
نميدانم چرا همه ما منتظريم يك معجزه شود تا كره خاكي از شر اين همه «پسماند»، «زباله»، «آشغال» يا هر چه شما اسمش را ميگذاريد راحت شود و يك نفس آسوده بكشد. يا نه، شايد فكر ميكنيم زمين خودش بايد آستينهاي همتش را بالا بزند و كاري كند. انگار ما به اين نقطه از توهم رسيدهايم كه ما هركاري ميكنيم، هر جا زبالهاي ميريزيم و هر صحنه زيبايي را كه با كثيفي خراب ميكنيم يكي پشت سرمان ميآيد كه اشتباهات و ريخت و پاش ما را رفع كند. منظره غمانگيز نايلونهاي آويخته از درختان به جاي برگ و ميوه، نزديك هر شهري ديده ميشود؛ در رودها به جاي ماهيهاي رنگارنگ و زيبا، زباله شناور است و هر كنج و گوشهاي از كوه و جنگل، آشغال ريخته است. زبالههاي زشت، هديه بيرحمانه انسان به طبيعت و محيط پيرامون است. صحنه وحشتناك تلنبار شدن حجم زيادي از زباله و نايلون كه در دشت و كوير به بوتههاي تيغ چسبيده است، ديدن لاكپشتي كه در بطري آب ما گيركرده و مرده است، ديدن پليكاني كه گردنش در لاستيك زباله اسير شده يا ماهياي كه توپ نايلون خورده و مرده است يا تنفس برايش سخت شده تنها گوشهاي از فاجعه زباله ريختن ماست.
كافي است بخواهيد براي رفع خستگي و تنشهاي شهرنشيني راهي كوه و جنگل شويد. آن وقت چنان صحنههايي را ميبينيد كه آرزو ميكنيد كاش در خانهتان ميمانديد و هرگز به طبيعت نميآمديد. البته اگر در جمعي حرف محيط و فرهنگ تفكيك زباله پيش بيايد هر كداممان در نقش يك كارشناس زبده كلي حرف و خاطره در مورد رفتار اشتباه ديگران داريم و ميتوانيم يك ساعت تمام در خصوص اينكه فلان خانم اين كار را كرد و فلان آقا آن كار را و... صحبت كنيم. از آن بدتر زماني است كه بعد از تمام اين حرفها انگشت اتهام ما تنها به سوي مسئولان و سازمانهاي دولتي دراز است. وقتي قرار است كسي نظر بدهد يا راهحلي پيشنهاد بدهد همه ما يك پشت كارشناس حرفهاي و تحصيلكرده هستيم اما كافي است به ما بگويند حالا با اين همه ايده چه كسي بايد به داد شهر و روستاي ما برسد؟ همين جاست كه بلا استثنا همه ما انگشت توقعمان را به سوي سازمانهاي دولتي مثل شهرداري دراز ميكنيم. غافل از اينكه روز اتهام بستن گذشته و امروز همه دنيا به اين نتيجه رسيدهاند كه گرههاي بزرگ مشكلات دور و بر ما به دست خودمان باز ميشود. فراموش نكنيم فرهنگ زباله ريختن در هر جايي كه دلمان بخواهد اوضاع را هم براي مديران شهري هم مديريت سلامت جامعه و هم براي طبيعت بدتر كرده است. متأسفانه اكثر ما براي ريختن زباله در هر جا و مكاني براي خود توجيه داريم. اگر باور نميكنيد نمونههايش را بخوانيد.
در پيادهروزن جوان و فرزندش كه لباسي زيبا و تميز پوشيده، در پيادهرو درحال قدم زدن هستند، به يك باره كودك زمين ميخورد و لباس تميزش كثيف ميشود، مادر، غرغركنان به خاطر كثيف شدن لباس، كودك را بلند ميكند و شكلاتي را كه در دست اوست ميگيرد و كنار پيادهرو مياندازد و به دخترش ميگويد:«كثيف شده يكي ديگه برات ميخرم.» و به راهش ادامه ميدهد.
ميپرسم: چرا ته مانده شكلات را كنار پيادهرو انداختيد؟
با عصبانيت ميگويد:«خورده زمين، كثيف شده، به شما هم بايد جواب پس بدهم؟ من با اين بچه كوچك به دنبال سطل زباله بگردم كه آشغالها را در خيابان نيندازم؟ به شهرداري بگوييد در خيابان سطل زباله بگذارد.»
سطل زباله در 100 قدمي شكلاتي است كه به زمين افتاده.
در مترودر ايستگاه مترو منتظر قطار ايستادهام. دختر جواني كه سخت درگير صحبت كردن با تلفن همراهش است، ساندويچ نيمه خوردهاش را بيتفاوت روي صندلي سكوي انتظار ميگذارد و به حرف زدنش ادامه ميدهد، قطار كه ميرسد، بيتوجه به ساندويچ، خود را به قطار ميرساند.
تا حالا شده با وجود خستگي فقط به اين علت كه صندلي سكو كثيف است، روي آنها ننشينيد؟ بيشتر مواقع. چون اينقدر كثيف هستند كه مجبورم روزنامهاي روي آنها پهن كنم، وگرنه ترجيح ميدهم سرپا باشم. كسي هم به فكر نيست. نميدانم اصلاً صندليها تميز ميشوند يا فقط ياد گرفتهاند از مردم پول بگيرند! يعني شركت مترو با اين درآمد نميتواند حداقل سكوها را تميز كند؟!
ساندويچ نيمه خوردهتان را روي صندلي ايستگاه گذاشتيد، شايد يك نفر مثل خودتان خسته باشد و بخواهد روي صندلي بنشيند.
وقتي همه چيز كثيف است، اين يكي هم رويش!
در پاركنزديك ظهر به پارك نزديك خانهمان ميروم. چون آخر هفته است. اينجا هم خوشبختانه شلوغ است و براي كار من مناسب.
گويا براي يافتن فردي كه زباله بريزد اصلاً نياز به منتظر ماندن نيست چون اولين كسي كه رد ميشود پوست ميوهاش را روي زمين مياندازد.
خانم ببخشيد، اما به نظرتان بهتر نيست آشغالتان را در سطل بيندازيد؟
چرا؟ اما شما در اين اطراف سطلي ميبينيد؟ نميگويم كه نيست اما فاصله زيادي دارد و نميتوانم آشغال را در دستهايم نگه دارم.
شما به پيادهروي آمدهايد پس اگر تا رسيدن به سطل، آشغالتان را نگه داريد اتفاقي نميافتد.
دستهايم كثيف ميشود و آن وقت بايد دنبال شير آب بگردم. تازه پوست ميوه و مواد خوراكي جذب ميشوند و زياد مشكلي ايجاد نميشود. بعد هم گويا جوابهايش من را قانع كرده است به راهش ادامه ميدهد.
در جاده چالوستقريباً شلوغ است و همه سعي دارند تا مكان مناسبي پيدا كنند و بساط خود را آنجا پهن كرده و به تفريح بپردازند.
در كنار رودخانه و در نزديكي ما خانواده پر سر و صدايي نشستهاند و تقريباً پسمانده هر چه را كه ميخورند به اطراف پرتاب ميكنند.
كيسهاي را برميدارم و به آرامي به آنها نزديك ميشوم و آن را به دختر بچهاي كه بعداً متوجه ميشوم نوه اين خانواده است ميدهم و ميگويم به مادرت بگو زبالههايتان را در اين كيسه بريزيد و به اطراف پرتاب نكنيد.
وقتي كيسه را به مادرش ميدهد و حرفم را تكرار ميكند مادر سر تكان ميدهد ميگويد خودمان داريم اما اولاً كه اينها را ميريزيم كه بعد از رفتن ما حيوانات و پرندگان استفاده كنند!، ثانياً اينها قابل جذب هستند!
گويا هر كجا سرك بكشي رد كساني كه هميشه توجيهي براي ريختن زباله دارند، پيدا ميشود؛ پارك، مترو، مدرسه، نمايشگاه كتاب و... خلاصه همه جا هستند كساني كه هيچ توجهي به محل زندگيشان ندارند.
در اتوباناتوبان امام علي تقريباً مسير هر روزه من است در بهترين ساعتها و بدون ترافيك حدود نيم ساعت و با وجود ترافيك گره خورده تقريباً سه ساعت از هر روزم را در اين اتوبان تردد ميكنم. اينجا يك اتوبان درون شهري است و طبيعي است كسي كه در اين اتوبان تردد ميكند در كمترين زمان ممكن از مقصدش دور شده و در يك زمان مناسب به مقصدش ميرسد پس هيچ دليلي براي زباله ريختن وجود ندارد.
ساعت 5 بعدازظهر است و من غرق در اين فكر كه چرا هر روز اين ساعت به بعد اين اتوبان آنقدر ترافيك دارد؟! ميبينم از پنجره راننده ماشين پرايد جلويي يك دست بيرون ميآيد و يك مشت پوست تخمه ميريزد كف اتوبان.
چند ثانيه بعد ميبينم دست يك خانم از شيشه سمت شاگرد ميآيد بيرون و چند پوست تخمه هم او ميريزد بيرون. كمتر از سه ثانيه بعد دست كوچكي از شيشه عقب يك پوست ميوه مياندازد وسط اتوبان. شوكهام از ديدن چنين صحنهاي آن هم در وسط شهر.
راننده كه گويا پدر خانواده است و صبور نيست به هر زحمتي است خودش را مياندازد وسط لاين كناري تا به خيال خودش زرنگي كند و از ترافيك در برود غافل از اينكه بدتر گير ميافتد و با همين رفتن او مسير لاين ما باز ميشود. پايم را از روي ترمز برميدارم و تنها از روي حس كنجكاوي كه ببينم اين خانواده چه شكلي هستند كه اينطور رفتار ميكنند. جلو ميآيم و مماس به ماشينشان ميايستم و زل ميزنم. يك پدر و مادر جوان راحت در ترافيك تخمه ميشكنند، پوستش را بيرون ميريزند پس طبيعي است كه پسرشان هم پوست ميوهاش را به تبعيت از رفتار آنها وسط اتوبان پرتاب كند.
در بستني فروشيهوا كه گرم ميشود، حجم زيادي از عابران و ماشينها موقع تردد با ديدن تابلوي بستني فروشي بلافاصله ترمز ميزنند و سفارش ميدهند. طبيعي است اين حق شماست كه به ازاي پولي كه ميدهيد هر چيزي دوست داريد بخريد، بخوريد اما اين حق رفتگر است كه تاوان خوشگذراني لحظهاي شما را بدهد. رفتگري كه قرار است تنها با يك جارو فقط خرده زبالهها و برگها را جمع كند مجبور ميشود بيش از چند ساعت از روزش را به خصوص زمان آخر شب را صرف جمع كردن ليوانهاي نوشيدني، ظرفهاي بستني و قاشقهاي كثيفي كند كه دور تا دور مغازه پخش شده و گاهي اوقات تا وسط اتوبان هم كشيده شده است.
اين نوع زبالهها و اين رفتار خودخواهانه ما به بستنيفروشيها محدود نميشود. كافي است فستفود سرپايي يا لقمه غذاهاي فست در اطراف خيابان يا ميداني راهاندازي شود آن وقت است كه ميبينيد در هر ساعتي تردد كنيد قطعاً با زبالههاي ريخته شده مواجه ميشويد. كمي در رفتارمان و سبك زندگي اين روزهايمان دقت كنيم انصاف نيست به خاطر خوشگذراني ما جمعي آسيب ببينند و متحمل كار اضافي شوند.