کد خبر: 811552
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۳
گفت‌وگوي «جوان» با سيده نرگس قاسمي، همسر شهيد مدافع حرم محمدتقي سالخورده
مرور تصاوير شهيد محمد‌تقي سالخوره به همراه فرزند خردسالش دل هر بيننده‌اي را به درد مي‌آورد.
صغري خيل فرهنگ
 مرور تصاوير شهيد محمد‌تقي سالخوره به همراه فرزند خردسالش دل هر بيننده‌اي را به درد مي‌آورد. نوشته‌هاي بابا روي عكس‌هاي دو نفره‌اش با زينب 2 ساله، روايت روزهايي سراسر صبوري و ايستادگي است. نوشتاري كه مرورش چراغ راه آينده زينب خواهد شد. براي آشنايي با زندگي و منش شهيد مدافع حرم محمد‌تقي سالخورده با همسرش نرگس قاسمي همكلام شديم. خانم قاسمي معتقد است آنچه خوبان همه دارند او يكجا داشت؛ مهرباني و صداقت و آرامش و ولايت‌پذيري‌اش كار را به جايي رساند كه شهادت نصيبش شد. متن زير برگرفته از روايت‌هاي اين همسر شهيد است.
 
 همسنگري براي زندگي
من و محمدتقي به واسطه معرفي يكي از دوستان با هم آشنا شديم. ابتداي آشنايي و ديدار صحبت خاصي بين ما صورت نگرفت. ايشان خودش را معرفي كرد و من هم خودم را. شروط ما براي تشكيل زندگي ايمان بود و اخلاق كه در رتبه اول همه خواسته‌هايمان قرار داشت. تنها خواسته‌اي كه محمد از همسر آينده‌اش داشت اين بود كه مي‌گفت همسرم با شغلم كنار بيايد و من را همراهي كند تا بتوانم در كنارش آرامش داشته باشم.  در حقيقت محمد به دنبال يك همسنگر بود و من خوب مي‌دانستم كه عاقبت شغل و جهادي كه همسرم در پيش گرفته به شهادت ختم خواهد شد، چراكه من از همان ابتدا شهادت را در وجودش مي‌ديدم. جان كلام همكلامي شب خواستگاري من و محمدتقي اين بود كه مي‌گفت كه من مي‌دانم شرمنده همسرم هستم، اما مي‌خواهم همسرم همسنگر من باشد. 17/7/90 مراسم عقدمان برگزار شد كه مصادف با تولد امام رضا (ع) بود. يك سال و نيم بعد يعني در تاريخ 11/2/92 عروسي كرديم كه مصادف با تولد حضرت فاطمه (س) بود. از زماني كه با هم عقد كرديم كم كم اين احساس به من دست داد و با خودم مي‌گفتم چرا او شبيه آدم‌هاي دور و برم نيست. چرا شبيه كسي نيست. فراتر از يك آدم عادي بود. نمونه يك انسان كامل. از نظر من هيچ نقصي نداشت. تمام كارهايش را با اخلاص تمام انجام مي‌داد. فروتني و تواضع بزرگ‌ترين درسي بود كه من از سال‌هاي همراهي با محمدتقي ياد گرفتم.
  وقتي كنارم بود باز دلتنگش مي‌شدم
محمدتقي پاسدار تكاور گردان صابرين لشكر 25 كربلاي مازندران بود. از دور و اطرافيان مي‌شنيدم كه زندگي با يك نظامي سخت است، ولي من در طول زندگي با محمدم كه يك نظامي بود هيچ سختي‌اي را نديدم و نچشيدم. تنها سختي كار محمدم دلتنگي‌هايي بود كه هنگام مأموريت رفتنش براي من پيش مي‌آمد. من به محمد مي‌گفتم حتي زماني كه پيش من هستي دلم برايت تنگ مي‌شود، حالا اين دلتنگي‌ها زمان مأموريت رفتن شما ديگر جاي خود را دارد و بيشتر هم مي‌شود.  هميشه بيشتر دلتنگش مي‌شدم تا اينكه بخواهم نگرانش شوم. چون مي‌گفتم خدا هست و دليلي براي نگراني وجود ندارد. محمدم هميشه مي‌گفت تا خدا نخواهد هيچ برگي از درخت نمي‌افتد. من تمام تلاشم را براي حفظ سلامتي‌ام انجام مي‌دهم. حالا اگر هم اتفاقي بيفتد خواست خدا بوده و بايد راضي باشيم به رضاي خدا. محمد در طول زندگي اصلاً از شهادت صحبت نمي‌كرد. ولي من از روي رفتار و كردارش مي‌فهميدم كه يك روزي شهادت نصيبش مي‌شود. محمد خودِ شهيد بود! خودم مي‌دانستم كه با يك شهيد زنده زندگي مي‌كنم، تمام رفتار و كردارش مثل شهدا بود.
 همنام يك شهيد
پدر محمد پاسدار بود و در جنگ تحميلي هم شركت داشت. چند تن از دوستان و همرزمان پدرشوهرم هم به شهادت رسيده بودند. پدرشهيد در جبهه بود كه محمد به دنيا آمد. وقتي به مرخصي برگشته بود، نام ايشان هم انتخاب شده بود. گويي ابتدا قرار بوده اسم را پدرشان براي او انتخاب كنند. اما نام محمد با توجه به خوابي كه عمه ايشان از شهيد محمدتقي هاشمي‌نسب ديده بودند، محمدتقي انتخاب شد. شهيد محمدتقي هاشمي‌نسب يكي از نوادگان آيت‌الله سيستاني و از دوستان صميمي و همرزم پدرشوهرم بودند. نام محمدم بر گرفته از نام اوست.
 وصيت‌هايي روي عكس‌هاي دو نفره
من و محمد يك سال و نيم عقد بوديم و سه سال هم زير يك سقف با هم زندگي كرديم. حاصل اين زندگي عاشقانه تولد تنها دخترم زينب در 16/5/1393بود. محمد عاشق اسم زينب بود و به من مي‌گفت من چهار تا اسم انتخاب كردم و از بين اين چهار تا اسم زينب را بيشتر از همه دوست دارم ولي باز هم هر اسمي كه شما انتخاب كنيد. هيچ‌وقت نظرش را تحميل نمي‌كرد. هميشه دوست داشت نظر، نظر من باشد. من هم نام زينب را براي دخترمان انتخاب كردم، چون خوابي در اين خصوص ديده بودم. محمد خيلي دوست داشت با زينب قرآن كار كنيم، دوست داشت حافظ قرآن شود. يادم است چند روزقبل از رفتنش زينب خيلي شيرين‌زباني مي‌كرد. محمد به من گفت: زينب كم كم همه چي را تكرار مي‌كند. مي‌تواني قرآن يادش بدهي. محمدم وصيت‌هايش را براي دخترمان روي عكس‌هاي يادگاري كه با هم داشتند نوشت تا براي هميشه بماند.
 فرمانده گردان عمار
اوايل كه شنيدم قصد دارد به سوريه برود، فقط گريه مي‌كردم، صحبتي نمي‌كردم. يعني حرف از نرفتن و اينكه بگويم نرو، نبود. فقط از دلتنگي و نگراني گريه مي‌كردم. محمد خيلي دلش مي‌سوخت و ناراحت مي‌شد و طوري با من حرف مي‌زد كه آرامم مي‌كرد. مي‌گفت سيد اگه قرار است اتفاقي برايم بيفتد، همين جا هم ممكن است بيفتد. با حرفاهايش آرامش خاصي تمام وجودم را فرا مي‌گرفت و گريه‌هايم بند مي‌آمد. خانواده‌ام مي‌گفتند مواظب محمد باش نگذار به سوريه برود. نه تنها خانواده‌ام بلكه هر كسي كه محمد را مي‌شناخت ناراحت و نگران مي‌شد. اولين اعزام محمدم مربوط به مهرماه سال 1394بود كه 56روز در سوريه حضور داشت. اعزام بعدي ايشان 14فروردين ماه سال 1395بود. يك هفته بعد از اعزام دوم يعني در تاريخ 21 فروردين ماه سال 1395 به شهادت رسيد. مسئوليت محمد در منطقه فرماندهي گردان عمار بود.
 دلم را همراه خودش برد
رفتنش هم به يكباره پيشامد، از قبل صحبتش بود، ولي فكر نمي‌كردم غافلگير بشوم. ساعت 10 و نيم شب بود كه با محمدم تماس گرفتند و گفتند براي رفتن به سوريه آماده باشد. من همين كه شنيدم تنم لرزيد و بغض كردم ولي جلوي او اصلاً به روي خودم نياوردم. گفتم ناراحت مي‌شود و مسافر است. نكند در دلش بماند. اما يواشكي بدون اينكه متوجه بشود گريه مي‌كردم. نگاهش مي‌كردم و اشك مي‌ريختم. براي خداحافظي به خانواده‌ها سر زديم و خداحافظي كرديم. به خانه كه برگشتيم وسايلش را جمع كرد. با ذوق وسايل سفرش را جمع مي‌كرد. اصلاً نديدم زينب را بغل كند و ببوسد و با دخترش خداحافظي كند. مأموريت‌هاي قبلي اينطوري نبود. حتي اگر زينب خواب هم بود، مي‌رفت بغلش  و بوسش مي‌كرد. بعداً متوجه شدم كه اين كارش براي اين بود كه نكند لحظه آخري زينب زمينگيرش كند. نكند يك وقت دلش بلرزد و از قافله جا بماند، لحظه خيلي سختي بود. محمد وقتي رفت، دلم را همراه خودش برد.
 صبوري كن و قوي باش
وقتي با خانواده‌ها خداحافظي كرديم در مسير بازگشت در ماشين به محمد گفتم خيلي مواظب خودت باش، چون خيلي دلم برايت تنگ مي‌شود. در پاسخ گفت: همه اين چيزها مي‌گذرد. خوشي‌هاي دنيا سختي‌هاي دنيا، بالاخره مي‌گذرد. هيچ وقت پايدار نمي‌ماند. ولي خودت بايد كاري كني كه به يك چيزي دست پيدا كني كه آن يك چيز هم از همين راه به دست مي‌آيد. تحمل سختي‌ها، صبوري كردن در اين راهي كه قرار گرفته‌اي. مي‌گفت دلتنگي هست، سختي هست، گريه هست، ولي بايد صبوري كني و محكم و قوي باشي. اينها سفارش محمدم به من بود.
 اللهم رضم برضائك
محمد را سپرده بودم به خدا و حضرت زينب (س)‌، چون اگر قرار است هر اتفاقي براي آدم بيفتد كار خدا است و راضي بودم به رضاي خدا، گفتم خدايا اگر قرار است محمدم به همين زودي از پيشم برود، بهترين شكل رفتن از دنيا كه همان شهادت است را از تو مي‌خواهم، وقتي از نگراني‌هايم به محمد مي‌گفتم مي‌گفت من تمام تلاشم را براي حفظ جانم مي‌كنم كه هيچ اتفاقي برايم نيفتد حالا اگر هم اتفاقي بيفتد راضي‌ام به رضاي خدا.
 نمي‌خواستم بشنوم محمد شهيد شده است
خودم از همان روز شهادتشان دلشوره عجيبي داشتم. دخترم خيلي بيقرار بود. عكس‌هاي بابايش را در گوشي نگاه مي‌كرد و صدايش مي‌زد. صبح كه بيدار شد فقط بابايش را صدا مي‌كرد. آن لحظه دلم هزار راه رفت، با خودم گفتم نكند اتفاقي افتاده باشد. مي‌خواستم زينب را براي خريد بيرون ببرم تا فكرش عوض شود. در همين حين بود كه زنگ تلفن به صدا درآمد. يكي از دوستانم بود كه مي‌گفت يك شهيد و چندتا زخمي داديم. گفتم كي شهيد شده؟ گفت از بچه‌هاي چالوس است.
گفتم نكند محمد جزو زخمي‌ها باشد؟ در راه مغازه بودم كه چند تا از خانم‌هاي همكار زنگ زدند، اسمشان را كه روي گوشي‌ام مي‌ديدم دلم مي‌ريخت. جواب كه مي‌دادم فقط حالم را مي‌پرسيدند آن هم با لحني ناراحت و نگران. از آنها مي‌پرسيدم: چيزي شده، مي‌گفتند نه. گفتم براي محمد اتفاقي افتاده است؟ مي‌گفتند نه اصلاً نگران نباش. بعد رفتم خانه به داماد محمد كه از همكارانشان هم مي‌شد زنگ زدم كه بپرسم محمد زخمي شده؟ همه‌اش فكر مي‌كردم جزو آن زخمي‌هاست، دامادشان خودش جواب نداد يكي از دوستانش جواب داد، گفتم با فلاني كار دارم كه آن بنده‌خدا گفت نمي‌تواند صحبت كند و شما برويد منزل پدرشوهرتان. گفتم براي محمد اتفاقي افتاده؟ اما اجازه ندادم صحبتش تمام شود وگوشي را قطع كردم. انگار نمي‌خواستم بشنوم محمدم شهيد شده است. اما آنجا ديگر مطمئن شدم كه محمد شهيد شده است.  محمد در21 فروردين ماه 1395 به شهادت رسيد و در 24 فروردين ماه سال 1395در زادگاهش روستاي شهاب‌الدين نكا به خاك سپرده شد. محمد بر اثر اصابت تركش‌هاي خمپاره كه دقيقاً به سجده‌گاهش اصابت كرده بود، آسماني شد. در آخرين لحظات يكي از همرزمان و دوستان صميمي محمدم در كنارش بود. مي‌گفت قبل از شهادت نماز ظهر و عصرش را خواند و رفت براي سركشي به بچه‌ها كه همانجا يك خمپاره‌اي آمد و واسطه وصالش به محبوبش شد.
 ان‌شاءالله طعنه‌زنندگان قانع نشوند
اين روزها حرف‌هاي زيادي از چرايي حضور رزمندگان مدافع حرم و حتي دريافت وجوه نقدي از طرف اين شهدا و خانواده‌هايشان شنيده مي‌شود. حرف‌هايي كه انگار تمامي ندارد. با شنيدن اين حرف‌ها دلمان به درد مي‌آيد و جوابشان را هم مي‌دهيم اما قانع نمي‌شوند. ان‌شاءالله كه طعنه‌زنندگان قانع نشوند. چون اگر بخواهند قانع بشوند بايد از عزيزترين كسانشان بگذرند تا دليل رفتن مدافعان حرم را متوجه بشوند. اين بلاو مصيبتي كه بر سر مردم سوريه مي‌آيد، اگر بچه‌هاي مدافع حرم نبودند بر سر مردم خودمان مي‌آمد. جنگ همان جنگ است ولي مكانش در سوريه، عراق و لبنان است.
 عاشق شهادت بود
تنها سختي اين روزهاي من دلتنگي‌هايي است كه به سراغم آمده است. شايد باورتان نشود به محمدم مي‌گفتم تو وقتي پيش من هستي دلم برايت تنگ مي‌شود. حتي سركار هم كه مي‌رفت تا بيايد خانه طاقت دوري‌اش را نداشتم و زنگ مي‌زدم يا پيام مي‌دادم و از دلتنگي‌هايم و دوست‌داشتنم مي‌گفتم. حالا مأموريت كه جاي خود داشت. يعني لحظه‌شماري مي‌كردم براي ديدنش كه از مأموريت برگردد. اما مي‌دانستم كه محمدم عاشق شهادت است. مي‌دانستم خيلي دوست دارد كه شهيد بشود، از ته دلش خبر داشتم. وقتي كه شهيد شد سراغ وصيتنامه‌اش رفتم ديدم چه عاجزانه از خدا درخواست شهادت مي‌كرده و چه معامله پرسودي با خدا كرده است. او همه دنيا و دارايي‌اش را رها كرد و رفت براي رسيدن به بهترن عاقبت بخيري كه در نهايت در سرزمين شام نصيبش شد. من امروز و به روزهاي همراهي‌ام با محمد افتخار مي‌كنم و از خدا و حضرت زينب(س) مي‌خواهم كه من را هم در زمره مدافعين آل‌الله قرار دهد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار