
شهيد علي گازرپور سال 48 در آبادان به دنيا آمد و بعد از نقل مكان خانوادهاش به اهواز، در محله آسياآباد اين شهر دوران رشد و بالندگياش را سپري كرد. او كه از كودكي به قرائت قرآن علاقه داشت، خيلي زود تبديل به يكي از موفقترين قاريان شهر اهواز شد و با وجود سن كمي كه داشت، قرائت محزونش بسياري از اساتيد و قاريان تراز اول كشوري را تحت تأثير قرار ميداد. علي كه پس از شروع جنگ تحميلي با تشويق حاج صادق آهنگران اقدام به نوحهخواني و اجراي مراسم دعا در ميان رزمندگان ميكرد، عاقبت در عمليات كربلاي5 آسماني شد. متن زير ماحصل گفت و گوي ما با محمد مشكات (گازرپور) برادر شهيد است كه پيش رو داريد.
قاري بدون استادعلي پسر اول خانواده بود و از كودكي سوار ترك دوچرخه پدرمان ميشد و همراهش به مسجد ميرفت. همان جا هم قرآن را ياد گرفته بود. البته هيچ وقت هيچ كس حتي ما كه خانوادهاش بوديم نفهميديم او چطور قرآن را ياد گرفته است. در واقع استاد مشخصي نداشت. اما در سبك و سياق مرحوم منشاوي ميخواند و با آواي محزوني كه داشت، در هر محفل و مجلسي كه بوديم، همه را تحت تأثير قرار ميداد. علي در 17 سالگي به شهادت رسيد. يعني به سن جواني هم نرسيد و تمام مسابقاتش را در مقطع دانشآموزي شركت كرده بود. به جرئت ميتوانم بگويم در هر مسابقهاي كه شركت ميكرد جزو نفرات برتر بود. در استان خوزستان بارها صاحب عناوين مختلفي شده بود. يادم است يكبار همراه او در يكي از مسابقاتش شركت كردم. هر كسي بالا ميرفت، علي با تبحري كه به مسئله قرائت داشت، قبل از اعلام داوران ميگفت اين حريف را اوت ميكنم. اين يكي هم اوت است و. . . اتفاقاً همين طور كه ميگفت شد و در آن مسابقه بسيار برتر از ديگر شركتكنندگان نشان داد و مقام اول را كسب كرد.
مداحي در هويزهبرادرم كلاً صداي خوبي داشت. وقتي كه جنگ شروع شد او هنوز يك نوجوان 11 ساله بود. منتها شهرمان اهواز در اوايل جنگ مورد حمله دشمن قرار گرفت و تا آستانه سقوط هم پيش رفت. اين شرايط و شهدايي كه مرتب در شهر تشييع ميشدند باعث شد علي صدايش را به طرف مداحي پيش ببرد. بعضي از دوستانش ميگفتند وقتي كه خرمشهر آزاد شد و رزمندگان توانستند هويزه را هم از دسترس دشمن خارج سازند و به جنازه شهيد علم الهدي و يارانش دست پيدا كنند، علي به آن منطقه رفته و بالاي سر مزار اين شهدا مداحي كرده بود. گويا همان جا حاج صادق آهنگران صداي ايشان را ميشنود و تشويقش ميكند كه مداحي را ادامه بدهد. كم كم كار علي به جايي رسيد كه در شهرمان بين اين مسجد و آن مسجد بر سر علي دعوا ميشد و هر كدام دوست داشتند علي را براي اجراي مراسم ادعيه و مداحي به هيئات خودشان ببرند. اغلب پنجشنبهها هم اتومبيلي از جبهه به در منزلمان ميآمد و علي را به مناطق جنگي ميبرد تا براي رزمندهها دعا و ساير ادعيه را اجرا كند.
در حسرت شهادتعلي تا سالها پس از شروع دفاع مقدس سنش براي اعزام به جبهه قد نميداد، اما چون فاصله اهواز با مناطق جنگي كم بود، رزمندهها دنبالش ميآمدند تا چند ساعت او را براي اجراي مراسم ببرند و بازگردانند. او هميشه در حسرت پوشيدن رخت رزم بود تا اينكه وقتي به سن 17- 16 سالگي رسيد، معطل نكرد و خودش هم رزمنده شد. به نظر من علي قبل از شهادتش در آتش عشق الهي سوخته بود. او قبل از اينكه سنش به جبهه برسد، خودش را با مداحي و اجراي مراسم دعا در جمع رزمندگان جا انداخته و شوق شهادت را در وجودش پرورش داده بود. بنابراين به محض اينكه سنش به جبهه رسيد، درنگ نكرد و عازم شد. برادرم عاقبت در 17 سالگي و حين عمليات كربلاي5 در شملچه به شهادت رسيد. او در خانواده ما يگانه بود و هميشه از او به عنوان يك برادر بزرگتر كه خيلي چيزها از او آموختم، ياد ميكنم.
سخن پاياني علي وصيتنامهاش را طوري نوشته بود كه انگار از شهادتش باخبر بود. او مينويسد: آري سادات و حاضريني كه اين وصيتنامه حقير را گوش ميدهيد و ميخوانيد، من نيز مزه مرگ نه! بهتر بگويم مزه شهادت را چشيدم. شهادتي كه مرا جذب خود ساخت و من او را درك كردم و جذب او شدم... علي گازرپور سوخته عشق الهي بود و عاقبت در تب اين عشق سوخت.