باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا 28 مه دو سال قبل در آكادمي نظامي وست پوينت گفت: «شايد ما بهترين چكش را داشته باشيم اما هر مشكلي ميخ نيست كه آن را با چكش بكوبيم.» اين سخن در نظر بسياري از تحليلگران به معناي تغيير نگاه امريكا در عرصه بينالملل ارزيابي شد، به اين معنا كه امريكا در اين عرصه ديگر آن رويه ماجراجويانه نظامي را دنبال نميكند بلكه اصل را بر تعامل با ديگر قدرتهاي جهاني گذاشته و سعي ميكند با ديپلماسي با مشكلات جهاني رفتار كند. اين تحليلگران براي تأييد نظر خود اشارات مستقيمي در همان سخنراني اوباما داشتند كه ميگفت «تمام مشكلات جهان راهحل نظامي ندارند» يا اينكه «از زمان جنگ جهاني دوم برخي از پرهزينهترين اشتباهات ما ناشي از خويشتنداري ما نبودند بلكه ناشي از تمايل ما به ماجراجوييهاي نظامي بدون در نظر گرفتن پيامدهاي آن بود.» حالا به نظر ميرسد او در پايان راه رياست جمهوري با آن حرفها فاصله گرفته و در مصاحبهاي با بيل ماهر مهر تأييدي هم بر استفاده چكش امريكايي براي كوبيدن بر ميخها ميزند.
اوباما در اين مصاحبه و براي تأييد استفاده از چكش امريكايي خود يا همان قدرت نظامي اين كشور بر سه نكته كليدي انگشت گذاشت كه همين سه نكته دستكم تفاوت بنيادي با ادعاي دو سال قبل او را نشان ميدهد. نكته نخست مشروعيت داشتن يك قدرت نظامي برتر در عرصه بينالملل است كه به نظر اوباما همين عامل باعث ميشود امريكا جايگاه خاصي در اين عرصه داشته باشد. به همين جهت است كه او ميگويد: «تا به حال نشده است كه ما به نشستهاي بينالمللي برويم و نتيجهاي حاصل نشود. ساير كشورها يا ظرفيت حل مشكل را ندارند يا تمايلي به انجام آن ندارند.» يك نوع خودبزرگبيني از نوع امريكايي در اين حرف او موج ميزند اما بايد توجه داشت كه از نظر او، اين دستاورد يا جايگاه براي امريكا به بركت داشتن بزرگترين قدرت نظامي است و از همين جهت است كه او داشتن چنين قدرتي با هزينهاي بيش از 600 ميليارد دلار را مشروع ميداند. نكته دوم در استفاده از اين قدرت نظامي در چالشهاي بينالمللي است كه او نه تنها اين موضوع را تأييد ميكند و ميگويد كه امريكا و «قدرت نظامي آن بايد به نقش عمده خود» در عرصه جهاني ادامه بدهد، بلكه استفاده از اين قدرت در عرصه جهاني را يك غريزه طبيعي، natural instinct، ميداند. اين نحو توجيه در مورد استفاده از قدرت نظامي در عرصه بينالمللي تفاوت اساسي ديدگاه او را با آنچه كه دو سال قبل بيان كرده بود، نشان ميدهد، به اين معنا كه نه تنها داشتن بزرگترين چكش دليلي بر استفاده از آن براي كوبيدن بر هر ميخي ميشود، بلكه اين كار تا آن حد طبيعي است كه امريكا به نحو غريزي آن را انجام ميدهد. او با اين نحو توجيه همان ديدگاه ماكياولي را تأييد ميكند كه قانون جنگل بر دنيا حكمفرما است و حق با كسي است كه زور بيشتر داشته باشد. نكته سوم در تبعات و ابعاد استفاده از قدرت نظامي در چالشهاي بينالمللي است.
او در سخنراني دو سال قبل درست به همين دليل بود كه استعاره بزرگترين چكش و ميخ را به كار برد تا تبعات ناخواسته را دليلي براي عدم استفاده از اين چكش در هر مسئلهاي بداند اما حال در عين تاييد همين تبعات ناخواسته، آنها را در حد مشكلات طبيعي هر مداخلهاي تقليل ميدهد. به عبارت ديگر، اوباما ديگر تبعات ناخواسته را دليلي بر عدم استفاده از قدرت نظامي نميداند بلكه آنها را مشكلاتي ميداند كه به دنبال چنين استفادهاي پيش ميآيند و بايد انتظار آن را داشت. تنها مسئلهاي كه باقي ميماند نحوه برخورد رئيسجمهور امريكا با اين تبعات است كه به گفته وي؛ اين موضوع بزرگترين چالش رياست جمهورياش بوده است. اين سه نكته محورهاي اساسي در تغيير نگرش اوباما را تشكيل ميدهند كه باعث ميشود او در پايان راه رياست جمهوري خود از آن ژست ديپلماتيك دو سال قبل فاصله بگيرد و حركت امريكا را در همان ريلي پيش ببرد كه امريكا در طول سالهاي گذشته پيش ميرفت و او هم مثل ديگر روساي جمهور امريكا داشتن بزرگترين قدرت نظامي و برخورد امپرياليستي در مسائل جهاني را حق مشروع و حتي غريزي براي امريكا ميداند و مداخله در چالشهاي بينالمللي را توجيه ميكند.