در ميدان گرفت و وضع مالي ما خوب شد و به خانواده سر و سامان دادم و بعد هم دو اتاق درست و حسابي براي خودم گرفتم كه اگر خواستم ازدواج كنم جا داشته باشم. مدتي گذشت و به من خبر دادند همان صاحبخانهاي كه مادر، خواهر و برادرهاي مرا به كوچه انداخته بود، مثل ما مستأجر و بيچاره شده و صاحبخانهاش اثاثيه او را به كوچه ريخته است. به سراغش رفتم و با او سلام و احوالپرسي كردم و آن دو اتاقي را كه براي خودم آماده و نقاشي كرده بودم كه بعد از ازدواج در آن زندگي كنم، به او دادم! واقعاً اينجور داش مشديگريها و جوانمرديها را، هزار بار هم كه بگويي و بنويسي، حق مطلب را به جا نياوردهاي! اگر كسي به ما بگويد بالاي چشمتان ابروست تا دم مرگ او را نميبخشيم، ولي اينها اينطور بزرگوار و جوانمرد بودند كه با دشمن خود اينگونه رفتار ميكردند. به اين ميگويند كار علوي. مرحوم حاجاسماعيل و مرحوم طيب اينجور كارها را، به عشق اميرالمؤمنين(ع) و امام حسين(ع) ميكردند و از آنها سرمشق ميگرفتند. آنها حاضر شدند اعدام شوند، ولي به امام دروغ نبندند. ساواك خيلي سعي كرد از مرحوم طيب اين حرف را بيرون بكشد تا آن را مستمسك قرار بدهد و امام را اعدام كند، ولي مرحوم طيب زير بار نرفت. آن روزها كمي كه از رژيم چاپلوسي ميكردي، به همه چيز ميرسيدي و جلوي رژيم ايستادن واقعاً جگر ميخواست! مرحوم طيب با كمال شجاعت و شهامت ايستاد و با مقام شهادت يعني كمال سعادت از دنيا رفت.
شايد در تهران نبود، ولي اينطور هم نبود كه رژيم همينطوري الكي اينها را نشان كرده باشد. اينها در ميدان تهران به احترام امام، فعاليتهاي زيادي ميكردند. اينجور هم نيست كه بيحساب و كتاب دو نفر بيگناه را گرفته و به زندان انداخته و اعدام كرده باشند! اينجوري نگاه كردن به قضايا، نهايت سادهلوحي است. از كساني كه آن روزها در ميدان بودند، بپرسيد كه مرحوم طيب و مرحوم حاجاسماعيل چه كار ميكردند؟ اينها كاملاً نشاندار بودند و رژيم ميدانست با او موافق نيستند. فرقشان با بقيه اين بود كه مردانه ايستادند و زير بار اتهام پول گرفتن از امام نرفتند. حاجاسماعيل وضع مالي خوبي داشت و اهل دادن سهم امام، خمس و وجوه شرعي بود و وجوهاتش را به آشيخ جواد فومني در مسجد نو ميداد.
خوشا به حال هر كسي كه جوانمرد است. ميخواهد روحاني باشد يا دانشگاهي يا بارفروش و كاسب! همان زمان آخوندهايي را داشتيم كه به امام پشت كردند و آن طرف رفتند و از صبح تا شب مزخرف گفتند! كاسب هم داريم كه چهار فرزند شهيد داده است و ميگويد اگر ضرورت ايجاب كند، خودم هم ميروم! جوانمردي و معرفت ربطي به مدرك و طبقه اجتماعي و پول ندارد. آدم با غيرت و جوانمرد نه خودش زير بار زور ميرود، نه اگر به مظلومي ظلم شد ميتواند سكوت كند. غيرت داشتن خيلي مهم است. مرحوم طيب مال و منال و اعتبار اجتماعي و همه چيز داشت، اما چون غيرت داشت، همه اينها را رها كرد و مقابل رژيم شاه ايستاد. حاجاسماعيل هم همينطور. كسي كه طعم شيرين حريت و آزادگي را بچشد، به خاطرش همه چيزش را ميدهد.
بعضيها ترسيدند و گفتند وقتي رژيم آدمي مثل طيب را اعدام كند، ما كه تكليفمان معلوم است! اما يك عده حسابي روحيه گرفتند و به شكل جدي در صف نهضت امام قرار گرفتند و بعدها با امام و انقلاب همراهي كردند. اينها همانهايي شدند كه مولانا آرزويشان را ميكرد و ميگفت از همرهان سست عناصر دلم گرفت و دلم شير خدا و رستم دستان ميخواهد! در ميدان مبارزه وارد شدن، فقط گفتنش آسان است، كار هر كسي نيست. واقعاً جوانمرد ميخواهد! در جنگ احد هم پيامبر(ص)، زني به نام نسيبه جراحه را به مرداني كه ميدان را ترك و فرار كردند، ترجيح داد. جوانمردي به مرد و زن بودن نيست. در تاريخ ايران عياران، جوانمردان و فتيان خيلي خدمت كردهاند.
نه، اطلاع كافي ندارم، ولي حاجمهدي عراقي خودش، يك جوانمردِ به تمام معنا بود. در انتهاي خيابان 17 شهريور آجرفروشي داشت و با پدرش سلام و عليك داشتم. انصافاً خيلي داش مشدي و آقا بود. در روزهايي كه من ممنوعالمنبر و سخت در مضيقه و تنگنا بودم، يك روز آمد و با همان لحن داش مشدي خاصش گفت: «حاجآقا! اين 500 تومان مال شماست!» پرسيدم: «روي چه حسابي؟» جواب داد: «بازاريها و جوانمردها اين پول را جمع ميكنند و ما هم به اين آقايان ميدهيم» و اسم چند نفر را برد. 500 تومان در آن روزها پول زيادي بود. گفتم: «پول را بردار، به لطف خدا به اين پول نياز ندارم!» حاجمهدي خيلي آقا، جوانمرد و بزرگوار بود و الحق والانصاف كه به نهضت امام و انقلاب بسيار خدمت كرد، اما احمقهاي گروه فرقان اين وجود مثمر ثمر و كارآمد و پسر جوانش را به آن طرز فجيع از انقلاب گرفتند. خدا همهشان را بيامرزد و ما را هم به آنها ملحق كند، انشاءالله.