امريكاي لاتين در گذشتهاي نه چندان دور به عنوان حياط خلوت امريكا توصيف ميشد چرا كه واشنگتن اين منطقه را به عنوان ملك مطلق خود ميديد و اجازه هيچ گونه مخالفتي با حضور خود در اين منطقه را نميداد. واشنگتن در دهههاي 70 و 80 اين سياست را با قدرت سخت خود پيش ميبرد كه در قالب انجام يك رشته كودتا در كشورهاي امريكاي لاتين انجام ميشد تا آنكه اجازه ندهد جريان چپگراي مردمي منافع كشورهاي خود را از چنگ شركتها و كارتلهاي نفتي و اقتصادي امريكا خارج كنند. دخالت واشنگتن در كودتاي 1973 براي سقوط سالوادر آلنده آنقدر آشكار است كه از آن به عنوان نماد كودتاهاي امريكايي در منطقه ياد ميشود. تغيير عرصه بينالملل در دهه 90 امكان تغييري عمده در فضاي امريكاي لاتين را فراهم كرد چنان كه پيروزي هوگو چاوز در انتخابات رياست جمهوري 1999 ونزوئلا نخستين نشانه اين تغيير بود كه به عنوان نخستين رئيس جمهور چپگراي امريكاي لاتين به اين مقام رسيد و بعد نوبت به لولا داسيلوا در برزيل، نستور كرچنر و همسرش در آرژانتين، تاباره واسكز در اروگوئه، خوزه موخيكا در اروگوئه، ميشله باشلت در شيلي، فرناندو لوگو مندز در پاراگوئه، اوو مورالس در بوليوي و رافائل كورهآ در اكوادور رسيد تا كل امريكاي لاتين مبدل به حوزهاي با حكومتهاي چپگرا بشود.
اين تغيير فضا اصطلاح حياط خلوت را از خاطرهها دور كرد كه البته بايد گفت واشنگتن نه تنها راضي به اين تغيير نبود بلكه قصد حفظ حياط خلوت خود را داشت. كودتاي نظامي 2003 عليه چاوز در ونزوئلا مهمترين اقدامي بود كه واشنگتن براي حفظ موقعيت گذشته خود انجام داد و دخالت واشنگتن در آن كودتا آنقدر آشكار بود كه حتي جيمي كارتر، رئيسجمهور پيشين امريكا، هم چند سال بعد به آن اعتراف كرد و گفت: «هيچ شكي وجود ندارد كه امريكا در كودتاي سال 2003 در ونزوئلا نقش داشته؛ كودتايي كه دوام آن تنها به مدت 48 ساعت بود.» اين اعتراف كارتر دلالت بر قبول شكستي بود كه تغيير در برنامه واشنگتن براي بازگشت مجدد خود به منطقه را ايجاب ميكرد؛ برنامهاي كه از زمان رسيدن يك دموكرات به رياست جمهوري امريكا در دستور كار كاخ سفيد قرار گرفت. باراك اوباما اين دموكرات بود كه از زمان رسيدنش به رياست جمهوري امريكا در 2009 برنامه امريكا در امريكاي لاتين هم تغيير كرد و به جاي روش قديم و نخنماي قدرت سخت، استفاده از قدرت نرم در دستور كار قرار گرفت. محورهاي اساسي اين دستور كار به طور خلاصه در سه بخش تقسيم ميشود؛ استفاده از هواداران امريكا و سرمايهداران سابق در منطقه، استفاده از رسانههاي محلي و بينالمللي و ابزار اقتصادي براي فشار آوردن بر طبقه متوسط در جهت نااميدي اين طبقه از حكومت چپگراها در كشورهاي خود. اجراي اين برنامه و بهرهبرداري از قدرت نرم نياز به زمان داشت كه دو دوره از رياست جمهوري اوباما چنين فرصتي را به واشنگتن داد تا حالا نتيجه بهرهبرداري از قدرت نرم در امريكاي لاتين را ببيند. كريستينا فرناندز، رئيس جمهور سابق آرژانتين، در ژوئن 2015 نسبت به تلاش واشنگتن براي بازگشت به امريكاي لاتين هشدار داده و گفته بود كه ميخواهند امريكاي لاتين را به سوي بحران سوق دهند تا مردم را به سياستهاي نئوليبراليستي سابق بازگردانند. خود او قرباني همين جريان بود كه از يك طرف به واسطه پرونده مشكوك آميا تحت فشار سياسي بود و از طرف ديگر، بدهي 65/4 ميليارد دلاري دولتش به شش صندوق سرمايهگذاري امريكايي زمينه را براي فشار اقتصادي بر او فراهم كرده بود. جنگ قيمت نفت طي دو سال گذشته وجه ديگر جنگ نرم امريكا براي به زانو درآوردن دولت چپگراي نيكلاس مادورو در ونزوئلا بوده تا با فشار اقتصادي تركيب مجلس اين كشور عليه دولت تغيير بكند. حالا نوبت به برزيل رسيده تا ديلما روسف براي 180 روز از مقام رياست جمهوري در اين كشور معلق بشود و منتظر برگزاري دادگاه بماند تا حكم بركناري يا ابقاي او در آن دادگاه معلوم بشود. روسف ماهها قبل از وقوع كودتا عليه خود ميگفت كه به نوعي انعكاس سخنان فرناندز اما در برزيل بود. افشاي پرونده صوتي ميشل تمر كه او در جلسهاي مخفي از برنامه بركناري روسف و آمادگياش براي به عهده گرفتن رياست جمهوري ميگفت، دليل روشني بر اين كودتا بود كه حالا عملي شده و تمر را به اين مقام رسانده است. افشاي اين فايل نشان ميدهد كه واشنگتن در جنگ نرم خود به همان ميزان استفاده از ابزار اقتصادي، به سياستمداران محلي حامي خود براي سرنگون ساختن دولتهاي چپگرا توجه دارد حتي اگر اينكه مثل تمر به عنوان متحد وارد دولت شده و معاون رئيس جمهور شده باشند. به هر حال، امريكا در دو دوره از رياست جمهوري اوباما جنگ نرم را در امريكاي لاتين به راه انداخته تا برخلاف جمهوريخواهان و استفاده آنها از جنگ سخت، گام به گام بازگشت خود را به حياط خلوت سابق ممكن سازد و توانسته تا اينجاي كار در برخي از كشورها مثل آرژانتين و برزيل موفق بشود.