کد خبر: 812472
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۵ - ۱۹:۵۹
«فداييان اسلام، دولت دكترمحمدمصدق و زمينه‌هاي اختلاف» در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام والمسلمين شيخ محمدرضا نيكنام - بخش نخست
سال پيش در چنين روزهايي، فدائیان اسلام در تكاپويي پيگير براي...
محمدرضا كائيني
65 سال پيش در چنين روزهايي، فدائیان اسلام در تكاپويي پيگير براي آزادي رهبرخويش، تمام راهها را ميآزمودند. به آنان گفته شده بود كه: نواب صفوي در سالهاي قبل در ساري، عليه شرابخواري سخنراني كرده و مردم تهييج شده از بيانات وي، به يك مشروبفروشي حمله بردهاند و حالا دولت برآمده از تلاشهاي پيگير آنان- يعني دولت دكتر محمد مصدق- با استناد به شكايت صاحب آن دكان، حكم دستگيري رهبر فدائیان اسلام را صادر كرده است! بهانه اين دستگيري اما، بس سست مينمود و نشان از آن داشت كه دولت مصدق به همگامان سياسي ديروز خويش، به ديده مزاحم مينگرد و درصدد آن است كه خود را از تعهد برانجام مطالبات آنان برهاند. دستگيري و زندان 20 ماهه شهيد نواب صفوي در دوران حكومت دكتر مصدق، داستاني طولاني دارد كه تفصيل آن را بايد در اسناد و آثار مربوطه بازجست. در گفتوشنودي كه پيش روي داريد، فقيد سعيد مرحوم حجتالاسلام و المسلمين حاج شيخ محمدرضا نيكنام از اعضاي جمعيت فدائیان اسلام، علاوه بر بيان چند و چون آشنايي خود با شهيد نواب صفوي و پارهاي خصال وي، به زمينهها و پيامدهاي بروز اختلاف ميان شهيد نواب صفوي و دولت دكتر مصدق اشاره كرده و خاطرات خويش را نيز در اين فقره باز گفته است. اميد آنكه انتشار اين سند، پژوهندگان تاريخ نهضت ملي و جمعيت فدائیان اسلام را مفيد آيد.

به عنوان اولين سؤال، بهتر است كه از اين موضوع شروع كنيم كه آشنايي جنابعالي با جمعيت فدائیان اسلام و شهيد نواب صفوي از چه دورهاي و چگونه آغاز شد؟ چه ماجرايي شما را با آنان مرتبط ساخت؟

بسم الله الرحمن الرحيم. آغاز آشناييام با نواب صفوي، شبي بود كه مرحوم حاج شيخ مهدي حقپناه ايشان را به دولاب آورد و او سخنراني كرد. در آن زمان تصميم گرفته بودند قبرستاني را كه در خيابان غياثي (آيتالله سعيدي كنوني) و جهانپناه بود، به دبيرستان تبديل كنند. مدت 30 سال از دفن اموات در آن قبرستان منقضي نشده بود. به ياد دارم آن شب مرحوم نواب سخنراني كرد و درباره اين اقدام گفت: شما جوانها غيرتتان كجاست؟ شهامتتان كجاست؟ برويد آنجا بايستيد، جلوگيري كنيد و نگذاريد كسي آنجا كلنگ بزند! آن شب ايشان چنان پرحرارت صحبت كرد كه واقعاً روحيهاي در كالبد افراد دميد. بعدها كه ايشان به دولاب تشريف ميآوردند، چون منزل شخصي نداشتند، منازل آشنايان و دوستان تبديل به پايگاه ايشان شد. نواب، شهيد سيد محمد واحدي و شهيد خليل طهماسبي به منزل ما زياد ميآمدند. با رفت و آمدهاي شهيد نواب صفوي، شهيد خليل طهماسبي با خواهر بنده ازدواج كرد و حاصل آن هم پسري به نام محمدمهدي طهماسبي بود. او 14 ماهه بود كه پدرش به شهادت رسيد. اين آغاز رفت و آمد ما با اين عزيزان بود و بعد مرتب ادامه يافت و بيشتر شد. احتمالاً از سال 1329 بود كه آشناييام با فدائیان اسلام زياد شد، زيرا اولين باري كه به زندان رفتم سال 1330، زمان دكتر مصدق بود.

قاعدتاً جنابعالي بعدها شناخت بيشتر و بهتري نسبت به شهيد نواب صفوي پيدا كرديد. درباره پيشينه خانوادگي و همچنين گذشته ايشان چه اطلاعاتي به دست آورديد؟

نام خانوادگي مرحوم نواب «ميرلوحي» بود. ميرلوحيها از ساداتي هستند كه در اصفهان زندگي ميكردند. مرحوم آيتاللهالعظمي مرعشي نجفي به من فرمود: اين ميرلوحيها، همه از اصفهان هستند و بعداً اين طرف و آن طرف پراكنده شدند. پدر مرحوم نواب به خيابان خانيآباد آمد و در آنجا زندگي كرد و مرحوم نواب هم در آن محل بزرگ شد و دبيرستان رفت. بعد به آبادان رفت و مدت كوتاهي در شركت نفت مشغول كار شد و از آنجا براي ادامه تحصيل به عراق رفت كه پايان تحصيل او همان زماني بود كه براي ترور كسروي به ايران بازگشت.

پس از ترور كسروي به دست شهيد سيد حسين امامي، اسم تشكيلات فدائیان اسلام مطرح شد. يعني جمعيت فدائیان اسلام به صورت رسمي اعلام موجوديت كرد. رهبر جمعيت فدائیان اسلام هم طبعاً كسي جز شهيدنواب صفوي نبود. در طول مدتي كه با نواب صفوي بودم، علاقه اين مرد را به ائمه اطهار و خاندان نبوت و رسالت منحصر به فرد ديدم. نواب فرصت زيادي براي تحصيل نداشت، ولي هوش و استعداد بالايي در او بود. اگر يك بار مثلاً اسم بنده را كه نيكنام هستم ميشنيد در مجلسي كه ميرفتيم، ميگفت: آقاي نيكنام! بفرماييد. افراد را با نام صدا ميزد و اسمها يادش نميرفت. در مدتي كه آنجا بود، تعليم و تهذيب ديده بود و با آقاياني از جمله مرحوم علامه اميني حشر و نشر داشت. از جلوههاي استعداد و هوش او يكي اين بود كه در آن موقعيت خطرناك، كتابي به نام «برنامه حكومتي فدائیان اسلام» يا كتاب رهنماي حقايق را نوشت. روحيه ايشان سلحشوري و فداكاري بود و انگيزه اصلي حركت از نجف هم، اجراي اعدام انقلابي كسروي بود كه مسائل بعدي هم در پي آن بود. شخصي كه ايده و هدف او اسلام است و براي اسلام حركت ميكند، طبيعي است افراد زيادي با شنيدن اين صحبتها و شركت در برنامهها و مجالس به وي گرايش پيدا كنند، ولي وقتي كه ببينند سود مادي در بين نيست، در افراد قدري دلسردي ايجاد ميشود و آن حالت اوليه در شخص از بين ميرود.

براي مرحوم نواب خصال و ويژگيهاي فراواني را بر شمردهاند كه قدرت تأثيرگذاري فوقالعاده در مخاطبين، در زمره آنها به شمار ميرود. گرايش وفاداران به او پس از سپري شدن چند دهه، شاهدي براين مدعاست. از ديدگاه شما، او چرا تا اين حد مورد گرايش اطرافيان، به ويژه نسل جوان قرار ميگرفت؟

تا كسي با نواب همنشين نباشد، قادر به پذيرش اين خاطرات نميشود. مرحوم نواب براي احقاق حقوق مردم و عالم اسلام، يكپارچه آتش بود. در اوايل حركت و زمان ترور كسروي، شاه درخواست كرد او را ببيند. ايشان ميگفت: وقتي براي ديدار شاه رفته بود، شاه زير درختها قدم ميزد. آقايي كه در دفتر بود به من تعليم داد و گفت: شما معمم، روحاني و سيد هستيد، ولي به هر حال ايشان اعليحضرت هستند. شما سلام كردن را آغاز كنيد؛ جلوي ايشان قدم نزنيد، قبل از اينكه دستور بدهد ننشينيد. اينها دستوراتي بود كه در تشريفات دادند. نواب گفت: من يك جمله گفتم من مشرك نيستم! تا گفتم مشرك نيستم، خود شاه از زير درختها اشاره كرد كه بياييد. ميگفت رفتم. آنقدر براي سلام كردن لب باز نكردم تا او لب باز كند. جوري سلام كردم كه با سلام او ادا شده باشد. طوري قدم زدم كه يك ميليمتر از من جلوتر نرفته باشد. حرف ميزدم، ولي حواسم به آن جهت بود. آن وقت به ايشان پيشنهاد ميشود بياييد سفارت يكي از كشورها را بپذيريد، ولي ايشان نپذيرفت. آدمي كه خانه، زندگي و وسايل زندگي ندارد چطور و با چه انگيزهاي اين مقامات را نميپذيرد؟ آدم عجيب و غريبي بود. تمام اوقات خود را صرف اين ميكرد كه ما بايد براي اسلام فعاليت كنيم و از اين عالم بيهوده نرويم. تبليغات ايشان در روحيه جوانها اثر عميقي گذاشت. مثلاً مرحوم شهيد حاج مهدي عراقي از كساني بود كه با ايشان در تماس نزديك بود و آقا مهدي عبدخدايي، پسر مرحوم آيتالله شيخ غلامحسين مجتهد تبريزي، يكي ديگر از آنها بود. خود من نمونه ديگر آنها بودم و بسياري ديگر.

به هر حال هر چه ما كسب كرديم از نفس گرم آن شهيد بزرگوار بود. اصلاً اگر كسي يك ساعت نزد او مينشست، از خود بيخود ميشد. گاهي فكر ميكردم چرا در مكه به پيغمبر ميگفتند: ساحر، كاهن، ديوانه! ديدم چون هر كس 10 دقيقه پيش پيغمبر مينشست يك گلوله آتش برميگشت و ديگر نميشد جلوي او را بگيري! در مكه گفتند: چيزهايي بگوييم كه اصلاً كسي نزد ايشان نرود. مرحوم نواب نيز چنين خصلتهايي داشت.

اسناد مربوط به فعاليت سياسي فدائیان اسلام و نيز اظهارات شهود، نشان ميدهد كه اين جمعيت از ساختار متعارف فعاليت سياسي برخوردار نبوده، اما در عين حال عضوگيري هم ميكرده است. جنابعالي كه با اين جمع مرتبط بوديد، بفرماييد كه اين گروه براي ساماندهي حاميان و سمپاتهاي خود از چه شيوهاي استفاده ميكرده است؟

يكي از كارهايي كه مرحوم نواب انجام داد، اين بود كه جلسات چهار يا پنج نفره تشكيل ميداد و من سرپرست آن جلسهها بودم. چهار نفر از بچهها را برميداشتم و هيچكس نميدانست كجا ميرويم. به اين چهار نفر اعلام ميكردم شب در ساعت مقرر در مسجد ارك باشند. آنها ميآمدند و صحبت ميكرديم. اگر دوستي پيدا ميشد و شش نفر ميشديم، يكي از افراد را رد ميكرديم تا جلسه ما از پنج نفر بيشتر نشود. تشكيلات را پنج نفره و محرمانه درست كرده بوديم تا همه جا بتوانيم تسلط داشته باشيم، تبليغ و جوانها را جذب كنيم. تبليغات ما هم جوري نبود كه همه بدانند چه كار ميكنيم؛ كجا ميرويم، با چه كسي ميآييم و... به هر حال مرحوم نواب تصميم گرفت جلسات پنج نفره تشكيل دهد و سرپرست يكي از پنج نفرهها من بودم. بعد گروههاي ديگر را همينطور تعيين كرده بود. مثلاً در آبادان نميگفتيم جلسه كي و كجا برگزار ميشود. شهرداري و فرمانداري هم نميدانست. ما شب جمعه، آخر شب اطلاعيهاي پخش ميكرديم و در آن مينوشتيم: جلسه بيان حقايق احكام نوراني اسلام صبح جمعه در مسجد فلان و سپس در شهر پخش ميكرديم. صبح كه ميشد آنجا جمع ميشدند. مسجدي به نام مسجد دزفوليها آنجاست. يك روز صبح با مرادعلي حدادي از خانه بيرون آمديم تا به جايي كه اعلام كرده بوديم، برويم. در راه ديدم كوچه خيلي شلوغ است! پرسيدم: «حدادي! چرا كوچه اينقدر شلوغ است؟» پاسخ داد: «نميدانم» آرام آرام تا در مسجد رفتيم. وقتي وارد مسجد شديم، به خادم مسجد گفتم: «سماور را روشن كرديد؟» گفت: «حالا روشن ميكنم.» به شبستان رفتم و گفتم: «آقاي حدادي! بلندگو را اينجا بگذار تا قرآن بخوانم». شروع كردم به خواندن قرآن كه متوجه شدم سرهنگ كاووسي، معاون شهرباني بالاي سرم ايستاده است! قدري قرآن خواندم. قرآن را بوسيدم و كنار گذاشتم. برگشتم و گفتم: «كاري داريد؟» دست در جيبش كرد و تراكت را بيرون آورد تا به من نشان بدهد. گفتم: «من پخش كردم، ميخواهيد به من نشان بدهيد؟» گفت: «آقاي رئيس شهرباني ميخواهد با شما صحبت كند.» بلند شدم و از مسجد بيرون رفتم. شايد همه خيال كرده بودند مرا گرفتهاند! سر كوچه كه رسيديم يك داروخانه بود. داخل داروخانه رفت و تلفن را برداشت و به رئيس شهرباني گفت: خودشان اينجا آمدند و ميخواهند با شما صحبت كنند. گوشي را به من داد. تا گوشي را داد، گفتم: «آقاي دولتشاهي همه خدمات را به عالم اسلام كرديد و فقط بستن در مساجد باقي مانده بود؟ به ايشان دستور داديد در مسجد را ببندد، قفل آن را من بايد بياورم؟» رئيس شهرباني گفت: «من نگفتم!» گفتم: «ايشان ميگويد و گوشي را به معاون دادم. » آقا قدري صحبت كرد. بعد بيرون آمديم و من و سرهنگ كاووسي به طرف مسجد راه افتاديم. خود او ميگفت: آقايان بفرماييد، بفرماييد و در مسجد ازدحامي شد. هفتم ماه صفر، شهادت امام حسن(ع) بود. آن روز در مسجد غوغا كردم. وقتي از منبر پايين آمدم، مساجد ديگر آبادان را بسته بودند. رئيس شهرباني گفته بود: اگر بخواهيم فقط درِ آن مسجد را ببنديم نميشود، همه مساجد را ببنديد تا مسجدي هم كه او ميرود بسته باشد. مرحوم آقاي قائمي به بعضيها گفته بود:«خاك بر سرتان كنند، همه مساجد را بستند تا او صحبت نكند. همه مساجد بسته بود و آن يك نفر كار خودش را كرد و نگذاشت در مسجد بسته بماند.»

فدائيان اسلام كتابي به نام «برنامه حكومتي فدائیان اسلام» داشتند و شما هم آن را بعد از انقلاب، با مقدمهاي جديد منتشر كرديد. درباره مفاد اين كتاب هم توضيحاتي بفرماييد.

شهيد نواب صفوي خيلي فرصت تحصيل و مطالعه پيدا نكرد، اما فوقالعاده باهوش بود و اين كتاب را نوشت كه در آن براي همه وزارتخانهها و نهادهاي ايران برنامههاي ديني گذاشته بود. در آن كتاب درباره روسيه، انگلستان و امريكا مطالب مهمي گفته است. چاپ اين كتاب با هزاران مشكل و به صورت تكبرگي صورت گرفت، يعني نيمهشبها ورق ورق ميبردند و در منزل آقاي كرباسچيان چاپ ميكردند! بعد هم نميشد آن را جلد كرد و فقط به هم وصلش ميكردند. اين كتابها براي همه وعاظ، ائمه جماعت، مداحها، وزرا، وكلاي مجلس، سفراي خارجي و حتي دكتر هومن وزير دربار هم فرستاده شد. تمام آدرسها را پيدا كرده بوديم و به شكل حيرتانگيزي بهسرعت كتابها را پخش كرديم. رژيم مانده بود مگر فدائیان اسلام چه تشكيلاتي دارد كه به اين سرعت ميتواند اين كار را بكند؟ واقعيت اين است كه دست ما به جايي هم بند نبود كه پول يا سرمايهاي داشته باشيم و فقط روي عشق، علاقه و غيرت دينيمان اين كارها را ميكرديم.

چرا شهيد نواب صفوي اين كتاب را نوشت؟

چون همهجا پخش كرده بودند: اينها يك مشت بچه بيسواد هستند كه دور هم جمع شدهاند و اين كارها را ميكنند و اگر اين كارها درست بود، چرا آيتالله بروجردي يا ديگران همراهي نميكنند؟ فضاي سياسي هم در آن موقع طوري نبود كه مراجع بتوانند مستقيم دخالت كنند. با نوشتن اين كتاب و پخش گسترده آن، همه متوجه شدند پشت اين حركت يك فكر تشكيلاتي قوي قرار دارد كه به فكر تأسيس حكومت اسلامي است و براي آن برنامه دارد.

شايد بهتر باشد در اين بخش از گفتوگو، به موضوع اصلي اين مصاحبه بپردازيم كه عبارت است از علل اختلافات آنها با دولت دكتر محمدمصدق و حوادث بعدي. چرا اين هم پيماني و همكاري به نقار و اختلاف مبدل شد؟ شما دراينباره چه ديدگاهي داريد؟

پس از ملي شدن نفت، سر و صداي مربوط به آن خيلي زياد بود. نفت هم ملي شده بود و خليل طهماسبي در زندان بود. در مجلس سر و صدا شد كه: اين آقا مشمول عفو عمومي ملت است، چون كاري ملي و كاري مربوط به همه مملكت كرده و عفو او هم مربوط به ملت است. در خيابان راه افتاده بودند. طومارها در دستشان بود و در مغازهها امضا ميگرفتند. آنها ميگفتند: « عفو خليل طهماسبي در واقع درخواست عمومي ملت ايران است، چون عملي كه انجام داده سرمايه اصلي ملت ايران را زنده كرده و از دست اجانب بيرون آورده است.» قبلاً بالاي جايگاههاي بنزين و نفت مينوشتند: شركت نفت ايران و انگليس، يعني آنقدر در دل اين مملكت ريشه كرده بودند. مرحوم نواب متوجه شد دارند كار تازهاي ميكنند. آن كار چه بود؟ گفته ميشد: مجلس سنا عفو خليل طهماسبي را هنوز تأييد و اين پرونده را بررسي نكرده است. صحبت از بررسي آن در مجلس سنا شد. طبيعي بود اگر آن كار هم صورت ميگرفت، نتيجه آن ميشد كه در مجلس سنا ممكن بود عفو خليل طهماسبي را باطل بدانند و بگويند: اين لايحه در مجلس تصويب شد، ولي از نظر ما ملغي است!

به نظر من اولين نقطه حساسيت مرحوم نواب اينجا بود كه ميديد برخي از به ظاهرمليون دارند دراين باره با سردي و تعلل رفتار ميكنند. البته نواب هم از راه و روش خود دست برنداشت. نتيجه آن شد كه در پي ادامه آن اختلافات و حادتر شدن آن، مسئله ترور دكتر فاطمي پيش آمد كه برخلاف برخي از گفتهها، با تأييد و خواست نواب بود.

بنابراين جا دارد كه از جنبه تاريخي پيگيري كنيم كه چرا اختلافات پيش آمد؟ دستهاي زيادي دخيل بود. بيمهريها و بيتوجهيهاي زياد به گفتههاي شهيد نواب و سرانجام اختلاف با مرحوم آيتالله كاشاني هم پيش آمد. جبهه ملي نيز از اين موقعيت حداكثر استفاده را كرد و الان هم مدام ميگويند نفت را فقط دكتر مصدق ملي كرد كه واقعاً خيلي بيانصافي و تحريف تاريخ است. آن روز در روزنامهها نوشتند: «نفت ايران را يك چيز ملي كرد و آن صداي صفير گلوله خليل طهماسبي بود.» اما دكتر مصدق و اطرافيانش، همه را پشت سر گذاشتند. خداحافظي كردند و رفتند.اي كاش فرصتي ميشد و محققان دست كم آرشيو اطلاعات و كيهان را بررسي ميكردند. مرحوم نواب مطالب زيادي نوشت كه در آن از اسلام و اتفاق مسلمين و راجع به اسرائيل، روسيه، امريكا و انگليس صحبتهاي زيادي كرد. اينها در آرشيو روزنامهها هست، منتها درفضاي عمومي و تبليغاتي كشور، پوشيده و پنهان ماندهاند.

به هرحال همه ميدانند كه شهيد نواب صفوي و اعضاي فدائیان اسلام در سالهاي پاياني دهه 20، همراهي و هماهنگي زيادي با جبهه ملي و آيتالله كاشاني داشتند. از روزهاي اوج همكاري و همدلي بين اين دو جناح چه خاطراتي داريد؟

خاطرم هست در آن دورهاي كه شما به آن اشاره ميكنيد، پس از توقيف و آزادي روزنامه كيهان و مقالهاي كه مدير داخلي آن در روزنامه نوشت، شهيد نواب صفوي به فكر افتاد براي جمعآوري افراد سلحشور به عنوان چريك، به مناطق كوهستاني برود. ايشان مدتي به نيشابور رفت. اگر از نيشابور به قدر دو فرسخ به طرف مشهد برويم، دست چپ جاده محلي به نام «خَرو» است. خرو دو محله به هم چسبيده است: «خرو عليا» و «خرو سفلي»، اما در اصطلاح محلي خود آنها را خور ميگويند: خور عليا و خور سفلي! به آنجا زياد رفته بودم. يكي دو تا از علما آنجا بودند. نواب آنجا ميرود و خود را به آقاي حاج شيخ ابراهيم ميرساند كه در آنجا امام جماعت بود و آقاي حاج سيد رضا هم در خور سفلي امام جماعت بود. ايشان آنجا شروع به تبليغ بين جوانها كرد. در خورعليا، به زبان تركي صحبت ميكنند و بچههاي مذهبي خيلي داغي هم داشت. ايشان به آنجا ميرود تا نيرو جمع كند. از آنجا مدتي به جاهاي ديگر مانند تبريز ميرود. آنجا هم فعاليت و نيرو جمعآوري ميكند. البته ناگفته نماند سر و صداي نواب روز به روز گسترده ميشد. فدائیان اسلام در آن روزها آمدند و با آيتالله كاشاني هماهنگ شدند. در دوره اين هماهنگي، رفت و آمد به خانه آيتالله كاشاني هم انصافاً زياد بود. همچنين آقايان واحدي و خود بنده هم فعال بوديم. يادم است پس از تقلب در دور اول انتخابات مجلس شانزدهم، دكتر مصدق پشت ديوار دربار متحصن شده بود و دكتر بقايي، دكتر فاطمي، حائريزاده و ديگران هم او را همراهي ميكردند. شهيد نواب ميگفت: نبايد بگذاريم اين خائنها، كساني را كه مد نظرشان است به مجلس بفرستند. آيتالله كاشاني هم از 15 بهمن سال 27 در پي تيراندازي ناصر فخرآرايي به شاه، به لبنان تبعيد شده بود. در دوره انتخابات، دربار تلاش زيادي كرد تا صندوقهاي رأي را به ميل خود پر كند تا شهيد سيدحسين امامي جلوي مجلس هژير را ترور كرد و انتخابات باطل شد. سيدحسين امامي را هم ظرف سه روز محاكمه و اعدام كردند! قرار شد انتخابات دوباره انجام شود و اين بار فدائیان اسلام به مراقبت از صندوقها پرداختند، در نتيجه آيتالله كاشاني كه در تبعيد به سر ميبرد، به عنوان نماينده تهران انتخاب شد. همينطور دكتر مصدق، دكتر بقايي، حائريزاده، دكتر فاطمي، عبدالقدير آزاد و افراد ديگري از جبهه ملي براي مجلس انتخاب شدند و جبهه ملي جان تازهاي گرفت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار