کد خبر: 791653
تاریخ انتشار: ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۸
گفت‌وگوي «جوان» با همسر شهيد مدافع حرم حشمت سهرابي در آستانه سومين سالگرد شهادتش
مرور سبك زندگي شهيدان مدافع حرم درس‌هاي زيادي به ما مي‌دهد. براي ما كه غرق در دنيا و ماديات شده‌ايم، درك اينكه كسي از اين دنيا و از عزيزترين كسانش دل بكند سخت است، اما با نگاهي به زندگي شهيدان مدافع حرم ...
احمد محمدتبريزي
مرور سبك زندگي شهيدان مدافع حرم درس‌هاي زيادي به ما مي‌دهد. براي ما كه غرق در دنيا و ماديات شده‌ايم، درك اينكه كسي از اين دنيا و از عزيزترين كسانش دل بكند سخت است، اما با نگاهي به زندگي شهيدان مدافع حرم مي‌بينيم وقتي دلت با خداي خودت صاف شد، دل كندن ديگر چندان كار سختي نيست. گذشتن مرد مي‌خواهد و امروز رزمندگان مدافع حرم، جوانمردان واقعي دنياي ما هستند. حشمت سهرابي هم يكي از همين شيرمردان بود كه براي دفاع از حرم اهل بيت‌(ع) از همسر و دو فرزندش دل كند و به جمع ديگر نيروهاي مدافع حرم در سوريه پيوست. سهرابي متولد سال 1348 بود و دوم تيرماه 1392 در منطقه «حماء» بال در بال ملائك گشود. همسر شهيد نجيبه شيخي متولد 1360 است و گفتني‌هاي زيادي از سبك زندگي شهيد سهرابي دارد. وي در گفت‌وگو با «جوان» از راهي كه همسرش تا شهادت پيمود و راهي كه خودش پس از شهادت همسرش پيموده مي‌گويد.
نحوه آشنايي شما با شهيد و وصلت و ازدواجتان چگونه اتفاق افتاد؟
من و شهيد يك نسبت فاميلي خيلي دور با هم داشتيم و پدر ايشان با ما رفت و آمد داشت. پدر شهيد راننده اتوبوس بود و گاهي به منزل ما در قم مي‌آمد. يك روز پدرشان من را مي‌بينند و با مادرم صحبت مي‌كنند و به مادرم مي‌گويند اگر اجازه بدهيد دخترتان و حشمت با هم آشنا شوند و صحبت كنند. مادرم اول به خاطر دوري محل زندگي‌مان مخالف بود ولي پدر شهيد گفت بگذاريد پسرم بيايد و دخترتان را ببيند بعد تصميم‌گيري كنيد، شايد نظرتان عوض شود. سال 1379 پدرشان گفتند عيد به خانه‌تان مي‌آييم و پسرم را هم مي‌آورم و هر جور صلاح دانستيد صحبت‌ مي‌كنيم. عيد آمدند و من هم اصلاً از چيزي خبر نداشتم. آن زمان 19 ساله بودم و شهيد 32 سال سن داشت. بعد از مهماني ايشان من را پسنديده بودند و بعداً براي خواستگاري آمدند. برايشان چادري بودن خيلي اهميت داشت. مي‌گفت من مي‌خواهم همسرم چادري باشد. من هم چادري بودم و از لحاظ اعتقادي با هم تفاهم داشتيم. ارديبهشت سال 79 عقد كرديم، دو سال هم عقد بوديم و بعد ازدواج كرديم.
شما چه دلايلي براي قبول ازدواج با شهيد داشتيد؟
براي خودم ايمان و نماز خواندنش خيلي مهم بود. اينكه سپاهي بودند برايم خيلي اهميت داشت. قبل از ازدواج محل زندگي‌مان قم بود و بعد از ازدواج من براي زندگي به تهران آمدم.
شهيد درباره شغلشان با شما صحبت كرده بودند؟
بله، درباره تمام اينها با من صحبت كرد. گفته بود شغلم سپاهي است و روزي كه به من بگويند بايد مأموريت بروي، من بدون چون و چرا قبول مي‌كنم. پدر خودم هم نظامي بود و مشكلي با اين مورد نداشتم.
بعد از ازدواج شهيد را به لحاظ اخلاقي و اعتقادي چطور شناختيد؟
ايشان خيلي اهل حرف زدن نبود. برايش مهم بود هر جا كه آقا هست او هم آنجا باشد. مي‌گفت اگر آقا به من بگويد اينجا بمير همين‌جا مي‌ميرم. يا اگر به من دستور بدهد جايي بروم من حتماً مي‌روم. فرمان رهبري برايش خيلي مهم بود و ارادت زيادي به ايشان داشت. در كل روي مسائل كاري تأكيد فراواني داشت و خيلي وظيفه‌شناس بود و به وقت و زمان اهميت زيادي مي‌داد. در كنار اين خصوصيات فوق‌العاده مهربان، صبور و باگذشت بود.
در زندگي مشترك روي مسئله خاصي تأكيد داشتند كه بخواهند به شما هم گوشزد كنند؟
من هميشه دوستانم را از طريق ايشان انتخاب مي‌كردم. برايم تعيين مي‌كرد اين همسايه اينطوري است و با اينها رفت و آمد نكن و همسايه ديگر اين خصوصيات را دارد و بهتر است با آنها رفت‌وآمد كني. چون در شهرك محلاتي كه بوديم همه همسايه‌ها با هم رفت ‌و آمد داشتيم به همين خاطر برايش مهم بود من با چه كساني رفت‌ و آمد مي‌كنم.
چه شد تصميم گرفتند به عنوان مدافع حرم به سوريه بروند؟
ايشان تا شنيد تكفيري‌ها تهديد كرده‌اند به حرم حضرت زينب(س) حمله خواهند كرد خيلي به او برخورد. گفت اگر بشود من مي‌روم. من هم فكر نمي‌كردم آن قدر جدي باشد. بعداً وقتي ديدم حرفش جدي است و قصد رفتن دارد و زماني كه به من گفت مي‌خواهد به سوريه برود من ماندم چه بگويم. ولي بعدش فكر كردم و گفتم فقط اين دنيا نيست و آخرتي هم هست. البته خودش قبلاً همه اين حرف‌ها را به من گفته بود. مي‌گفت همه چيز اين دنيا نيست و فكر كن الان عاشوراست و آقا امام حسين(ع) خواسته ما برويم شما الان چه كار مي‌كني؟ گفت مثل خانم‌هاي شامي مي‌خواهي باشي؟ گفتم نه و راضي به رفتنشان شدم.
حالا از ته دل راضي به رفتنشان بوديد؟
به هرحال زندگي آدم است و هرچقدر فكر كنيد دل‌كندن و رفتن يك عزيز ناراحتتان مي‌كند. همسرم قبل از رفتن خيلي به من نمي‌گفت چه كار مي‌كند و تازه اين اواخر فهميدم و از كارش سردر آوردم. نهايتاً هم گفتم ايرادي ندارد و راضي‌ام به رضاي خدا. ايشان هيچ ‌وقت براي مأموريت خارج از كشور نمي‌رفت و كارش طوري نبود كه اين طور مأموريت‌ها به او داده شود. هر مسئوليتي كه داشت در داخل كشورمان بود و رفتنش وظيفه شغلي نبود. آنجا هم هيچ مسئوليت خاصي نداشت. به قول خودش يك پادو بود. حتي به او گفته بودند امكان دارد به آنجا بروي و فرمانده‌ات يك گروهبان باشد كه حشمت مي‌گويد اصلاً برايم مهم نيست و فقط دفاع از حرم اهل بيت(ع) برايم مهم است.
درباره شهادت با شما صحبت كرده بود؟
حرف‌هايي مي‌زد ولي من قبل از اين اتفاقات متوجه منظورش نمي‌شدم. قبل از رفتنش به من گفته بود يك روز شهيد مي‌شوم؛ من هم مي‌گفتم الان كه جنگ نيست و مي‌گفت من مي‌دانم شهيد مي‌شوم. بعد كه حرف از سوريه افتاد من اصلاً نمي‌دانستم جريان چيست. ولي آخرين باري كه رفت من احساس كردم كه ديگر نمي‌بينمش و برنمي‌گردد. به دلم افتاده بود شهيد مي‌شود.
رفتنش برايتان سخت نبود؟
چرا خيلي سخت بود. ايشان وقتي كه مي‌رفت و زنگ نمي‌زد من خيلي ناآرام و بي‌قرار مي‌شدم. ولي آن روزي كه شهيد شدند تا فردا كه به من زنگ نزدند من آرام بودم. اصلاً فكر نمي‌كردم روزي كه شهيد شود من انقدر آرام باشم. انگار به دلم افتاده بود. با تمام اينها باز فكر به سرم مي‌زد كه نه، كاش يك تير بخورد و برگردد. قبل از آخرين اعزام شرايط رفتن و آنجا را برايم توضيح داد و من ‌گفتم هر روزي كه آنجا هستيد من برايتان آيت‌الكرسي مي‌خوانم. شوخي يا جدي نمي‌دانم اما مي‌گفت پس نگو اين تيرها كه از بغل من رد مي‌شود براي آيت‌الكرسي‌هاي شماست.
الگويي براي صبرتان داشتيد؟
من هميشه به همسر شهيد بابايي فكر مي‌كردم. ايشان مي‌گفت وقتي همسرم شهيد شد من اصلاً گريه نكردم. نمي‌خواستم آبروي همسرم را با گريه كردن ببرم و نمي‌خواستم دشمن شاد بشود. به همين خاطر من هم خيلي بي‌قراري نكردم. حتي همسايه‌ها و بستگان آمدند و تسليت گفتند، گفتم به من تسليت نگوييد، بلكه تبريك بگوييد چون همسرم دوست داشت شهيد شود. به من مي‌گفتند الان داغي كه اين حرف‌ها را مي‌گويي. من هم گفتم شهادت داغي ندارد. اگر همسر آدم ناگهاني تصادف كند و بميرد آن موقع نمي‌داند چه كار كند ولي شهادت كه اينطوري نيست. من هم ياد حضرت زينب(س) افتادم كه در يك روز آن همه داغ ديدند حالا براي من كه يك نفر است، ‌آن هم پيشكش.
شهيد چند بار به سوريه رفتند؟
سه بار اعزام شده بودند.
پشيمان نيستيد از اينكه اجازه داديد برود؟
نه، نبودنشان سخت است ولي خدا خودش كمك مي‌كند. خدا درد را كه مي‌دهد درمان را هم مي‌دهد.
چند فرزند داريد؟
دو پسر به نام‌هاي حسين و محمد دارم. حسين الان 12 سال دارد و محمد هفت ساله است.
بچه‌ها از شهادت پدرشان خبر دارند و مي‌دانند پدرشان در چه راهي قدم گذاشته است؟
من بايد توجيه‌شان كنم. وقتي پدرشان شهيد شد ديگران گفتند چطور مي‌خواهي به بچه‌ها اين موضوع را بگويي؟ من هم مي‌گفتم برايشان توضيح مي‌دهم و مي‌گويم كه پدرشان در چه راهي قدم گذاشته و شهيد شده است. زماني كه برايشان گفتم آنها هم قبول كردند. البته اين بستگي دارد ببينند من چطوري رفتار مي‌كنم. رفتارهاي من روي بچه‌ها خيلي تأثير مي‌گذارد. من مي‌گويم ما با خدا معامله كرده‌ايم و هميشه بايد راضي باشيم به رضاي او.
شهيد سهرابي از لحاظ اعتقادي و ديني كار خاصي انجام مي‌داد؟ مثلاً عادت به خواندن نماز شب يا دعاي خاصي داشت؟
ما با هم نماز شب مي‌خوانديم. براي پدر و مادر و فرزندانش نماز مي‌خواند. حتي نمازي مي‌خواند تا بچه‌ها صالح شوند. حالا من مي‌خوانم تا زماني كه بچه‌ها بزرگ و صالح شوند. نمازي هست كه يك‌شنبه غروب خوانده مي‌شود. البته اين نماز را من پيشنهاد كردم كه بخوانند چون پدر بايد بخواند كه ايشان هم خيلي استقبال كرد. گاهي از اين طرف و آن طرف مي‌شنيد كه مي‌گويند ما را چه به سوريه. اقوام چنين حرف‌هايي مي‌گفتند كه چرا حشمت به سوريه مي‌رود. به هرحال هر كس يك عقيده‌اي دارد. وقتي به شهيد مي‌گفتم كه چنين حرف‌هايي مي‌گويند، مي‌گفت نمي‌خواهد شما چيزي بگوييد من خودم جوابشان را مي‌دهم. مي‌گفت كسي حق ندارد جلوي اعتقادات من را بگيرد.
قرص و محكم بودن خودتان از كجا نشئت مي‌گيرد؟
اينها همه كار خداست؛ «هذا من فضل ربي» است. ما كه هيچي نيستيم و همه براي خداست. هر چه رخ مي‌دهد خير و مصلحت خداست. اگر قبول داشته باشيم هر چه از خدا مي‌رسد خير است پس شرش از خودمان است.
در پايان اگر خاطره‌اي از شهيد داريد برايمان بگوييد؟
وقتي زياد سركار مي‌ماند و سرش شلوغ مي‌شد من مي‌گفتم چرا انقدر كار مي‌كني و كمي هم به فكر زندگي باش. هميشه اين جمله را مي‌گفت «گر نگه دار من آن است كه من مي‌دانم، شيشه را در بغل سنگ نگه مي‌دارد» وقتي اين را مي‌خواند زبان من را با اين بيت مي‌بست. مي‌گفت شما غصه نخور. در نوشته‌هايش هم هميشه اين را مي‌نوشت: «چون مي‌گذرد غمي نيست» شهيد خيلي صبور و باگذشت بود. مثلاً مي‌گفتم فلاني اينطوري گفته و تهمت زده، ديگر چرا مي‌خواهي به سوريه بروي؟ مي‌گفت من اگر بخواهم بروم به خاطر خدا مي‌روم؛ هر چه هست من به خدا واگذار مي‌كنم و كارهايم را هم به خاطر خدا انجام مي‌دهم. واقعاً هم اين كار ر انجام مي‌داد. من از اين كارهايش شوكه مي‌شدم ولي الان كه شهيد شده مي‌فهمم هر كس يك جايگاهي دارد و حشمت چه جايگاه بالايي پيش خدا داشت.

آخرين دلنوشته شهيد در خرداد 1392
اين جا مي‌شود بهترين روزها و بدترين و تلخ و شيرين زندگي را مرور كرد. مي‌توان دوران كودكي از آن جا كه ياد ياري مي‌كند را دوره كرد. مي‌توان فكر كرد براي اصلاح و بهبود. رفتن و رفتن. چقدر دلبستگي. چقدر دلتنگي. آه خدايا! تمام عمر ما آدم نيمي به دلبستگي و نيمي به دل كندن در گذر است. كدام قبول توست؟ دل دادن و سردادن براي خوبانت كه زيباست.
خدايا! ما را گرفتار دنيا نكن و مگذار دنيا فريبمان دهد كه داناي حكيم فقط تويي.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار