دفاع مقدس يك مقوله مردمي است كه خيلي وقتها سوژه مطالبش را خود خوانندگان در اختيارمان ميگذارند. مثل مطلب شهيد سيروس عمرانيان كه مهران غرقابي خواهرزاده شهيد با سرويس پايداري تماس گرفت و با ارائه يك عكس، از ما درخواست كرد يادكردي از دايي شهيدش داشته باشيم. در اين تصوير شهيد عمرانيان همان فردي است كه چفيه مشكي بر سردارد و اسلحه كلاش را رو به بالا نگه داشته است. حالا همه افراد اين تصوير جزو شهدا هستند و چون مهران غرقابي به جز دايي سيروس اطلاعاتي از هيچ كدام از شهدا نداشت، به ناچار در مطلب زير به خاطراتي جزئي از شهيد عمرانيان بسنده كرديم.
كمي از دايي شهيدتان بگوييد تا بيشتر ايشان را بشناسيم. شهيد سيروس عمرانيان متولد سال 42 در شهرمان فيروزكوه بود. من هم متولد سال 49 هستم و سال 61 كه دايي به شهادت رسيد، 12 سال داشتم. من دايي سيروس را در همان عالم كودكي و نوجواني شناختم. شايد اغراق باشد اگر بگويم كه از نظر من او يك انسان به تمام معنا بود. يك جوان مذهبي كه براي پيشبرد اهداف انقلاب هركاري از دستش برميآمد انجام ميداد. دايي سيروس وقتي 19 سال داشت به شهادت رسيد و 13 سال مفقودالاثر بود. سال 74 پيكرش تفحص و شهادتش برايمان محرز شد.
چطور شد كه تصميم گرفتيد بعد از اين همه سال يادكردي از شهيد داشته باشيد؟دايي سيروس بخش زيادي از خاطرات دوران كودكي من را به خودش اختصاص داده است. توصيههايي كه براي درس خواندن به من ميكرد و فعاليتهايش در بسيج كه تمامي نداشت. دايي هفت سال از من بزرگتر بود و من به چشم الگو به ايشان نگاه ميكردم. فعاليت كنوني من در بسيج يادگاري از شهيد عمرانيان است. يادم است دايي حديث زگهواره تا گور دانش بجوي پيامبر را به من و ساير بچههاي فاميل گوشزد ميكرد. خودش هم به درس علاقه داشت و چون ديپلم حسابداري در شهرمان فيروزكوه وجود نداشت، ناچار شد براي اخذ ديپلم مدتي در ورامين ساكن شود. اما بعد از شروع جنگ فرصت ادامه تحصيل پيدا نكرد و سال 61 هم كه به شهادت رسيد.
خاطراتي كه شما از داييتان داريد حداقل به 34 يا 35 سال پيش برميگردد، چه صحنهاي از اين خاطرات در قاب ذهنتان ماندگار شده است؟آن چيزي كه از شهيد سيروس عمرانيان در ذهن من ماندگار شده، همان فعاليتهايش در بسيج است. هميشه ميگفت: الان (در شرايط اوايل انقلاب و شروع جنگ) وقت زندگي عادي نيست. ما بايد بيشتر فكر و ذكرمان فعاليت در بسيج و جبهه و كلاً در مسير انقلاب باشد. خودش هم اول از همه به حرفش عمل ميكرد. آن روزها ما كمتر دايي سيروس را ميديديم. شبها ايست و بازرسي داشتند و روزها به دنبال گروهكها در روستاهاي اطراف فيروزكوه ميرفتند. اين فعاليتها مربوط به زماني بود كه در شهر حضور داشت. وگرنه تا فرصتي پيش ميآمد به جبهه ميرفت و آن وقت اصلاً نميشد او را ديد.
دايي در كدام عمليات به شهادت رسيد؟ ماجراي عكسي كه نشان داديد مربوط به همان عمليات است؟دايي سيروس سال 61 در عمليات رمضان، شرق بصره مفقود شد. در خانواده ما مشهور است كه تمامي رزمندههاي داخل اين عكس شهيد شدهاند. به گمانم همه از بچههاي فيروزكوه هستند اما اينكه دقيقاً زمان عكس مربوط به عمليات رمضان باشد يا نه، نميدانم. احتمال دارد كمي قبل از عمليات باشد. من اين عكس را خيلي دوست دارم. يادگاري است از دايي سيروس و همرزمان شهيدش.
بعد از مفقود شدن شهيد تا چه زماني منتظر بازگشتش بوديد؟ پدر و مادر شهيد هم آن زمان در قيد حيات بودند؟بله، مادربزرگم گلنساء تاري كه هنوز هم در غم فراق پسرش است و پدربزرگم علي اصغر عمرانيان چند سال پيش درگذشت. بعد از اينكه دايي مفقود شد، ما تا 13 سال بعد از آن كه پيكرش را تحويلمان دادند، منتظر آمدن او بوديم. انتظار، سختيهايي دارد كه بايد در شرايطش باشي تا درك كني. بنده خدا مادربزرگم بعد از مفقود شدن دايي و فشارهاي روحي حاصل از آن دچار مشكل بينايي شد و همين الان با اين عارضه دست و پنجه نرم ميكند.
و سخن پاياني؟وقتي از سپاه فيروزكوه به ما خبر دادند كه پيكر دايي تفحص شده است ما چند استخوان تحويل گرفتيم با لباسهاي پوسيده بسيجي و پلاكش و يك جفت كتاني كه دايي موقع شهادت به پا داشت. او عزيز دل ما بود كه اينطور رنجور و خسته به خانه بازميگشت. اما ياد و خاطراتش هيچ وقت از ذهن ما پاك نميشود و اميدوارم خوانندگان شما هم در احساس زيبايي كه نام دايي سيروس در ما ايجاد ميكند با ما شريك و سهيم باشند.