کد خبر: 814707
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۹۵ - ۱۹:۳۴
گفت‌وگوي «جوان» با همسرشهيد مدافع حرم لشكر فاطميون محمدمحمدي
هزار درود و سلام بر دلاورمردان و شهداي لشكر فاطميون كه از راسخ‌ترين و ولايتي‌ترين افراد هستند؛ همان‌هايي كه نزد اهل زمين شناخته شده نيستند ولي اهل آسمان آنها را به خوبي مي‌شناسند...
شكوفه زماني
هزار درود و سلام بر دلاورمردان و شهداي لشكر فاطميون كه از راسخ‌ترين و ولايتي‌ترين افراد هستند؛ همان‌هايي كه نزد اهل زمين شناخته شده نيستند ولي اهل آسمان آنها را به خوبي مي‌شناسند. محمدمحمدي از لشكر فاطميون، اصالتي افغاني داشت و از رزمندگاني بود كه در سوريه از حرم حضرت زينب (س) دفاع مي‌كرد، او كه 16 ارديبهشت امسال در عمليات خان‌طومان به شهادت رسيد اما پيكر پاكش همچون تعدادي از همرزمانش، چند روزي در ميانه نبرد و بين تروريست‌ها و بچه‌هاي مقاومت، بر زمين افتاد و امكان بازگرداندنش به عقب و ميهن فراهم نشده بود تا اينكه با اجساد داعشي‌ها معامله و به ايران بازگردانده شد.  آنچه در پي مي‌آيد حاصل گفت‌وگوي ما با خانم سكينه محمدي 28 ساله  همسر شهيد محمد محمدي است.
چند سال است مقيم ايران هستيد؟ كمي از زندگي مشتركتان با شهيد بگوييد.
تا الان 22 سال است كه مقيم ايران شده‌ايم و محمد همسرم پسرعمه‌ام بود. قسمت بود كه فقط پنج سال با هم زندگي كنيم. همسرم ششمين فرزند خانواده‌اش بود. او متولد اول فروردين 64 بود. ما آن قدر همديگر را دوست داشتيم كه به صورت عاشقانه و بدون برگزاري مراسم امروزي و خيلي ساده زندگي مشتركمان را آغاز كرديم. بعد از ازدواجمان، خداوند فرزند پسري را به ما هديه داد كه نامش را پيمان گذاشتيم. پسرم با آنكه الان چهار سال و هفت ماهش است، ولي از لحاظ چهره بسيار شبيه پدرش است. هر وقت او را مي‌بينم چهره محمد مقابل چشمانم مي‌آيد. همسرم هميشه مي‌گفت دوست دارم كسي كه من را به عنوان شريك زندگي انتخاب مي‌كند، حجاب كامل داشته باشد و من هميشه به توصيه ايشان عمل مي‌كردم و برايش مهم بود كه خانمش با نامحرم صحبت نداشته باشد و من هم به اعتقاد او احترام مي‌گذاشتم.
شغل همسرتان چه بود؟ او را چطور آدمي شناختيد؟
محمد كارگر ساده بود. با آنكه برادرهايش همگي وضع مالي خوبي داشتند، ولي محمد دوست داشت از ناني بخورد كه خودش با زحمت به دست آورده بود. پدر شوهرم هم كارگر ساده است و محمد هيچ وقت از پدرش گلايه نداشت. من هم توقع زيادي از محمد نداشتم كه بتواند زندگي آنچناني برايم فراهم كند. ما به زندگي ساده قانع بوديم و از اين زندگي ساده لذت مي‌برديم. اين حرف محمد را هرشب زمزمه مي‌كنم كه «خدا روزي رسان است.» وقتي رفتار خودم و محمد را مقايسه مي‌كنم، مي‌بينم من در مقابل او روحيات تندي داشتم. ولي محمد هميشه با روحيه آرامي كه داشت به من هم آرامش مي‌داد. نمي‌توانم او را با كسي مقايسه كنم و هميشه به من مي‌گفت اين نان و پيازي كه با هم مي‌خوريم با خنده باشد نه با دلخوري. ديگر اينكه عقيده داشت روزي هركسي را خدا مي‌رساند و با اين عقايد زندگي پنج ساله شيرين و خوبي داشتيم و دوران به ياد ماندني خوشي را با محمد سپري كرديم.
چطور شد كه تصميم گرفت به سوريه اعزام شود؟
خودش علاقه داشت به سوريه برود. حتي بار اول بدون اينكه من خبر داشته باشم رفته بود ثبت نام كرده بود و من مدتي اين قضيه را نمي‌دانستم. وقتي متوجه رفتنش شدم، با توجه به عشقي كه او به اهل بيت(ع) داشت با رفتنش مخالفتي نكردم. وقتي بار اول به سوريه اعزام شده بود دوماه و نيم آنجا بود. با آنكه ما مستأجر بوديم خيالش از طرف من و بچه‌مان راحت بود و به قول معروف مي‌دانست كه من مي‌توانم گليمم را از آب بيرون بكشم. محمد بعد از آنكه بار اول از سوريه آمد يك ماه بيشتر پيش من و فرزندمان نماند. عيد سال 95 هر سه پيش هم بوديم و خانه اقوام با هم رفتيم و عيد ديدني كرديم. بعد از تعطيلات عيد محمد ديگر نتوانست تحمل كند و براي بار دوم 17 فروردين 95 به سوريه اعزام شد.
گفتيد كه مستأجر بوديد، سخت‌تان نبود با يك بچه و بدون سرپرست سر كنيد؟
اتفاقاً بار دوم كه محمد سوريه بود صاحب خانه جوابمان كرد. پول پيش خانه را بيشتر كرده بود كه من نداشتم بدهم و مجبور شدم بدون محمد دنبال جا بگردم و خانه را تخليه كنم و جاي ديگري ساكن شوم. وقتي محمد زنگ زد، از من پرسيد چه كار كردي؟ گفتم خيالت راحت باشد با كمك برادرم جاي جديد پيدا كردم و نشسته‌ايم آمدي خودت مي‌بيني. محمد با اين دلمشغولي‌ها به سوريه رفته بود. با اينكه كارگر ساده بود ولي چه معامله پر سودي با خداي خودش كرد و بهترين عاقبت بخيري نصيبش شد. همسرم اين بار ديگر برنگشت و 16 ارديبهشت ماه به شهادت رسيد.
واكنش فرزندتان نسبت به خبر شهادت پدرش چه بود؟
هنوز به او نگفته‌ام كه پدرش ديگر بر نمي‌گردد. با آنكه چند ماهي از شهادت محمد مي‌گذرد، اما وقتي پيمان بهانه پدرش را مي‌گيرد به او مي‌گويم پدرت مسافرت است و هنوز نيامده است. يادم است يك روز با پسرم ناهار مي‌خورديم كه يكدفعه محمد از سوريه زنگ زند و پسرم جواب داد و با زبان شيرين بچگي‌اش گفت: بابا سر كار هستي؟ ناهار خوردي؟ پدرش در جواب پيمان گفت تو به جاي من هم بخور و پسرم مي‌پرسد بابا كي مي‌آيي؟ محمد جواب داد به زودي برمي‌گردم. آن روز همسرم زياد با ما صحبت نكرد و گفت بچه‌ها پشت سرم و در صف تماس تلفن هستند. ولي گفت باز هم تماس مي‌گيرم و من منتظرش ماندم كه تماس بگيرد چون به‌ ما قول داده بود اما ديگر خبري از او نشد.
گويا شما تا مدت‌ها از شهادت همسرتان بي‌اطلاع بوديد؟
بله، محمد در سوريه كه بود هميشه تماس‌هايمان يك‌طرفه بود. چون از تلفن كارتي تماس مي‌گرفت، من نمي‌توانستم به او زنگ بزنم. در تمام مدتي كه منتظر تماس مجدد محمد بودم، گويا او به شهادت رسيده بود و ما تا چند هفته بعد از شهادتش، از اين موضوع بي‌اطلاع بوديم. چون پيكرش مفقودالاثر بود و خبر درستي از شهادتش به ما اعلام نكردند. ولي من همچنان منتظر تماسش بودم و به خودم وعده مي‌دادم لابد مي‌خواهد بيايد كه ديگر تماس نمي‌گيرد. بعد از دوهفته پيكرش را آوردند و به ما هم خبر قطعي شهادتش را دادند. وقتي او را ديدم، باورم شد كه ديگر به من زنگ نخواهد زد. البته قبل از اينكه خبر شهادتش را به من برسانند، همه مي‌دانستند محمد شهيد شده و به من چيزي نمي‌گفتند.
از روزهاي چشم انتظاري‌تان بگوييد، همان روزها كه منتظر تماس بوديد.
وقتي از تماس محمد ديگر خبري نشد، من تصميم گرفتم سفره صد صلوات كه براي سلامتي محمد نذر كرده بودم را ادا كنم. اين امر در حالي بود كه همه همشهريانم مي‌دانستند محمد شهيد شده است. يك روز زن برادر محمد با من تماس گرفت و گفت بيا ببينيم مي‌توانيم با محمد تماس بر قرار كنيم. من هم با خوشحالي پيمان را بغل گرفتم و رفتم خانه برادر شوهرم كه همانجا دلم يكدفعه شور زد. آنجا متوجه شدم محمد شهيد شده است. با شنيدن اين خبر ديگر چيزي نفهميدم و سردرد شديدي گرفتم و از حال رفتم.
لحظات وداع معمولاً سخت و خاص است، آخرين وداعتان چطو رقم خورد؟
وقتي رفت هيچ مخالفتي با او نكردم. چون واقعاً عاشق اهل بيت (ع) بود و اين راه را دوست داشت و بالاخره با شهادت به عشق و علاقه‌اش رسيد. او براي هدفي والا مي‌جنگيد و من هم نمي‌خواستم با مخالفتم مانع رسيدن محمد به آن چيزي كه دوست داشت شوم. محمد علاوه بر جهاد علاقه زيادي به زيارت حرم حضرت زينب(س) داشت، شايد دوست داشت در كنار حرم عمه سادات آرام بگيرد. براي بار دوم كه به سوريه مي‌رفت مي‌دانستم اين نگاه و اين لبخند محمد آخرين نگاه او به من و فرزندش است. موقع خداحافظي سه بار برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. حالت عجيبي داشت. از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت. انگار كه مي‌دانست اين بار به شهادت مي‌رسد. او راهش را آگاهانه انتخاب كرده بود و به خاطر هدف مقدس و به تعبير قرآن في‌سبيل الله قدم برمي‌داشت. گويي عشق به وصال محبوب و معشوق خويش را ديده بود كه موقع رفتن لبخند بر لب داشت. من امروز و به روزهاي همراهي‌ام با محمد افتخار مي‌كنم و از خدا و حضرت زينب(س) مي‌خواهم كه من را هم در زمره مدافعان آل‌الله قرار دهد.
 شهادت در خان طومان
مسئول ايثارگران سپاه پرديس به نقل از همرزم شهيد محمد محمدي در خصوص نحوه شهادت او مي‌گويد: شهيد محمدي 16 ارديبهشت ماه 95 در عمليات خان طومان به شهادت رسيد. در آن عمليات كار ايشان خشاب گذاري سلاح‌ها و رساندن آنها به همرزمانش بود كه حين اين كار انفجاري رخ مي‌دهد و تركش‌هاي آن به سينه محمد اصابت مي‌كند و او به شهادت مي‌رسد. بعد از شهادت، پيكرش 14 روز در اسارت داعشي‌ها مي‌ماند و به علت سختي عمليات قابل برگشت نبود. اما با تبادلي كه صورت مي‌گيرد، پيكر شهيد عودت داده مي‌شود. شهيد محمدي از طريق سپاه سيد‌الشهدا(ع) شهرري به سوريه اعزام شده بود كه بعد از شهادت و انتقال پيكرش به ايران در بهشت فاطمه(س) جاجرود به خاك سپرده شد.
 اما خوب است نكته‌اي را هم در خصوص شهداي مظلوم فاطميون عرض كنم. گاهي برخي از حرف‌ها در مورد چرايي حضور رزمندگان مدافع حرم دلمان را به درد مي‌آورد. اگر بچه‌هاي مدافع حرم نبودند، حالا خيلي از مشكلات مردم سوريه و عراق، بر سر مردم خودمان مي‌آمد. جنگ همان جنگ است ولي مكانش به سوريه، عراق و لبنان منتقل شده است. اما بين شهداي مدافع حرم، شهداي فاطميون مظلوميت بيشتري دارند. به عنوان نمونه نداشتن بيمه و اينكه سرنوشت امثال پيمان‌ها در آينده چگونه خواهد شد، خانواده شهداي مدافع حرم افغاني را نگران مي‌كند. اگر بخواهيم يك آمار كلي ارائه دهيم، بچه‌هاي فاطميون اعزامي از پاكدشت 33 شهيد، ورامين 24 شهيد، قرچك14شهيد، پيشوا11شهيد و پرديس چهار شهيد داده‌اند. نداشتن هيچ دستورالعمل ابلاغي از طرف بنياد شهيد براي خانواده‌هاي شهداي افغاني از عدم توجه مسئولان به شهداي افغاني خبر مي‌دهد و اين هم از ديگر دغدغه‌هايي است كه كماكان از خانواده اين شهدا به گوش مي‌رسد. اما هدف همه شهدا يكي است. به قول شهيد سيدابراهيم صدرزاده «هدف ما جلب رضايت پروردگار است، چه پيروز شويم يا اينكه شكست بخوريم دست از مبارزه برنمي‌داريم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار