هفت سال پيش در چنين روزهايي، زندهياد ماموستا محمد شيخالاسلام نماينده مردم
استان كردستان در مجلس خبرگان رهبري، پس از اداي نماز مغرب و عشا و در ماه مبارك
رمضان، به دست بدخواهان وحدت و نظام اسلامي به شهادت رسيد و جمع گسترده شاگردان و
ارادتمندان خويش را داغدار ساخت. اينك و در آستانه سالروز شهادتش، يادماني براي آن
بزرگوار فراهم آوردهايم كه درپي ميآيد.
محمد شيخالاسلام در سال 1315 در شهر بانه و در خانوادهاي روحاني ديده به جهان گشود. محمد فرزند چهارم خانواده محمد شيخالاسلام بود و از همان بدايت امر تحت تعاليم پدر بزرگوارشان، از اعاظم علماي كردستان قرار گرفت و در فضايي سرشار از علم و عرفان پرورش يافت. محيطي كه 13 نسل پيش از او در آن نمو يافته و منشأ خدمات ارزندهاي به جامعه اسلامي شده بودند. محمد شيخالاسلام در طريق اسلاف خود براي كسب علم تمام كردستان ايران و عراق را زير پا گذاشت و در شهرهاي مختلفي مانند مريوان، پنجوين، بياره، طويله و حلبچه از خرمن عالمان بزرگ آن روزگار خوشهچيني كرد و پس از سالها تلاش از محضر عالم جليلالقدر مرحوم ماموستا براي هدايت مردم واصل شد.
پس از آن روحاني جوان با كولهباري از علم و تجربه به شهر سقز برگشت و در مسجد شيخ مظهر به تدريس و تبليغ دين پرداخت. سپس با توجه به توان علمي و بنا به درخواست مردم ايشان به عنوان امام جماعت و مدرس خانقاه مرحوم حاج شيخ مصطفي معرفي شد و سالها در اين مكان مقدس به انجام وظيفه پرداخت و همزمان به عنوان دبير در دبيرستانهاي سقز به تدريس مشغول شد.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي و حضور گروهكهاي مختلف در شهر سقز حاج ماموستا محمد شيخالاسلام به تهران رفت و در مدارس علوم ديني و دانشگاههاي آنجا تدريس كرد. شهيد ماموستا شيخالاسلام در سال 1371 به شهر سنندج نقل مكان كرد و مدتي در مسجدالنبي اين شهر امام جماعت بود و پس از ساخت مسجد سيد قطب به عنوان امام جماعت در آنجا مشغول خدمت و اداي تكليف شد. ورود حاج ماموستا به سنندج باب جديدي به روي طلاب علوم ديني باز كرد و دهها طلبه براي آموختن گرد شمع وجود نازنينش حلقه زدند. ايشان همزمان در دانشگاههاي استان كار تدريس را آغاز كرد و منشأ خيرات علمي فراواني براي منطقه شد.
اين عالم فرزانه در دورههاي سوم و چهارم به عنوان نماينده مردم كردستان در مجلس خبرگان رهبري انتخاب شد. شهيد محمد شيخالاسلام سالها عضو شوراي افتاء(1) بود و به عنوان مجتهد مسلم در فقه امام شافعي در مسائل شرعي محل رجوع مردم مسلمان منطقه بود. اين شهيد گرانقدر از مناديان وحدت اسلامي بود و به عنوان يكي از اعضاي فعال «مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي» در ايجاد وحدت و زدودن مظاهر اختلاف فعاليتهاي چشمگيري داشت.
شهيد شيخالاسلام به عنوان يكي از وزنههاي سنگين نظام مقدس جمهوري اسلامي در استان كردستان در افشاي چهره كريه دشمنان انقلاب اسلامي بسيار اثرگذار بود و از زماني كه وارد سنندج شد تا لحظهاي كه جام گواراي شهادت را سر كشيد هيچگاه در دفاع از انقلاب اسلامي كوتاهي نكرد. اين مسلمان متعهد با بدعتگذاران و منحرفاني كه به نام دين تيشه به ريشه دين ميزدند و به عنوان پيادهنظام استكبار قصد تخريب اذهان جوانان اين ديار، انحراف و فريب آنها را داشتند، شديداً مخالفت ميكرد و پيوسته مردم را به تبعيت از سيره اسلاف و شرع پاك رسولالله(ص) و صحابه و ائمه بزرگوار(ع) فراميخواند و چون سدي پولادين در مقابل هجمه ناجوانمردانه گروه بدعت ايستاده بود.
دشمنان دين كه وجود حاج ماموستا را مانع ادامه مأموريت خود ميديدند در يك اقدام غير انساني ايشان را در شامگاه بيست و هفتم ماه مبارك رمضان سال 1388 ش (26 شهريور) در حين خروج از مسجد سيد قطب سنندج هدف گلوله قرار دادند و خون پاكش را بر سنگفرشهاي ميعادگاه هميشگي او، خانه پاك الله جاري ساختند. اينگونه سيد بزرگوار پس از سالها تلاش در راه نشر معارف ديني و خدمت به انقلاب اسلامي، با چهرهاي خونين به ملاقات پروردگار خويش شتافت. شهادت شهيد ماموستا شيخالاسلام به عنوان يكي از چهرههاي شاخص در سطح كشور انعكاس فراواني داشت و شخصيتها و مجامع مختلف در اين زمينه اقدام به صدور پيامها و بيانيههاي مختلفي كردند كه در رأس همه آنها پيام تسليت مقام معظم رهبري «مد ظله العالي» تسكيني بر آلام مردم مسلمان كردستان، خصوصاً روحانيت جليلالقدر اين ديار بود كه تاكنون بالغ بر 70 تن از آنان در دفاع از ارزشهاي اسلامي و انقلابي به دست مزدوران و منحرفان به شهادت رسيدهاند.
روز قبل از شهادت حاج ماموستا شيخالاسلام خدمت ايشان رسيدم و عرض كردم: «حاج ماموستا خواهشي از شما دارم. اميدوارم بپذيريد.» فرمود: «بفرماييد. اگر قابل پذيرش باشد حتماً خواهم پذيرفت.»
گفتم: «با توجه به ترورهاي اخير و شهادت حاج ماموستا عالي اگر امكان دارد توصيه اين شاگرد بيمقدار خود را بپذيريد و مدتي به مسجد تشريف نبريد. اين كار از نظر شرعي هم هيچ اشكالي ندارد، شما مجتهد هستيد و بهتر از همه ما ميدانيد نرفتن به مسجد بنا به ضرورتي است كه پيش آمده است.» حاج ماموستا لبخندي زد و فرمود: «به عنوان يك انسان در نامه اعمالم معصيتهاي زيادي دارم، اما مرتكب معصيتي نشدهام كه اميد به بخشش آن را از طرف خداوند نداشته باشم، ولي اين روزهاي آخر عمر فرصتي است تا از خداوند بخواهم آن را با فضيلت شهادت ختم به خير كند. رجاي واثق دارم خداوند ميخواهد وسيلهاي فراهم كند تا مرا ببخشد و قلم عفو بر گناهانم بكشد. اين وسيله چيزي جز شهادت نيست. لذا از شما خواهش ميكنم بار ديگر موضوع ترك مسجد را تكرار نكنيد، چون آماده شهادت هستم و اگر خداوند اين لطف را در اين ماه پربركت نسبت به من روا كند، قطعاً به فوز اكبر ميرسم. شهادت بالاترين مقامي است كه خداوند به بندگان خاص خود عنايت ميفرمايد.»من كه انتظار شنيدن اين پاسخ را نداشتم، بحث را ادامه ندادم و عرض كردم: «حاج ماموستا هر طور كه صلاح ميدانيد عمل كنيد.»
حاج ماموستا عادت داشت پس از اداي هر فرض دو ركعت نماز سنت ميخواند و سپس از مسجد خارج ميشد. مأمومين هم به تأسي از حاج ماموستا اكثراً اين دو ركعت نماز سنت را ميخواندند و بعد همراه با حاج ماموستا از مسجد خارج ميشدند و هيچوقت هم حاج ماموستا را تنها نميگذاشتند و ايشان را مشايعت ميكردند. شبي كه به شهادت رسيد، برخلاف رسم معمول وقتي دو ركعت نماز سنت را خواند باز اقامه نماز ديگري را بست و مشغول نماز خواندن شد. اهل مسجد وقتي ديدند نمازهاي حاج ماموستا ادامه دارد مسجد را ترك كردند و براي افطار به منازلشان رفتند. بنده هم آن شب برخلاف هميشه زودتر از مسجد خارج شدم و ايشان تنها مانده بود و پس از اتمام نمازشان در حين خروج از مسجد مورد سوءقصد كوردلان قرار گرفت و به شهادت رسيد.
حاج ماموستا شيخالاسلام علاقه وافري به قبرستان قديمي حاج شيخ محمدباقر سنندج داشت و هر وقت فرصتي حاصل ميشد با هم به آنجا ميرفتيم و ضمن قرائت فاتحه دقايقي را در كنار مرقد حاج ماموستاي نودشه مينشستيم و آياتي از كتاب حق را تلاوت ميكرديم.
مرحوم حاج ماموستاي نودشه استاد شهيد شيخالاسلام بود و ايشان از ميان اساتيدي كه در محضرشان تلمذ كرده بود، ارادت خاصي به اين شخصيت داشت و هميشه ميگفت: «ايشان عالمي برجسته، زاهدي وارسته و عارفي به خدا رسيده بودند.» هر وقت به آنجا ميرفتيم، ميفرمود: «از خداوند متعال ميخواهم لياقت اين را داشته باشم كه در كنار استادم دفن شوم» و آن نقطه را نشان ميداد و ميگفت: «آرزو دارم در همين جا دفنم كنند.» به خانواده محترمشان هم گفته بود در كنار استادشان مدفون شود. خداوند تبارك و تعالي اين كرامت را به اضعاف نصيب ايشان فرمود و او در ماه مبارك رمضان شب جمعه به شهادت رسيد. در روزي كه عيدالمؤمنين است، دلش به ديدار معبودش شاد شد و در كنار استادش همان نقطهاي كه آرزو داشت دفن شد و به آرزويش رسيد.
حاج ماموستا شيخالاسلام از شهادت شهيد حاج ماموستا عالي بسيار متأثر شده بود، حتي در مراسم شهيد عالي وقتي ايشان را براي سخنراني دعوت كردند، حالت عادي نداشت و بعد از سخنراني هم فرمود: «سرگيجه دارم و نميتوانم در مجلس بنشينم.» ايشان را به منزل بردند. روز بعد بنده براي احوالپرسي و عيادت خدمتشان رسيدم و جوياي احوالشان شدم. فرمود: «رفع كسالت شده است، اما سيد دوست ندارم با مرگ طبيعي بميرم. خوشا به سعادت ماموستا عالي كه در ماه مبارك رمضان و با شهادت به ديدار پروردگارش رفت. واقعاً زيباست اگر خداوند اين مقدار به من لطف فرمايد كه در سن پيري شهادت در راهش را نصيبم كند. اين بزرگترين كرامتي است كه خداوند در حقم روا ميدارد.»
عرض كردم: «حاج ماموستا فرمايش شما كاملاً متين است، ولي بايد خيلي مواظب باشيد. دشمن مترصد فرصتي است تا ضربهاي وارد كند. من خيلي نگرانم.» با شوخي فرمود: «نگران خودتي يا من؟» گفتم: «هر دو.» فرمودند: «نگران خودت نباش. تو آسيبناپذيري! نگران من هم نباش، چون شهادت در راه خدا بزرگترين سعادت است و هر چه او بخواهد همان خواهد شد.»
آشنايي بنده با جناب حاج ماموستا شيخالاسلام به سال 1345 برميگردد. در آن زمان من در سقز طلبه بودم و ايشان هم مدرس بود. البته توفيق حضور در حجره ايشان و تلمذ در محضرشان را نداشتم و در خدمت جناب ماموستا ملا محمدامين شريعتي درس ميخواندم، اما در هفته چند بار خدمت ايشان ميرسيدم و از اخلاق و منش بزرگوارانه اين عالم جليلالقدر درس ميگرفتم و سعي ميكردم آنچه در رفتار ايشان ميبينم الگو و سرمشق خودم قرار دهم و رفتارم را با اعمال ايشان هماهنگ كنم. حاج ماموستا در همه علوم زمان خود استاد و در ادبيات عرب بيبديل بود. آنچنان استادانه علوم عربي را تدريس ميكرد كه گويي از كودكي با اين زبان تكلم كرده بود. در ساير علوم نيز هميشه منشأ بهرهها و فوايد فراواني براي طلاب بود. ايشان عاشق سنت نبوي بودند و براي حفظ و حراست آن جان كمترين بهايي بود كه ميتوانست در اين راه بذل و بخشش كند. در دفاع از انديشههاي پاك و زلال ديني از هيچكسي واهمه نداشت و مردانه در پاسداري از آنها ايستادگي ميكرد.
شهادت ايشان پيامهاي فراواني دارد و دقيقاً مصداق مصراع معروف «در مسلخ عشق جز نكو را نكشند» است، چون دشمن نتوانست او را تحمل كند. او كسي بود كه چون سد نفوذناپذير در مقابل انديشههاي باطل ايستاده بود و با منطق و استدلال دائم براي بطلان آن افكار تلاش ميكرد، چون در جبهه حق بود و سخنانش خريدار داشت و طبل رسوايي دشمن با اين منطق شريعت محمدي(ص) به صدا در ميآمد.
گواه صادق ناداني دشمن آن است كه ايشان را با زبان روزه به شهادت رساندند.
حاج ماموستا انسان بسيار منظم و وقتشناسي بود، هميشه با برنامه پيش ميرفت. سر وقت به مسجد ميرفت، اما به دليل پاسخگويي به سؤالات مردم زمان برگشتنش دست خودش نبود. غروب همان روزي كه به شهادت رسيد، پيش از رفتن دوش گرفت و لباسهاي تميز و مرتبي پوشيد و عازم مسجد شد. خدمتشان عرض كردم: «حاجي! اگر ممكن است مدتي براي اقامه نماز مغرب به مسجد نرويد!» فرمود: «نه، سيده! مقدور نيست. بايد حتماً بروم. چرا؟ چه شده است كه نگراني؟» گفتم: «حاجي چند روزي است دلهره عجيبي دارم. ترس و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته است. گويي منتظر حادثهاي هستم.» فرمود: «جز خدمت به دين و مردم كاري نكردهام، اگر هم اتفاقي بيفتد هيچ باكي ندارم، چون در راه حق شهيد شدهام.» از اين كلامش خيلي تعجب كردم، چون اولين بار بود كه به صراحت از شهادت صحبت ميكرد. در حالي كه براي جمع كردن وسايلش راهي اتاق ديگري شد، همراهش رفتم و دوباره خواهش كردم از رفتن منصرف شود. فرمود: «مگر ممكن است نروم، در حالي كه مردم با زبان روزه منتظرم هستند.» نگاهي به من انداخت. احساس كردم پشت اين نگاه هزاران حرف نهفته است، اما چيزي نگفت. گفتم: «پس اكنون كه اصرار به رفتن داري بگذار راننده را صدا بزنم.» فرمود: «ميروم داخل كوچه قدم ميزنم تا راننده بيايد.» گفتم: «نه، داخل كوچه نرو. من ميترسم. بگذار راننده بيايد بعد برو.» فرمود: «باشد. سيده، هر طور صلاح ميداني.» من هم رفتم راننده را صدا زدم و ايستادم تا وقتي كه سوار ماشين شد. بعد از اذان سفره افطار را انداختيم و منتظر حاجي مانديم. حدود يك ربع از اذان گذشته بود كه به پسرم گفتم: «حامد! چرا پدرت نيامد؟» گفت: «مادر چرا نگرانيد؟ حتماً به خاطر پاسخ به سؤالات مردم دير كردهاند. نگران نباش. الان برميگردند.» گويي به من الهام شده بود اتفاقي ميافتد. بلند شدم، چادرم را برداشتم و گفتم: «حامد، من خيلي نگرانم. به دنبالم پدرت ميروم.» دخترم گفت: «مادر صبر كن تا به مسجد زنگ بزنم.» ايشان رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و گفت: «كسي گوشي تلفن را برنداشت!» در اين اثنا حامد رفته و وقتي به دم در رسيده و با جنازه خونين پدرش روبهرو شده بود. فوراً برگشت و گفت: «مادر! به برادرم محمد زنگ بزن. حال پدر به هم خورده است و داريم او را به بيمارستان ميبريم.» بلافاصله به طرف مسجد راه افتادم. تعدادي از همسايهها هم همراهم آمدند. در آنجا فهميدم چه اتفاقي افتاده است. همراه آنها به بيمارستان رفتيم. گفتند: «برگرديد جنازه سردخانه است.» با شنيدن اين جمله گويي دنيا بر سرم خراب شد، چون از شهادت حاج ماموستا اطلاع نداشتم و تصورم اين بود كه ايشان زخمي شدهاند.