
—---------------------------—
- چیکار میکنی؟ ولش کن!
- به من گفتن هر کس انتقاد کرد بوسش کنم. من مأمورم و معذور!
—---------------------------—
- گودرز! مواظب باش کبابها نسوزند! کدخدا خوشش نمیاد.
- خیالت جمع باشه اوسممباقر! حواسم هست.
حیاط دهیاری شلوغ بود. کلهگندههای وسطآباد به دعوت کدخدا جمع شده بودند برای جشن برداشت محصول. دور تا دور حیاط روی تخت نشسته بودند. قُلقُل قلیانها بلند شده بود و همهمه صحبتهای دونفره و چند نفره فضا را پر کرده بود.
کلیونس سرش را به گوش مشغضنفر نزدیک کرد و گفت: مشتی! میگم امسال که محصولمون زیاد خوب نبوده، با این حال کدخدا بیشتر از سابق سور میده. حکمتش چیه؟
مشغضنفر ریشش را خاراند و آهسته گفت: نمیدونم والا، ولی هیچ کار کدخدا بیحکمت نیست. صبر کنیم ببینیم چی میشه.
- گوشتون اینجا باشه، کدخدا میخواد صحبت کنه. هیسس... ساکت...
کدخدا ایستاد و شروع به صحبت کرد: خب امیدوارم تا اینجا بهتون خوش گذشته باشه. مسابقه طنابکشی و سوارکاری و زو هم حسابی خستهتون کرد.
یک نفر از میان جمع گفت: مسابقه بیمزهای بود، برنده نداشت.
کدخدا گفت: قرار نیست برنده و بازنده داشته باشیم، دنبال دردسر که نمیگردیم. اینجا وسطآباده، همه بازیهامون برد-برد هستند. اینجوری بهتره، نه سیخ میسوزه نه کباب...
رو کرد به اوسممباقر و گفت: راستی، سپردی کبابها رو نسوزونن؟
- بله کدخدا، خیالت راحت.
کدخدا گلویی صاف کرد و ادامه داد: خب، چی میگفتم؟ آهان الان ناهار آماده میشه و میخوریم، بعدشم برید دعا کنید به جون ما که...
کلیونس پرید وسط حرف کدخدا و گفت: یعنی نمیخواهید درباره کم شدن محصول چیزی بگید؟ ما خیال کردیم میاییم اینجا که یک راه و چارهای پیدا کنیم.
اوسممباقر لبش را گزید. کلیونس ادامه داد: ولی عوضش این ریخت و پاش را راه انداختید.
کدخدا جواب داد: شما ناراحتید که دست و دلبازی کردیم بهتان حال دادیم؟
جمع شروع به همهمه کردند. یک نفر از آن وسط گفت: کلیونس راست میگه، این محصول به خورد و خوراک خودمون هم نمیرسه، چه برسه به فروش. باید یک کاری بکنیم.
کدخدا گفت: ما را دست کم گرفتید؟ نگران نباشید. ما همیشه یک تدبیری داریم که مشکلات را حل میکند. مگر پیارسال را یادتان رفته که با یک تلفن همه مشکلاتتان را حل کردیم؟ آب نمیتوانستید بخورید. پارسال هم به یاد بیاورید که آفتاب درست و حسابی نمیتابید. رفتیم یک دست دادیم به کدخدای ولایات آن طرفی، مسئله حل شد رفت پی کارش. الان آفتاب تابان طوری میتابد که چشم چشم را نمیبیند. امسال هم برنامه داریم برویم آنجا چند تا دیدار و سخنرانی داشته باشیم، بهتان قول میدهم محصولات از آسمان ببارد روی سرتان. فقط یادتان باشد بعد از سخنرانی ما بیرون از خانه چتر فراموش نشود.
مشغضنفر سرش را خاراند و گفت: یعنی کدخداجان میفرمایی ما هیچ کاری نکنیم؟
کدخدا گفت: چرا، کار که زیاد دارید. من یک گروه مزقونچی دعوت کردم، شما در این مدت هر شب میبریدشان تو یک محله برای مردم ساز و دهل بزنند.
کلیونس گفت: همین؟
اوسممباقر به جای کدخدا جواب داد: بله همین! مگر کم کاریه؟ موضوع فرهنگ و هنرِ آبادیه.
کلیونس خواست دوباره چیزی بگوید که یک نفر ناشناس از پشت دهانش را گرفت و ناغافل یک ماچ آبدار چسباند به صورتش! مشغضنفر که کنار کلیونس بود گفت: چیکار میکنی؟ ولش کن!
کسی که کلیونس را ماچ کرده بود گفت: به من گفتن هر کس انتقاد کرد بوسش کنم. من مأمورم و معذور!
این را گفت و یک ماچِ سفت از لپ کلیونس کرد. مشغضنفر گوشش را خاراند و رویش را برگرداند که نبیند!