
مردمان سرزمين آفتاب نيمروز، دلهايشان چون هيرمند صاف است و همتشان چون تفتان بلند. اينها مرداني هستند كه روزگاري نه چندان دور ستون فقرات لشكر قدرتمند 41 ثارالله را تشكيل ميدادند و اكنون در آوردگاه دفاع از حرم اهل بيت(ع)، شيعه و سنيشان مقاومترين رزمندگان جبهه مقاومت اسلامي را تشكيل ميدهند. شهيد نظرمحمد بامري از دلاورمردان بلوچي بود كه از روستاي محروم گل ساهان از توابع شهرستان دلگان سيستان و بلوچستان، خودش را به سوريه رساند و در دفاع از حرم حضرت زينب(س) و حضرت رقيه(س) به شهادت رسيد. نظرمحمد داوطلبانه و از دل محرومترين مناطق جنوبشرق كشورمان به آن سوي مرزها رفت تا اكنون همسرش زهرا گلمحمدي راوي زوايايي از زندگي و منشش باشد.
پدر نظرمحمد و پدر من پسرعمو بودند. همسرم تنها دو سال داشت كه پدرش فوت شد و با ازدواج مادر ايشان، پدرم كفالت نظرمحمد را بر عهده ميگيرد و ايشان در خانه ما بزرگ ميشود. به نوعي من و نظرمحمد با هم بزرگ شديم و وقتي كه به سن 18 سالگي رسيد، با هم ازدواج كرديم.
پس پدر و مادر شما علاوه بر دامادشان، به نوعي پسرشان را از دست دادهاند؟
بله، نظرمحمد مثل يكي از اعضاي خانواده ما بود. پدر و مادرم خيلي به ايشان علاقه داشتند. حتي وقتي كه به سوريه رفت، يكي از برادرانم به او گفت چرا تنها رفتي و صبر نكردي با هم برويم. نظرمحمد هم در پاسخش گفته بود حالا كه يكي از پسران خانواده رفته است، صبر كن وقتي من برگشتم، تو هم اعزام بگير و به سوريه بيا. رابطه واقعاً صميمانهاي بين همه اعضاي خانواده و نظرمحمد وجود داشت.
اصلاً چطور شد كه به سوريه رفت؟ شغلشان ايجاب ميكرد؟
نظرمحمد هرچند پاسدار بود، اما رسته رزمي نداشت. خودش داوطلب شد كه به آنجا برود. در روستاي ما اخبار آن طور كه در شهرهاي بزرگ جريان دارد، اعلام نميشود. منتها يك بار در روستا اعلام كردند هر كسي ميخواهد براي دفاع از حرم داوطلب برود، ميتواند ثبت نام كند. همانجا نظرمحمد گفت ميروم. گفتم چرا ميروي؟ ما چهارتا بچه داريم و در كشورمان هم كه جنگ نيست. گفت شايد اينجا جنگ نباشد، اما من ميروم براي دفاع از حرم خانم زينب(س) و حضرت رقيه(س)، بعد حرفي زد كه شرمندهام كرد. گفت تو كه ايمانت از من قويتر است تو چرا اين حرف را ميزني. من آرزو دارم كه خدمت اهل بيت را بكنم.
بعد از ثبت نام هم راهي شد؟
نه، ثبت نام اوليه بود و معلوم نبود حتماً راهيشان كنند. گذشت و روز عاشورا بعد از مراسم عزاداري همراه هم به گلزار شهداي روستايمان رفتيم. در اين گلزار سه شهيد وجود داشت. شهيد باران كه از شهداي دفاع مقدس است و دو شهيد ديگر كه در درگيري با اشرار به شهادت رسيدهاند. حالا هم كه با دفن پيكر نظرمحمد، يك شهيد مدافع حرم به جمعشان اضافه شد. به هرحال وقتي از گلزار به خانه آمديم، چون قرار بود يك گروه از دلگان اعزام شوند، نظرمحمد باز هوايي شد و گفت من حتماً بايد در همين اعزام بروم. فكر كردم او تازه ثبت نام كرده و تا بخواهد برود خيلي طول ميكشد. اما انگار چيزي به همسرم الهام شده بود چراكه تنها سه روز بعد با او تماس گرفته و گفته بودند كه براي اعزام از روستايمان به دلگان برود. نظرمحمد از اين موضوع به من چيزي نگفت. فقط گفت ميروم ايرانشهر كاري دارم. صبح بعد از نماز رفت و دوروبر ظهر از كرمان زنگ زد كه بله! دارم ميروم سوريه.
سعي نكرديد مانعش شويد؟
راستش چرا. وقتي از كرمان زنگ زد، ناراحت شدم و گفتم نرو برگرد. اما او گفت به آرزويم رسيدم و دوست دارم به زيارت مزار اهلبيت بروم. ديگر نتوانستم چيزي بگوم. آدم وقتي كسي را دوست دارد، بايد به علايقش احترام بگذارد. وقتي ذوق و شوقش را ديدم، ديگر نتوانستم مخالفتي بكنم. البته آنها مستقيم به سوريه نرفتند، بلكه چند روزي در تهران آموزش ديده بودند و 10 آبان ماه 94 عازم سوريه شده بودند و سوم آذرماه هم كه به شهادت رسيد.
ديگر با همسرتان تماس نداشتيد؟
چرا داشتم. در تهران بعد از سه روز كه گوشيشان را گرفته بودند، توانست زنگ بزند. سوريه هم روز اول رسيدنشان از حرم خانم زينب(س) زنگ زد. اينها آخرين تماسهاي ما بود. سفارش بچهها و خانواده را ميكرد و سعي داشت به ما قوت قلب بدهد.
گفتيد كه چهار فرزند داريد. از يادگاريهاي شهيد بگوييد، چه رابطهاي بينشان وجود داشت؟
فرزندان ما هادي - 16 ساله، زينب - 13 ساله، فاطمه - 9 ساله و امالبنين شش ساله هستند. شهيد بچهها را خيلي دوست داشت و متقابلاً آنها هم پدر را خيلي دوست داشتند. مخصوصاً بين امالبنين و شهيد رابطه خيلي صميمانهاي وجود داشت. خود من چنان نظرمحمد را دوست داشتم كه فكر ميكردم حتي يك لحظه هم بدون او نميتوانم زندگي كنم. اما صبري كه الان خدا به ما داده، هديهاي از سوي حضرت زينب(س) است. وگرنه من خودم فكرش را نميكردم كه بتوانم در فراق همسرم زندگي كنم.
به نظر شما چه چيزي باعث ميشود كه امثال نظرمحمدها اينطور با شهادتشان در راه اهل بيت بدرخشند؟
اينها اعتقاد بدون ادعا دارند. نظرمحمد از نوجواني در بسيج فعاليت داشت و قلباً آدم معتقد و مذهبياي بود. شكر خدا خانوادهما هم زمينه تربيت كسي همچون نظرمحمد را داشت. پدرم از زمان طاغوت هر عالمي را كه براي تبليغ به منطقه دورافتاده ما ميآمد، به خانهمان دعوت و از او پذيرايي ميكرد. چراكه روستاي ما خانه عالم نداشت و پدر سعي ميكرد با اين كار، سهمي در استمرار آمد و شد علما داشته باشد. نظرمحمد اينطور پرورش يافت و خودش را لايق شهادت كرد. همين الان دو نفر از برادرانم ثبت نام كردهاند تا اسلحه نظرمحمد روي زمين نماند. انشاءالله كه خدا از ما قبول كند.